هدایت شده از وِیگفت:"
چندان اهل شهر نبود.
دوستانش مدام از شهر میگفتند و برایش ذوق داشتند، ولی او، اینگونه نبود.
او دوست نداشت از کلبهٔ چوبی کوچکش، که به وقت بارش باران از لابهلای سقفش آب چکه میکرد، به راحتی دل بکند.
همینطور درختهای کاج قد و نیم قدِ دور و بره کلبهاش.
او وابستهٔ تمام آنها شده بود. تک به تک.
به طوری که اگر چند روز به کلبهاش باز نمیگشت و با کاج ها از اتفاقات روز صحبت نمیکرد، احساس میکرد که تاریکی، سایهاش را روی قلبش پهن کرده.
آن روز هم همین احساس را داشت. بعد از این که با یک خداحافظی کوتاه با کاج ها و کلبهٔ سادهاش از اعماق جنگل بازگشت، دیگر نتوانست آن منظرهٔ شیرین را بار دگر ببیند.
دیگر نتوانست روی زمین، تکیه به دیوار کلبهاش، با درختان سخن بگوید و بازیِ شاخهها را تماشا کند.
دیگر نتوانست به دور دست ها خیره شود و با خود فکر کند چه چیزی پشت آن مه غلیظ وجود دارد.
از وقتی به شهر رفته بود، دیگر نتوانست لذت تمام آنها را با تمام وجود حس کند.
اما مطمئن بود روزی بازخواهد گشت.
زمانی که از آن کلبهٔ کهنه، فقط چند تکه چوب پوسیده باقی مانده باشد و او، مجبور به بازسازی کلبه شود.
روزی بازخواهد گشت زمانی که درختهای تازه متولد شده، تبدیل به کاجهای میانسال آن جنگل شوند.
روزی بازخواهد گشت. این را گوشهای در قلبش میگفت.
- میکائیل بیانکی "رِن"
هدایت شده از 𝓞𝓻𝓲𝓸𝓷 𝓟𝓪𝔁
شاید اگر میخوابید به خوابش میآمد
پلک هایش را محکم بست و باز کرد ،
نمیتوانست بخوابد ، وقت نداشت
چند روزی میشد پلک هایش یکدیگر را درست و حسابی ملاقات نکرده بودند.
بست و باز کرد و نوشت و نوشت و نوشت
مینوشت بلکه شاید کسی بخواند و افسانه خاک نشود.
بالای سرش رسیدند؛
"تو همراه ما خواهی آمد"
- به کجا؟
"ابدیت"
سرعتش را بیشتر کرد ، هنوز ۵ دقیقه زمان میخواست تا تمامش کند. کاغذ هایش را کشیدند و در شومینه انداختند. محکم خودش را به سمت شومینه کشید: التماس میکنم!
صدایش به هیچ کجای جهان نمیرسید.حتی به خودش. نمیدانست چگونه باید از ابدیت اجبار شده فرار کند. او را میکشتند؟ هرگز!
او باید تغییر میکرد، به اجبار. و بعد ، دوباره میتوانست زندگی کند. پس خنجری از آستین بیرون کشید و برید ، به عمیق ترین شکلی که میتوانست. نمیتوانست زندگی بدون افکارش را تحمل کند ، اما زندگیِ بدون زندگی را چرا.
و اینگونه بود که آخرین بازمانده دیگر نبود. شاید بود، اما میان آنها نه...
