هدایت شده از تقدیمی هاتون
از نیلاوین تقدیم به چند دقیقه تا خودکشی رز❤
رز دختری بود که وقتی وارد اتاق میشد، نگاهها بیاختیار دنبالش میرفتند.
زیبا بود، اما چیزی که بیشتر از زیباییاش جلب توجه میکرد، غرورش بود. هیچوقت برای جلب توجه کسی تلاش نمیکرد؛ انگار خودش میدانست ارزشش را دارد.
کم حرف میزد، لبخندش را به هرکسی نشان نمیداد و همیشه با آرامش از کنار حرفهای دیگران میگذشت.
یک روز کسی از او پرسید:
«چرا اینقدر مغروری؟»
رز لبخند کوتاهی زد و گفت:
«چون یاد گرفتم خودم را کمتر از چیزی که هستم نبینم.»
بعد برگشت و رفت؛
مثل یک رز سرخ—
زیبا، کمی دور، و با تیغهایی که هرکسی اجازه نزدیک شدن به آنها را نداشت.