امروز تو یه کوچه بودم اسمش معرفت بود مسافرم زنگ زد گفت کجایی؟ گفتم من آخر معرفتم گفت دمت گرم کجایی؟
دیروز مامانم داشت سبزی پاک میکرد دلم سوخت رفتم کمکش بعد ده دیقه دیدم دارم غیبت زنِ پسرداییمو میکنم
رفته بودیم خواستگاری واسه داداشم. دستشوییم گرفته بود شدید، به برادر دختره گفتم دستشویی کجاست؟ داداشم گفت آخر همین راهرو سمت راست!
مجلس بهم ریخت
امیدوارم اگر یه روزی بچه داشتم تنها انگیزش برای مستقل زندگی کردن، توسعه فردیش باشه نه فرار از خونهای که من براش ساختم.
ولی من اگ مخترع بودم ی موبایل اختراع میکردم که وقتی ضربانت وایمیسه موبایلم ریست و غیر قابل بازیابی شه
یه بار رفیقم کامپوزیت کرده بود با کلی ذوق اومد پیشمون گفت چطوره یهو یکی از بچه ها گفت به به مستراح رو کاشی کردی