هدایت شده از وِیگفت:"
پدربزرگ همیشه میگفت دلتنگی درده. اما درد رو میشه با دارو تسکین داد.
هرچند این دارو، برای هر کس متفاوته.
مثل بیمارایی که دارو هاشون از بیمار قبلی عجیب و غریب تره.
پدربزرگ منم دردشو تسکین میداد، با دخترش، با نوه هاش.
پدربزرگم دلتنگی های زیادی تو زندگیش داشت.
اون دلتنگ مادرش بود، دلتنگ بچه هاش که ازدواج میکردن و میرفتن سر خونه زندگی، دلتنگ نوه هاش که دونه به دونه میرفتن مدرسه.
گاهی میتونست دلتنگی هاش رو تسکین بده، مثلا وقتی یاد مادرش میافتاد، من رو صدا میزد. میگفت تو هم اسم مامانمی، ننهٔ منی.
یا یسری موقع ها چای میخورد. باور کنید، چای خوردن براش معجزه بود.
البته که یه دیزی مشتی هم خوب حالش رو جا میآورد.
ولی گاهی، نمیتونست دارویی برای دردش پیدا کنه. برای همین، میشست یه گوشه، به دیوار خیره میشد، نوحه میخوند برای دل داغ دیدهٔ زینب.
تا اون موقع، دلیل دردای پدربزرگم رو نمیفهمیدم.
تا این که، به حرفای پسرخالهٔ کلاه قرمزی رسیدم.
خاک گرفت، پس نداد.
گفتن خاک سرده، مهر مرده از دل آدم میره بیرون، ولی، از دل من نرفت.
الان منم باید دردمو تسکین بدم.
میشینم یه گوشه، به دیوار خیره میشم، بالشتمو بغل میکنم، میزنم زیر گریه.
یا یسری موقع ها هم بلند میشم، دور تا دور اتاقم راه میرم، با آهنگام همخوانی میکنم:
«اما افسوس، تورو خواستن، دیگه دیره.. دیگه دیره..»
- میکائیل بیانکی "رِن"
هدایت شده از ♪ دنیایی برای سایه ها ♪
بیشتر از سه ساعت است که مادرش برنگشته ، دخترک آدم برفی ساخته بود ، برف بازی کرده بود آدم برفی اش را خراب کرد و دوباره از نو ساخت ولی مادرش نیامد . او قول داده بود دخترک میدانست مادرش زیر قولش نمیزند دخترک تنها یادگار مادرش که شال آبی رنگش بود را محکم تر در آغوش گرفت و روی زمین دراز کشید. مادرش بر میگشت حتما بر میگشت .او هیچ وقت زیر قولش نمی زند مخصوصا وقتی که قول انگشتی بدهد . دخترک با خود آواز همیشگی شان را تکرار میکرد و کم کم خوابش گرفته بود . پلک هایش سنگین شدند و آخرین نجوا ها در دهانش تا تمام ماند :
دختر مهتاب
زیر نور ماه
آروم و خندان
شاداب و رقصان
منتظر میمونه
تا مامان برگرده
دختر مهتاب
زیر نور ماه ...
آروم و خندان
شاداب و ...
دخترک خوابید، و منتظر مادرش ماند . او هیچوقت دیر نمیکند امکان ندارد .
دخترک آرامتر نفس کشید تا حرف مادرش را گوش کرده باشد. مادرش گفته بود اگر آرام و بی سر و صدا باشد برایش در راه شیرینی خواهد خرید .
شیرین های شکلاتی دخترک عاشق شکلات بود از آن مهم تر عاشق مادرش بود . مادرش هر روز برایش قصه میخواند و آواز های جدید یادش میداد و شب ها هم برای صورت های فلکی را رسم و داستان هایشان را تعریف میکرد.
دخترک آرام تر شد . ضربان قلبش رفته رفته ضعیف تر شد . دخترک دیگر نفس نمیکشید به گمانم آرامتر از آنچه مادرش میخواست شده بود .
#سباستینمککویین
#روزدوم
هدایت شده از ✐کتابخونهِ یه خدای کوچولو✎
"Before he became a demon, he was a prayer unanswered."
«پیش از آنکه شیطان شود، دعایی بیپاسخ بود.»
آئــورا_کارلوس فوئنتس
هدایت شده از شرلوک و چای
844.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه همهی دیالوگاشو حفظی، تو دوست خوب منی:ء