eitaa logo
𝕏 Tweet
5.5هزار دنبال‌کننده
7.1هزار عکس
365 ویدیو
0 فایل
بـه کانـال خودتـون خـوش اومدیـد🤍 - CR : #Babak - Ads: @KarkaraqAd
مشاهده در ایتا
دانلود
. کارگری؟ کارمندی ؟ یا خانم خانه داری ؟ درآمدت خرج زندگیتو نمیرسونه ؟🥲 بیا پیام سنجاق شده رو ببین یه پولی بزار تو جیبت 👇🏼🎁 همه اش هم رایگانه 🎁👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/3131573530C4498593578
‌وقتی ادم درست وارد زندگیت میشه: ‌‌- @X_Tweet - [ ]
‌اگه وقتی اولین بار منو با لباس عروس و ارایش دید گریه نکرد چی ‌ - [ ]
هنوز سیاهِ شوهرم تنم بود که دختر هشت ماهه ام زبون باز کرد و به عموش گفت بابا! عموش مجرد و جوون بود، بیچاره به خاطر این موضوع سخت بهم ریخت و خونه رو ترک کرد، همون شب وسایلم و جمع کردم تا برم خونه ی بابام! پدرشوهر و مادرشوهرم جلومو نگرفتن، بعد از چند روز که خونه ی بابام بودم، بچه ام شدید تب کرد، بردمش دکتر، بعد از چند روز که هنوز تبش نخوابیده بود و علتش مشخص نبود، دکتر بهم گفت که به کسی وابستگی داشته یا نه، صادقانه گفتم به عموش وابسته اس، چند روزیه که ندیدتش، بهم گفت ببرمش پیش اون. روم نمی شد به خونه ی پدرشوهرم برگردم، به مادرشوهرم زنگ زدم و قضیه رو گفتم، پدرشوهرم اومد دنبالم و برادرشوهرم که خونه بود، دخترم و ازم گرفت و بغل کرد. به طرز عجیبی حال دخترم خوب شد، چند روزی گذشت، مادرشوهرم من و پیش کشید و گفت که برادرشوهر جوونم به خاطر دخترم میخواد ازم خواستگاری کنه! باورم نمی شد که چی‌می شنوم، یهو برادرشوهرم از پله ها پایین اومد و گفت: - میخوام باهات تنها حرف بزنم.... https://eitaa.com/joinchat/3838443809C0fc180cfb3
هنوز سیاه شوهرم تنم بود که به خاطر وابستگی دخترم به عموش، مجبور شدم به عقد برادرشوهر جوون و جذابم در بیام👇 https://eitaa.com/joinchat/3838443809C0fc180cfb3 سرگذشت جذاب و واقعی هدیه و جهانگیر👆
خلاصه ی زندگی من : ‌‌- @X_Tweet - [ ]
واقعا نمی‌دونم بدون بلبل جان چجوری قراره زندگیمو بگذرونم. ‌ - [ ]
76.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔اینجا از عمق وجودت حرف میزنه❤️‍🔥 🩶از حرفهای نگفته😮‍💨 ❤️‍🩹اشکهای نریخته😢 🖤فریادهای نزده😔 🫵اگه پر از احساسهای نگفته و بیان نکرده ای اینجا مال تو هست👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1882129403Cda6f9722a1 عاشقانه و داستانی🙏❤️‍🔥
‌‌- @X_Tweet - [ ]
کسایی که دوست دارینو زیاد نگاه کنید. شاید بعدا نتونید، نباشن، نباشید. ‌‌ - [ ]
من معصومه دختری که توی یه خانوادهٔ فوق‌العاده متعصب در قم به دنیا اومدم، از اون خانواده‌هایی که سرِ کوچک‌ترین اشتباه، آدم رو به باد کتک می‌گرفتن. یک روز خانواده‌م تصمیم گرفتن مهاجرت کنن به تهران. داداش‌هام نگران بودن توی شهر بزرگ تهران نتونن منو کنترل کنن، اصرار داشتن هر‌طور شده شوهرم بدن؛ اما هرچی گشتن کسیو پیدا نکردن و ناچار شدن منو با خودشون ببرن.بعد از نقل‌مکان به تهران،التماس کردم که می‌خوام درس بخونم با هر سختی که بود بالاخره بابام رو راضی کردم،توی مسیر رفت‌وبرگشت به مدرسه، هر روز پسری رو داخل یه داروخونه می‌دیدم و رفته‌رفته دلم پیش اون گیر کرد. کم‌کم متوجه شدم که پسره هم بهم بی‌توجه نیست و رابطه‌مون در حد یه سلام و علیک گرم شد؛ تا این‌که یک روز، داداش کوچیک‌ترم ما دوتا رو با هم دید و اونها منو ......😔 برا خواندن ادامه‌ی داستان بزن رو لینک👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1603012294Cf02cefaaf2