نمیدونم چجوری حوصله دارید تو زندگی بقیه دخالت کنید. من تو زندگی خودمم یه جوری رفتار میکنم انگار زندگی من نیست.
یکی از پیچیدگیهای شوهر بودن اینه که خانمت با پول خودت میره واست کاپشن میخره بعد تو احساس میکنی بهش مدیونی.
یه موتوری جلوم وایساد گفت گوشیتو بده. گفتم گوشی ندارم. گفت پس سوارشو میرسونمت. میخوام بگم اگه بحث گوشی نباشه، این خفت گیرام بچه های بامرامی هستن. فقط نمیدونم چرا داره میره سمت خارج از شهر
یه مدت تو اولین مسیج رو نفرست تا متوجه بشی به چند تا گیاه مرده تا الان داشتی آب میدادی.
اینقدری که بابام کوچه پس کوچه های گوگوریو و چوسان قدیمو میشناسه،شهر خودمونو بلد نیست