هدایت شده از ৲ زَهرا 𝗭𝖺𝖧𝗋𝖺 𝗩𝖺𝗅𝗂𝖹𝖺𝖽𝖾𝗁 ִֶָ𓂃 ⋆
.
کارگری؟
کارمندی ؟
یا خانم خانه داری ؟
درآمدت خرج زندگیتو نمیرسونه ؟🥲
بیا پیام سنجاق شده رو ببین یه پولی بزار تو جیبت
👇🏼🎁 همه اش هم رایگانه 🎁👇🏼
https://eitaa.com/joinchat/3131573530C4498593578
هدایت شده از سابقه گسترده طلایی💛
هنوز سیاهِ شوهرم تنم بود که دختر هشت ماهه ام زبون باز کرد و به عموش گفت بابا!
عموش مجرد و جوون بود، بیچاره به خاطر این موضوع سخت بهم ریخت و خونه رو ترک کرد، همون شب وسایلم و جمع کردم تا برم خونه ی بابام!
پدرشوهر و مادرشوهرم جلومو نگرفتن، بعد از چند روز که خونه ی بابام بودم، بچه ام شدید تب کرد، بردمش دکتر، بعد از چند روز که هنوز تبش نخوابیده بود و علتش مشخص نبود، دکتر بهم گفت که به کسی وابستگی داشته یا نه، صادقانه گفتم به عموش وابسته اس، چند روزیه که ندیدتش، بهم گفت ببرمش پیش اون.
روم نمی شد به خونه ی پدرشوهرم برگردم، به مادرشوهرم زنگ زدم و قضیه رو گفتم، پدرشوهرم اومد دنبالم و برادرشوهرم که خونه بود، دخترم و ازم گرفت و بغل کرد.
به طرز عجیبی حال دخترم خوب شد، چند روزی گذشت، مادرشوهرم من و پیش کشید و گفت که برادرشوهر جوونم به خاطر دخترم میخواد ازم خواستگاری کنه!
باورم نمی شد که چیمی شنوم، یهو برادرشوهرم از پله ها پایین اومد و گفت:
- میخوام باهات تنها حرف بزنم....
https://eitaa.com/joinchat/3838443809C0fc180cfb3
هدایت شده از ৲ زَهرا 𝗭𝖺𝖧𝗋𝖺 𝗩𝖺𝗅𝗂𝖹𝖺𝖽𝖾𝗁 ִֶָ𓂃 ⋆
هنوز سیاه شوهرم تنم بود که به خاطر وابستگی دخترم به عموش، مجبور شدم به عقد برادرشوهر جوون و جذابم در بیام👇
https://eitaa.com/joinchat/3838443809C0fc180cfb3
سرگذشت جذاب و واقعی هدیه و جهانگیر👆
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
76.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔اینجا از عمق وجودت حرف میزنه❤️🔥
🩶از حرفهای نگفته😮💨
❤️🩹اشکهای نریخته😢
🖤فریادهای نزده😔
🫵اگه پر از احساسهای نگفته و بیان نکرده ای
اینجا مال تو هست👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1882129403Cda6f9722a1
عاشقانه و داستانی🙏❤️🔥
هدایت شده از ৲ زَهرا 𝗭𝖺𝖧𝗋𝖺 𝗩𝖺𝗅𝗂𝖹𝖺𝖽𝖾𝗁 ִֶָ𓂃 ⋆
من معصومه دختری که توی یه خانوادهٔ فوقالعاده متعصب در قم به دنیا اومدم، از اون خانوادههایی که سرِ کوچکترین اشتباه، آدم رو به باد کتک میگرفتن. یک روز خانوادهم تصمیم گرفتن مهاجرت کنن به تهران. داداشهام نگران بودن توی شهر بزرگ تهران نتونن منو کنترل کنن، اصرار داشتن هرطور شده شوهرم بدن؛ اما هرچی گشتن کسیو پیدا نکردن و ناچار شدن منو با خودشون ببرن.بعد از نقلمکان به تهران،التماس کردم که میخوام درس بخونم با هر سختی که بود بالاخره بابام رو راضی کردم،توی مسیر رفتوبرگشت به مدرسه، هر روز پسری رو داخل یه داروخونه میدیدم و رفتهرفته دلم پیش اون گیر کرد. کمکم متوجه شدم که پسره هم بهم بیتوجه نیست و رابطهمون در حد یه سلام و علیک گرم شد؛ تا اینکه یک روز، داداش کوچیکترم ما دوتا رو با هم دید و اونها منو ......😔
برا خواندن ادامهی داستان بزن رو لینک👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1603012294Cf02cefaaf2