ما همیشه غمگینیم، همیشه عصبانی، همیشه واسمون یه چیزی سرجاش نیست، همیشه یه مشکلی هست همیشه قفسه سینه هامون سنگینه، همیشه گلومون پر از بغضه، همیشه سرشار از خشم و نفرتیم. حقیقتش اینه که ما حالمون خوب نیست.
حالا خوبه صبح تا شب میخندم و مسخره بازی در میارم و وضعیت روحیم اینه، اگه میخواستم جدی بگیرم الان رو تخت تیمارستان بودم.
هرجور حساب میکنم حق دارم بعد ازینکه از اون قسمتای تاریک زندگیم بیرون کشیده شدم ، انقدر فکرمو بشورم و ولی بازم تیرگیش نره کامل ، اصلا میفهمی چی میگم؟ حس میکنم حتی حرف زدن ازش هم برای بقیه قابل درک نیست .