هدایت شده از 𝓞𝓻𝓲𝓸𝓷 𝓟𝓪𝔁
میتونم ملاقاتت کنم؟
توی یه شهر دور ، نمیدونم
همه میگن تو خیلی وقته رفتی
وقتی میپرسم کجا ، میگن یه جای دور
میگم کجا
میگن توی آسمون
مگه اون بالاها هم خونه ای هست عزیز من؟
ولی آخه اونجا خیلی شلوغ پلوغه! توی شلوغیاش تنها میشی:)
مگه این پایین چه مشکلی داشت که رفتی؟
الان اونجا برات راحته؟
میتونم ملاقاتت کنم؟
نمیدونم، یه جایی بین زمین و آسمون چطوره؟
یکم از راه رو من میام و ذره ایش رو هم تو بیا
میتونم یه فضاپیما کوچیک بدزدم که توش برای هر دومون جا باشه
شاید اینطوری بتونی از رویاهات بهم بگی
از تک تک چیزایی که باید اتفاق میوفتاد و نشد
اونوقت ، حتی اگه نتونی باهام برگردی ، خودم میسازمشون و تو از اون بالا ، ردی صندلی راحتت لم میدی و تماشا میکنی
قول میدم قشنگ بسازمش ؛ تماشایی
قول میدم شاد بسازمش ؛ تا با هم بخندیم؛
یکی این پایین و یکی اون بالا
اصلا برات یه خونه امن میسازم تا بتونی برگردی
زمین رو برات نا امن کرده بودن عزیز من
ولی ما میتونیم دوباره امنش کنیم؛
نیازی نیست توی آسمون قایم بشی
اصلا شاید این یه بازی قایم موشک باشه! پیدات کردم بیا دیگه
پشت اون ابر قایم شدی من مطمئنم! همونی که شکل وقتیه که بچه بودم و بغلم میکردی!
تو تیکه بزرگشی و من تیکه کوچیکه
وای نه صبر کن! باد تیکه کوچیکو زد! داره دور میشه! نه نه نه ! چرا تیکه بزرگ تکه تکه شد
قاب عکست عزیز من!
بعد از رفتنت خونه ویرونه شد. قاب عکس توی شلوغیا افتاد و شکست
وقتی برش داشتم شمع گوشه اش رو سوزونده بود و دیگه من توی عکس نبودم ؛
فقط تو بودی و خدا
آخه شنیدم خدا همه جا هست...
شاید اصلا به خدا گفتم یه مکان برای ملاقاتمون نشونم بده ، خب اون همه جا رو دیده و میدونه کجا بهتره
اونوقت میتونم ملاقاتت کنم!
آدما بهم میگن نمیشه ، ولی اونا که خدا نیستن! نمیفهمن
هیچکس تا حالا نتونسته به من بگه نمیشه
من ملاقاتت میکنم
البته اگه خودت هم بخوای عزیز من
اگه هنوز دوستم داشته باشی
نکنه دوستم نداشتی که رفتی؟
میتونم ملاقاتت کنم؟
لطفا ! ازت خواهش میکنم!
تا شاید بتونی مثل وقتی که بچه بودم روی موهام دست بکشی...
این آدما فکر میکنن بزرگ شدن و خیلی میفهمن
ولی همه اش دروغه
مهم نظر خودته،
اگه هنوز دوستم داری؛
میتونم ملاقاتت کنم؟
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
تابستون، تابستون ۱۴۰۵، ۳۱ شهریور، تابستون ۱۶ سالگی.
