من از حرکت نایستاده بودم، اما عقربه های ساعت مدت ها بود که در جای خود گرفتار شده بودند.
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
رافائل برخواهی گشت، روزی که کسی در خانه برایت چای دم کرده باشد و ثانیه ها را تا وقتی به خانه برمیگ
رافائل، زمانی که به خورشید رسیدی و دستانت گرمای بی حد او را در اغوش کشیدند، آیا توانستی نور درخشانی را ببینی؟
و آیا این آخر کار بود؟ زمانی که ایستاده بودیم و میدیدیم که دریا رویاهایمان را میبلعد. رویای یک کودک در حال غرق شدن است، از دریا بخواهید برای اولین بار چیزی را غرق نکند.
به دریا بگویید خودش را غرق کند، ما هر یک در رویای خود غرق شدهایم.
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
رافائل، زمانی که به خورشید رسیدی و دستانت گرمای بی حد او را در اغوش کشیدند، آیا توانستی نور درخشان
رافائل، رویاهایت را کجا دفن کردی؟ درون قلبت یا درون باغچه؟ هر جا که دفنش کردی، بیرونش بیاور، امروز روز توست، روز پروازت.