_ اِنَّ اَکرَمکُم عِندالله اَتقاکُم
دستور خدا بود
تا هیچ نژادی بر دیگری برتری نداشته باشد!
اشراف و بزرگان در مکهو مدینه امّا میگفتند:
_چرا پیامبر خدا، عرب را با عجم و غیرعرب و برده و #سیاه را با #سفید و اشراف برابر میکند!
#نژاد_پرستی
#ابوجهلهای_زمانه
قاسمبنالحسن؏ نوجوانی بود که
نه جنگ را،
نه پیامبر را،
و نه انقلاباسلامیاش را دیده بود.
امّا آن مفاهیم صدر اسلام را با همان روشنبینی
و با همان اقتدار
که روزی
یک نوجوان فهمیده (علیبن ابیطالب؏)
دنبال کرده بود، با #بصیرت دنبال میکرد...
_خندم میگیره به شعور کسی که جلو دوربین تو فلان جلسه سخنرانی میکنه که امامرضا امام مذاکرهست...
کمی سکوت کرد...
بعد ادامه داد
_دیپلماسیِ امامرضا؏ اینجوری بود که برای روشنشدن حقّ، با عزّت و اِقتدار مناظره میکردند...
تو صفحه خالی مقابلم درشت و پررنگ نوشتم
+ امام رضا؏؛ امام مناظره است نه مذاکره!
[اندر احوالات]
دستشان را که از سفره انقلابِ پیامبر کوتاه کرد،
گفتند : علی؛ دیکتاتور است!
اصلاح طلب های کوفه اما؛
جنگ داخلی را به ولیِّ خدا تحمیل کردند.
[کانال متن سیاسی اعتقادی]
گفتم سفرت خوش باد
از دل نروی اما...
با هر قدمت دل را؛
دنبال خودت دیدم:)
#همینالآننوشت:)
#خویشتَن
دلم پرکشید برای کوچه های سوریه...
تا حالا نرفتم.
ولی بارها تصور کردم ؛
ویرانه های جنگ زدهش رو
بار ها تو ذهنم؛
کنار بچه هاشون وایسادم و
یقه لباس بر دهان
گریه بی صدا کردم
بارها دوان دوان ازکوچه ها دویدم
و رد خون لابه لای آوار خونه ها رو
جون دادم
بارها رو به حرم حضرت رقیه خاتون
وایسادم و سلام دادم...
درد دل کردم...
گریه کردم...
بارها خودمو جای کبوترای آستان
تصور کردم...
که تانک و تیر که هجوم میارند
و زمین میلرزه ،
گریان بالم رو سپر میکنم ...
گاهی وقتا میخوام
به انداره یه کبوتر ؛
برم وایسم جلوی هجومشون... جسارتشون...
گاهی وقتا مثل الان
دلم خیلی میشکنه
+دارم به اون لحظه ای فکر میکنم که
آخرین نفسمو قراره بکشم...
درچه حالیم یعنی؟!
•| مَلْجَأ |•
نه سالِ پیش... ده ساعتِ قبل... رشتهٔ تسبیح از هم گسست... دوان دوان دویدند تا اتاقِ آخرِ بخش(!) [فات
تا همین چند وقت پیش اون بادکنک منقوله دار جلو چشمام بود همون که یه روز با عزیز رفته بودیم حرم و تو راه برگشت که میخواستیم سوار تاکسی شیم اصرار پشت اصرار که من اون بادکنک رو میخوام و مجبورشون کردم زیر اون بارون شدید بریم اون سر خیابون تا من فقط یه دونه بادکنک منقوله دار بخرم...و عزیز هم یه کیلو لیمو شیرین ضمیمه خریدمون کنه که برسیم خونه سرماهه رو خوردیم:)
و الآن ده سال از اون روزا میگذره...
عزیز نیست...
ولی محبتش برای همیشه تو قلبم هست...