eitaa logo
یاشیـ🍀ـل
307 دنبال‌کننده
281 عکس
107 ویدیو
6 فایل
به نام خدای مولا علی (ع)💚🌱 «یاشیل» در زبان ترکی آذربایجانی یعنی سبز🍃 نماد رشد، تازگی و زندگی🌿 و رنگ دنیای من! :)🪴 ✍🏻اینجا، یک عدد دهه هشتادی دانشجوی کارشناسی‌ارشد الهیات دانشگاه تهران، قلم در دست، روایتگر اندیشه‌ها و خیال‌های پراکنده‌اش می‌شود!👀
مشاهده در ایتا
دانلود
یاشیـ🍀ـل
#ارسالی_شما «اینکه بی‌توقع محبت کنیم، ارزشمنده؛ هر توقعی رنجه؛ حتی توقع آرامش… یکی بود می‌گفت آرامش
«بعضی آدم‌ها از روی قصد و با نیت به شما آسیب نمی‌زنند؛ ولی مهم است که بپذیرید آنقدر مهم نبودید که برای شما لحظه‌ای درنگ کنند و تأمل کنند که تأثیر این واقعه بر روی شما چه خواهد بود!» یاشیـ🍀ـل
+ ببخشید شما لانچر هستید؟!😎 - چطور؟!😳 + آخه موشک‌هاتون صاف خورده وسط قلب من🥸 پ.ن: سم بود ولی قشنگ بود🤓😂 یاشیـ🍀ـل
چقدر من این بیت رو دوست دارم: به شوق شهر طی کنم جوانی را... نجف‌نرفته نمی‌فهمد این معانی را :))) یاشیـ🍀ـل
اما «وقت داشتن» و «وقت ایجاد کردن» زمین تا آسمون، باهم فرق دارن🌝 یاشیـ🍀ـل
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+ گفتی ۲۳ سالته؟ - نه! درواقع من انقدرم :)) یاشیـ🍀ـل
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی آقای رئیسی شدن، شما اینطور نوه‌شون رو به آغوش کشیدید؛ تا کمی داغشون رو بدید... خب ما هم داغ دیدیم ؛ با حسرت ابدی همچین آغوشی... :))))💔 یاشیـ🍀ـل
یاشیـ🍀ـل
وقتی آقای رئیسی #شهید شدن، شما اینطور نوه‌شون رو به آغوش کشیدید؛ تا کمی داغشون رو #تسکین بدید... خب
قابلیت اینو دارم تا صبح هزار بار این ویدئو رو ببینم و زار بزنم و در نهایت بمیرم... :)
یاشیـ🍀ـل
قابلیت اینو دارم تا صبح هزار بار این ویدئو رو ببینم و زار بزنم و در نهایت بمیرم... :)
ولی من هنوز باورم نشده رفتنتو آقا... فردای تموم شدن جنگ (یقیناً با پیروزی ان‌شاءالله) می‌شینم یه گوشه میرم توو خودم زانوهامو بغل می‌کنم و یه دل سیر برات گریه می‌کنم انقدر گریه می‌کنم تا جونم درآد...
هیچ یادم نمیره... هیچ یادم نمیره اون روزی رو که بهم گفتن انتخاب شدی بری دیدار آقا... تا آخرین لحظه که پام برسه بیت، باورم نشده بود... باورم نشده بود که دارم میرم پیش حضرت ماه :) اونم کی؟ من! منی که یه همچین چیزی رو توی خواب هم نمی‌دیدم...‌ ولی دقیقاً چندروز قبل رفتنم، یکسری مسائل پیش اومد که رفتنم داشت کنسل می‌شد... دیگه پاک ناامید شده بودم :))) حسابی خورده بود توی ذوقم... یادمه شب قبل همون روزی که دیدار بود، داشتم از سلف برمی‌گشتم خوابگاه؛ توی مسیر از حضرت معصومه و امام رضا خواستم که خودشون قضیه رو حل کنن! بلافاصله که رسیدم اتاق، یه پیام دریافت کردم که... آره، صبحش از قم رفتم تهران؛ رفتم و چه رفتنی شد... از فاصله نزدیک دیدمش :))) واقعاً مثل یه خواب شیرین گذرا بود... چه ماه رمضونی شد اون‌سال برام... چه نماز جماعت باعظمتی پشت آقا خونده شد داخل بیت... افطاری و شام حضرت‌آقایی هم نصیبم شد داخل زینبیه بیت :))) چه ملاقاتی شد... و حالا سه روز مونده به دومین سالگردِ این ملاقات! :) یاد اون نمازای عیدفطری که پشت آقا خوندیم هم بخیر :))) و همچنین یاد آخرین نمازجمعه‌ای که آقا خوند و ما اقتدا کردیم بهش :))) چقدر همه‌چی زود می‌گذره :))) یاشیـ🍀ـل