تابستون خیلی وقت بود که شروع شده بود و عجیب بود، تابستون گرم، خیلی گرم، انگار خورشید زمین رو بغل کرده بود،
۲۲ خرداد اقیانوس رو تو ایتا زدم، چون تقدیمیهای باحالی داشت و بعد برای سرگرمی چندتا چیز میز گذاشتم و یجوری شد که در آخر هر روز یهمتنی گذاشتم، ریپلی دیدن، دکتر طاعون و آخر داستان، خاکستر هلیوس، ماجراها، متن های بالا بلند، متن وال، سرباز، بال و اتش، تولد ۱۶ سالگی، کیک تولد خونگی، اوه چقدر بد، خوندن سنگ کاغذ قیچی و تعجب کرد، قیچی من کاغذ تو را میبرد، بله دوست عزیز من هنوز هم میگویم کاش یکی بود مثل خودم برای خودم، مرور خاطرات، به امید دلبستم، شوق و اشک،ناتوان خوندن و روز اول ۱۱۱ صفحه خوندن، هری پاتر رو برای اولین بار دیدن، دراکو مالفوی، سیریوس، نقاشی اشتراکی کشیدن، بیرون و عکسهای خفن، جام جهانی دیدن، باختن تیم هایی که طرفشون بودم، گریه و غم، بعد بازی رونالدو هری پاتر تموم شد، کنسر، کنسر، کنسر، گرانی قیمت و گفتن که زمستون میخرم ولی نمیخرم، آبی خاکستری، آلبالو پلو و کشتار آلبالو ها، خوندن کتاب چارلی و کارخانه شکلات سازی، ویلی ونکا، کای و کیت، متن چشمها، دراکو، قبل تر از اینها، آشنا شدن با چارلی، کنکور، گرفتن نقاشی، کوکو، آبی من رو تعریف نمیکنه، من خود آبیم، سید، دو قسمت عصر یخبندان دیدن، کاش همه کارتونها رو میداد، پایان جام جهانی، پر کردن دندون، صحبت با فرمانروا، دانلود یه ویدئو درسی که ندیدمش، خوندن maybe living a life و تایم گرفتن، تست نزدن، سرباز و پادشاه خوندن، ۱۴۰۵/۰۵/۰۵ هیچی مثل اولش نمیشه، هیچی، نمیدونم سرچی اینو گفتم ولی حق با مشتری همیشه، ۷ مرداد، شروع بریکینگ بد دیدن، ۲۶ قسمت دیدم، زنده نگه داشتن جسی، خوندن هری پاتر۱، تنفر از هری، بریکینگ بد و هری، مکالمه کوتاه با سید، دیدن یه مستند، نهنگ قاتل، دیدن قصه های جزیره، کاش بینهایت قسمت داشت، گاس، گاس، گاس، چنل کاسترا و سقوط، چنل کتابخونه یه خدای کوچولو، چنل دنیایی برای سایهها، چنل اوراین پکس و هر چنلی که چک کردم، خوندن دوباره چتر تابستان، حق رای زنان، آبی آبی، ادوارد دست قیچی، نوبل، الان فهمیدم آلفرد نوبل اسم اینجا هم اقیانوس آلفردِ ولی ربطی بهم ندارن، خاکستری من، کنکور دادن، امروز یه جوری خوابیدم که انگار خودم رفته بودم کنکور داده بودم و حالا وقت استراحتم بود.
اینکه سال بعد دوازدهمم، خودش میتونه یه دور برام فروپاشی روانی بیاره.
من که هیچوقت نخواستم ۱۸ ساله بشم، همین ۱۶ سالگی هم از سرم زیاده، بالاتر نریم دیگه، مرسی، سراشپز دیدن، سراشپز و همهی عوامل مخصوصا استاد جعفری، رافائل، متن نوشتن ها، کلمات، ایدهی یه داستان که اسمش یادم نیست، پیدا کردن قل، قل رو خیلی رندوم پیدا کردم، کائنات، دزدین متن های چارلی، برلین، برلین، برلین تا ابد، تموم شون قصه های جزیره، پادکست، اریانفر، کلاستابستونی، اساطیر فیزیک و ریاضی و شیمی و زیست، یاد اَلِک همهجای زندگیم، گریه، دزدان دریایی کارائیب، ویل ترنر و جک اسپارو، شبیه ویرجینیا وولف، لئو، دل تنگی، آهنگ قدیمی گوش دادن، ریواچ انجمن شاعران مرده، برلین، شبیه نیل بودن، متن قصه ها که تموم میشه، اُراین و کارلوس و آلفرد، دیدن انمیشن های زوتوپیای۲، گربهی چکمه پوش۲، موآنا، اُراین و تاریکی، آب و اتش، صفر، عینک گرفتن، سراشپز ۳ تموم شد، دیدن فیلم هلی جسی ایزنبرگ، مرور راه و رسم زندگی، یاد اَلِک، گریه ها، بی برنامهگی، شت، دمت گرم، غمت کم، قربونت برم، شهروند شجاع، عینک گرفتن، پارک رفتن، دل تنگ بچگی شدن، عکس های کودکی، متن خوندن ها.