هوا گرفته بود...
باران می خواست ببارد...
و من گوشه تراس به این فکر میکردم که،
"هربار آسمان باید ببارد تا من یاد دعا کردن بیفتم و بیایم به آغوشت؟"...
این روزها آسمان بی وقفه پی در پی عزم باریدن کرده است...
میدانی که می دانم آدمیزاد، دلتنگ معبودش میشود...
میدانی که بهاران را پر باران آفریده ای دیگر
[اندر احوالات]
طنین اذان مغرب همراه با نسیم شبانگاهی از پنجره به داخل اتاق می جهید... طبق عادت موقع خواندن اذان قرآن را از سجاده برداشته و صفحه ای را باز کردم...
کنار پایه میکروفون ایستاد و جوری که شک داشت بین حقیقت و باطل، معترض دستی در هوا تاب داد و گفت
_مهم دله که ما حرفامونو تو دلمون به خدا میگیم...چرا باید نماز بخونیم؟ من خدا رو دوست دارم و عبادتش میکنم اما به شیوه خودم...
همانجور نشسته نگاهش کردم اوی ژست حق به جانب گرفته را...
_ وقتی کسی رو که دوست داری و دلت بهش متمایله، بهت بگه فلان ساعت میخوام ببینمت، دلم برا حرف زدنات تنگ شده، بهش میگی حالا بعدا تو دلم باهات حرف میزنم؟ فعلا وقتشو ندارم؟ اصلا حضوری نمیخواد که؟ به شیوه خودم، برات تلگراف میفرستم؟
سکوت کرد.. شاید هنوز قانع نشده بود اما من تلاشم را کردم...اواسط اذان بود...آیه مقابلم را خواندم...
+ اِنَّنی اَناَ اللّهُ لَا اِلهَ اِلَّا اَنَا فَاعْبُدْنی وَ اَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْري(:
لبخندی مطمئن بر لب هایم نقش بست و ترجمه اش را بلند خواندم برای اویی که ایستاده بود کنار پایه میکروفون اما در افکارش مغروق... شاید منتظر یک هل کوچک بود فقط
+ من الله هستم... معبودی جز من نیست... مرا پرستش کن... و نماز را برای من به پا دار!...طه14
[اندر احوالاتْ]
_لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْاَرضِ وَ ما بَینَهُما وَ ما تَحتَ الثَّرَی...
#دلدارم؛الله
+به هر کجا که میروم... سراغ هر آیه ای که میروم... دیگر به چه نشانه ای این را درک کنم که دل و احساسمان از آن توست؟ ((:
نیمه شب ها چرا دلمان میخواهد خیره سقف تاریک اتاق، فقط لبخند بزند از یاد معبود؟( :
نیمه شب ها چرا دلمان حرف هایش را بیرون میریزد و از هیچ چی و در عین حال همه چیز حرف به میان من و معبود می کشاند؟ ( :
و میدانم که معبود بین و من قلبم است...
خندیدم و گفتم خدا می بخشه...
گفت قرار بود ک دیگه گناه نکنم چرا نتونستم؟
خندیدم و گفتم خدا می بخشه...
مضطرب گفت ناراحتم... عذاب وجدان دارم...
خندیدم و گفتم خدا می بخشه...
پریشان حال گفت برای بار اِنُم بود که توبه شکستم...
خندیدم و گفتم خدا می بخشه...
حرصش گرفت و چشم درشت کرده گفت تو چرا قفلی زدی رو این جمله؟
خندیدم و گفتم چون خدا می بخشه...
نگاهم کرد و او هم خندید... دلش آرام گرفت به رئوف بودن خدا؟
شاید خودش نمی دانست که غیرمستقیم برای بار اِنْ و یکم توبه کرده(:
پ. ن: به شرطی که واقعا توبه کنی، خدا میبخشه (:
[اندر احوالآت]
شب ها این موقع، دم دمای سحر، معبود منتظر عبدشه... دلت برای خدای خودت تنگ نشده بنده؟
این موقعا خلوته زمین... نه حرف زدن کسی تمرکزتو به هم میزنه... نه باز شدن در اتاقت، حواستو از رکعت دوم یا سوم بودنت پرت میکنه... این موقعا خلوته همه جا و سکوت... برو با خیال راحت با معبود حرف بزن... بی اینکه شک کنی به اینکه رکعت دوم بودی یا سوم؟
[ضمیر ناخودآگاه به من؟!]
+معبودا! پناهم ده...
بدجوری به تو محتاجم...
پایه ثابت دعاهامه
یه فلسفه ای داره که بین خودمو معبودمه(':