eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
157 دنبال‌کننده
626 عکس
29 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
تغییر\ کی گفته می‌خواستم بزارم اقیانوس آلفرد فقیر کنکوری؟
لیام دیگر طاقت نیاورد وینسنت را در آغوش کشید و گفت:«ممنونم وینسنت.فکر کردم از دست دادمت.» وینسنت اول چهره در هم کشید بعد لبخند زد و گفت :« تنها تون نمی‌ذارم قربان .» لیام چشمانش خیس شد ولی با دیدن ویلیام زود محو شدند، ویلیام بازوی وینسنت را روی دوشش گذاشت و گفت:« حالت خوبه ؟» _ خوبم. لیام هم همین را از وینسنت پرسید و اون در جواب گفت :«خوبم قربان . نیازی به نگرانی نیست.» _ معلومه که نگرانم ، یه هفته بیهوش بودی . _ متاسفم . _ نیازی به عذر خواهی نیست . فکر میکنم شما ویلیام باشید ممنونم که مراقب وینسنت بودید. ویلیام تعظیم کوتاهی کرد گفت :«کاری نکرده ام قربان.» لیام سر تکان داد و گفت :« اما لایق پاداش هستی . چی میخوای ؟» _ چیزی نیست که برای خودم بخوام . _ برای بقیه چی ؟ _ درخواست آزادی دو تا زندانی رو دارم ، اول ادوارد و دوم ریچارد . _ ترتیبش رو میدم . خودت چی ؟نمی‌خوای کنارشون باشی ؟ _ فکر نمیکنم این حق رو داشته باشم . _ بازهم مایلم برات کاری انجام بدم . ولی اینکه چه کاری رو خودت بهم باید بگی . فرصت هم زیاد داری. لیام رو به وینسنت کرد و گفت :« وینسنت مراقب خودت باش و تا وقتی کاملا خوب نشدی باید استراحت کنی. چون کار های زیادی هست که باید انجام بدیم.» _ بله سرورم.اجازه مرخصی میدید؟ _ میتونید برید. ویلیام و وینسنت از دادگاه خارج شدند ، فرمانده کنار لیام ایستاد و دست هایش را پست سرش قفل کرد و گفت :« فکر کنم دو نفر رابطه شون بهتر شده.» لیام با لبخند آهی از آسودگی کشید و گفت :« همینطور اسپنسر.» پایان فصل اول .
شاهکار، شاهکار بعد مدت ها وینسنت میتونه یه نفس راحت بکشه
مایه‌ افتخار ما هستید فرمانروا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از خونـه درختے
روز دوم مهمونی
وقتی قلم تکه‌تکه‌اش را در دست گرفت که بنویسد حس کرد چیزی در درونش نیست، چیزی را گم کرده، جا گذاشته، حس کرد قادر نیست همه چیز را بنویسد؛ می‌خواست بنویسد که خوانده شود نه اینکه برگه و دفتر هایش را درون کمد و خودش را درون اتاق و میان واژه‌هایی که روزی دوستش داشتند زندانی کند اما حالا همان واژه ها او را به زانو انداخته‌اند، خیالات کودکانه‌اش، خیال اینکه روزی بنویسد نه هر نوشتنی روزی برای تمام جهان بنویسد، به عنوان یک نویسنده‌، اما نه او هنوز هم داشت‌ اشتباه میکرد، می‌توانست فقط برای یک نفر بنویسد، اشتباه بنویسد و چرت‌‌و‌پرت اما فقط بنویسد اما خیالات بزرگ، آروز های محال دست و پایش را به زمین سردی که رویش می‌خوابید محکم بسته بودند؛ شاید روزی رویا، رویا نباشد، شاید روزی نوشته‌هایش را همه بخوانند، همه به قلمش، به چشم ها و دست های سیاهش ایمان بیاورند اما اگر هیچکس نخواند چه؟ اگر هیچ کس از قصه های با غین او با خبر نشد چه؟ اگر یک روز او رفت و نوشته‌هایش قبل‌تر از او رفته باشند چه؟ و اینجاست که می‌خواهم در تمام تاریکی شب غرق شوم، اینجاست که من میان ادم‌های بد و خوب، میان تاریکی و باریکه‌ی نور زانو میزنم و برای غم هر دو میسوزم، شما نمی‌دانید شاید نویسندگانی باشند که نویسنده نشدند که باقی نماندند که لابه‌لای‌ صفحات سنگین روزگار محو شدند، ایده‌ها و قصه هایشان دفن شد همانند قصه‌ی آلفرد، همانند دختری که با سفیدی و پاکی او را نوشته بود، او را خلق کرده بود اما وقتی یک شب به آینه نگاه کرد چیزی ندید، خودش را ندید فقط کسی را دید که نمیخواست ببیند، پسرکی دید که می‌دود به همه لبخند می‌زند، برای دوست و غریبه چای می‌ریزد و پای حرف‌هایشان می‌نشیند، خودش را دید در خاکستری‌های وجودش در قبرستان روحش، در زمان و جایی دور، صدای شکستن که آمد تازه فهمید کجا ایستاده وسط قصه‌اش بود، قصه‌ی دخترک زمستان، دختری که برای آمدن زمستان لحظه‌شماری میکرد، دختری که اولین آدم برفی آن سال را ساخت، اسمش را هم گذاشت آلفرد، آدم برفی‌اش دست داشت، چشم و یک لبخند به پهنای صورت هم داشت‌ اما بینی نداشت، قلب داشت‌ ولی یک هویج کم داشت، هویج ها گران بودند و دخترک هم پول نداشت حقیقت تلخش را بخواهید دخترک قصه‌ی ما به جز آدم برفی زمستان هیچ‌چیز دیگر نداشت شاید حتی او را هم نداشت آخر به کسی که فقط چند روز مهمان شود و بعد به شکلی از زندگی‌ات برود که انگار هرگز وجود نداشته هم می‌توان تکیه کرد؟ بله میتوان، وقتی هیچ‌کس را نداشتی باشی، که کسی نباشد که وقتی خسته میشوی در آغوشت بگیرد، دست هایت را گرم کند، یک لیوان چای نه کمی آب دستت دهد، میتوانی به سنگ داخل کفشت که آزارت می‌دهد هم وابسته شوی، سرتان را درد نیاورم با اینکه درد را برعکس هم بخوانیم درد است، با اینکه تنها سه حرف دارد اما مگر می‌شود قصه را بدون او تمام کرد وقتی خودش آن را آغاز کرده، دخترک به آلفرد چشم دوخت و خوابش برد مثل دخترک کبریت فروش که آخرین کبریت را روشن کرد و چشم هایش را بست، دخترک هم آخرین اشکش را ریخت، فرود دانه‌های برف را روی صورتش حس کرد و چشم هایش را بست؛ هیچکس بعد اینجا را نخواند اما واقعیت همیشه پیدا میشود، آلفرد برای دخترک‌ برف گریست، برای خودش نه برای فرزندش، فرزندی که همانند او حق زندگی نداشت. اما حالا شاید شادی دور باشد، شاید حالا همه چیز تاریک باشد اما بیایید فکر کنیم که آدم برفی او را به دنیای خودش برده، دنیایی روی خورشید.