یک روز عادی در ایران:
تو مشهد یه بچه کلاس اولی رو دو هفته اشتباهی میفرستادن کلاس دوم و بچه بدبختم درسارو متوجه نمیشده، معلمشم بچه رو میگیره زیر بار کتک و فرداش که والدینش شاکی اومدن مدرسه که چرا بچه رو زدین تازه اونجا فهمیدن که بابا این طفل معصوم کلاس اولیه نه دومی.
اونموقع ک بابام گفت پسر گلم ماشین رو بردار برو با دوستات بگرد،
باید میفهمیدم ک ی جای ماشین رو زده و میخواد بندازه گردن من
اگه هر دوتون زیاد باهم دعوا میکنید و هربار با معذرت خواهی از هم تمومش میکنید ،
شما دوتا به طرز خیلی قشنگی برای هم ساخته شدین ، مهم نیست هرچی بشه ، فقط باهم بمونید دنیا بهتون نیاز داره .
این چترایی که توی کافهها میذارن روی بستنی چرا اینقد بزرگن؟ هر دفعه میخورم توی گلوم گیر میکنن
خواستند ما را دفن کنند غافل از آنکه ما بذر بودیم
(وقتی مراقب جاتو عوض میکنه و ميبرت یه جای بهتر )
یه دختر و پسر تو پارک بودن نهایتا ۱۴ سال سن داشتن ، پسره به دختره میگفت نمیذارم تو زندگی اذیت بشی. بابا تو برو مشقاتو بنویس خودت فردا اذیت نشی.
چجوری حرفای عاشقانه ای که بهتون میزنن رو باور میکنید؟ من همش حس میکنم طرف میخواد ازم پول قرض بگیره:/
واقعا چطور میشه غذای مورد علاقه یک نفر کوکوسبزی باشه؟ کوکوسبزی نهایتش بتونه یه توهین به سبزی باشه.
قدیم هم خوب بودا. مرد تا به مشکل میخورد طلاهای زنش رو میفروخت میزد به یه زخمی، الان باید بری بدلیجاتاشو بفروشی.