مثلا الان گایای فردا، گایایی که بعد کلی ماه کتاب تست خریدی برو بشین شکر کن چون الان پول نداشتی
هدایت شده از 𝓞𝓻𝓲𝓸𝓷 𝓟𝓪𝔁
I just wanna run away
Find somewhere that feels safe...
هدایت شده از ♪ دنیایی برای سایه ها ♪
#سربازوپادشاه
لیام دیگر طاقت نیاورد وینسنت را در آغوش کشید و گفت:«ممنونم وینسنت.فکر کردم از دست دادمت.»
وینسنت اول چهره در هم کشید بعد لبخند زد و گفت :« تنها تون نمیذارم قربان .»
لیام چشمانش خیس شد ولی با دیدن ویلیام زود محو شدند، ویلیام بازوی وینسنت را روی دوشش گذاشت و گفت:« حالت خوبه ؟»
_ خوبم.
لیام هم همین را از وینسنت پرسید و اون در جواب گفت :«خوبم قربان . نیازی به نگرانی نیست.»
_ معلومه که نگرانم ، یه هفته بیهوش بودی .
_ متاسفم .
_ نیازی به عذر خواهی نیست . فکر میکنم شما ویلیام باشید ممنونم که مراقب وینسنت بودید.
ویلیام تعظیم کوتاهی کرد گفت :«کاری نکرده ام قربان.»
لیام سر تکان داد و گفت :« اما لایق پاداش هستی . چی میخوای ؟»
_ چیزی نیست که برای خودم بخوام .
_ برای بقیه چی ؟
_ درخواست آزادی دو تا زندانی رو دارم ، اول ادوارد و دوم ریچارد .
_ ترتیبش رو میدم . خودت چی ؟نمیخوای کنارشون باشی ؟
_ فکر نمیکنم این حق رو داشته باشم .
_ بازهم مایلم برات کاری انجام بدم . ولی اینکه چه کاری رو خودت بهم باید بگی . فرصت هم زیاد داری.
لیام رو به وینسنت کرد و گفت :« وینسنت مراقب خودت باش و تا وقتی کاملا خوب نشدی باید استراحت کنی. چون کار های زیادی هست که باید انجام بدیم.»
_ بله سرورم.اجازه مرخصی میدید؟
_ میتونید برید.
ویلیام و وینسنت از دادگاه خارج شدند ، فرمانده کنار لیام ایستاد و دست هایش را پست سرش قفل کرد و گفت :« فکر کنم دو نفر رابطه شون بهتر شده.»
لیام با لبخند آهی از آسودگی کشید و گفت :« همینطور اسپنسر.»
پایان فصل اول .