eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
157 دنبال‌کننده
627 عکس
29 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+راستش را بخواهی، دلم می‌خواست کسی در جایی منتظرم باشد. _کسی نبود؟ +نه! هیچکس. هیچکس حتی برایش مهم هم نبود. _زندگی همین است عزیز من. کسی اهمیت نمی‌دهد. هیچکس نمی‌پرسد و نمی‌خواهد بداند. +اما چرا همیشه زندگی انسان‌های خوب را در تنگنا قرار می‌دهد؟ یا حداقل کسانی که سعی می‌کنند خوب باشند... _مسئله اینجاست که زندگی به خوب‌ها توجهی ندارد و زمان همه را یکسان می‌بیند. +تو اینطور فکر می‌کنی؟ شاید هم حق با تو باشد. اما من می‌خواهم اینطور تصور کنم که خوب‌ها به جای خوب می‌روند، زودتر از آنکه بدها به جای بد خویش بروند. _زیبا فکر می‌کنی! اما هر اتفاقی هم که افتاد، عزیز من؛ روحت را پاک و بی آلایش و قلبت را زلال نگه‌دار. هیچ چیز و هیچکس، ارزش فراموش کردن خودت را ندارد! _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از خونـه درختے
روز سوم مهمونی
نمیخواهم با غم شروع کنم، نمی‌خواهم سر آغاز تمام نوشته‌هایم غم باشد اما غمم دیگر شاخ و دم ندارم که!
شب های ابی، شب هایی که در آن تاریکی به آسمان زندگی می‌بخشید، فرار هایی که طعم آزادی واقعی را می‌داد. شاید واژه ها گم شوند و معنی‌هایشان جابه‌جا شود اما دوستی و واژه‌ی مقدس دوست هرگز تغییر نخواهد کرد اما بیایید غم را وارد کنیم، خسته کننده نیست؟ کلمه بدون غم، آدم بدون روح، آدم بدون دوست، آدم بدون دوست، نمی‌دانم ولی لبخند میزنم، لبخندی از غم، دلتنگی، تعلق نداشتن، خلا و هیچ. می‌دانید زمانی با او میدویدم تا به آن سوی زمین برسم، آن سویی که فقط خورشید دارد، همان سرزمین نور، مهاجر تاریکی می‌خواست فرمانروا خورشید شود! بشتابید که حقیقت دارد قصه می‌گوید از روی دیوارنگاره‌های غار، غار تنهایی، غار آلفرد؛ اما حالا او نیست، من هم نیستم و زمین خالی‌ است، می‌دانید خلا چیست؟ من خلا هستم، بزرگ خلا. سعی کردم فراموش کنم، دروغ بگویم، امید بکارم و فرار کنم اما چون انگار خسته بودم زیاد نتوانستم ادامه دهم پس آخر گیر افتادم و شکست خوردم، او رفته بود و من مجبور بودم در تاریکی تاریک تنها بمانم، با آدما‌های آن سمت دیوار تنها سر کنم؛ حالا خیلی وقت است که عادت کردم، عادت کردم به نبودن، نماندن، نامرئی بودن، روح بودن، عادت کردم که یک روز خودم وسایلم را در بغلم بگیرم و در را باز کنم و بروم که ناپدید شوم جوری که انگار از اول هم اصلا وجود نداشته‌ام و واقعا انگار اصلا از اول هم وجود نداشته‌ام.
میدونم جالب در نیاوردم، کلمات تکرار شد و خب باز هم نوشتنم تموم شد و خودم قبل‌تر تموم شده بودم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلامتِ روانِ که بر باد میره نه برگ های پاییز!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 静寂の嵐
اما هنوزنم جواب سوالام رو نگرفتم. واقعاًِ واقعاً یعنی چی ؟ وقتی میگیم دوست منظورم چیه. چی توی اون کلمه‌س و یا چه دیدی ازش داریم. شاید یه آدم کم اجتماعی و یا دونگرا برای همینه دوست های زیادی نداره.. به عنوان آدمی که برون‌گراس و همش با اینو اون عادت داشت دوست بشه، اولین باریه که اینقدر عمیق دارم با روابط اجتماعی فکر می کنم و سوال شده برام.سردرگمم💔
هدایت شده از 静寂の嵐
چرا باید آهنگ از پادکست برتری داشته باشه وقتی اینقدر می‌شه دنیا و کلمات رو ملموسانه حس کرد و درش غرق شد ؟