#ملاقات
هیچ یادم نمیره... هیچ یادم نمیره اون روزی رو که بهم گفتن انتخاب شدی بری دیدار آقا...
تا آخرین لحظه که پام برسه بیت، باورم نشده بود... باورم نشده بود که دارم میرم پیش حضرت ماه :)
اونم کی؟ من! منی که یه همچین چیزی رو توی خواب هم نمیدیدم...
ولی دقیقاً چندروز قبل رفتنم، یکسری مسائل پیش اومد که رفتنم داشت کنسل میشد...
دیگه پاک ناامید شده بودم :))) حسابی خورده بود توی ذوقم...
یادمه شب قبل همون روزی که دیدار بود، داشتم از سلف برمیگشتم خوابگاه؛ توی مسیر از حضرت معصومه و امام رضا خواستم که خودشون قضیه رو حل کنن! بلافاصله که رسیدم اتاق، یه پیام دریافت کردم که...
آره، صبحش از قم رفتم تهران؛ رفتم و چه رفتنی شد... از فاصله نزدیک دیدمش :))) واقعاً مثل یه خواب شیرین گذرا بود...
چه ماه رمضونی شد اونسال برام... چه نماز جماعت باعظمتی پشت آقا خونده شد داخل بیت... افطاری و شام حضرتآقایی هم نصیبم شد داخل زینبیه بیت :)))
چه ملاقاتی شد...
و حالا سه روز مونده به دومین سالگردِ این ملاقات! :)
یاد اون نمازای عیدفطری که پشت آقا خوندیم هم بخیر :)))
و همچنین یاد آخرین نمازجمعهای که آقا خوند و ما اقتدا کردیم بهش :)))
چقدر همهچی زود میگذره :)))
یاشیـ🍀ـل
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش برمیگشتم به اونروز و اونلحظه🥲
چه ماندگار شد اونروز این حرف آقا:
«خوش به حالتون که بنده رو میبینید و دوست دارید، من شما رو نمیبینم اما دوسِتون دارم»
یاشیـ🍀ـل