میدوید بدون دلیل از من فرار میکرد، از خودش، انگار هنوز هم فکر میکرد همان پسر بچهی خندان است، فراموش کرده بود که بزرگ شده، که قد کشیده، میدانید کجای ماجرا خندهدار است؟ فریاد میکشید و کمک میخواست، خیال میکرد میخواهم به او آسیب بزنین در صورتی که این من بودم که هروقت در آغوش او پناه میگرفتم با چاقویش مرا تکهتکه میکرد، مرا میدرید و نگاهم میکرد، لبخند میزد و دستی بر سرم میکشید و فریاد میزد که بزرگ که شوی یادت میروی، من هم یادم رفت، راست میگویم، یادم رفت که چطور تکههای قلبم را جمع کردم و دفن کردم، چطور صبح ها خودم را جمعوجور کردم فقط برای اینکه او به من نیاز داشت، یادم رفت که همهچیز سر من خراب شد...
فریاد میزند که او میخواهد مرا نابود کند، انگار نابود نشده اما من که میخواهم او را بسازم، تکههای قلبم را به او دهم تا جاهای خالی درونش را پر کند، که دیگر ناقص نباشد، که بالاخره چمدانم را ببندم، در را باز کنم و برای همیشه از کنار او بروم، اما میدانید او فرار میکند، مرا تاریکی خطاب میکند در حالی که من نور بودم، بودم، خورشیدی بودم که از آسمان سقوط کرد، دیگر به دنبالش ندویدم، او به سمت نور رفت، نوری که من مدت ها بود که راهش را دنبال کرده بودم، آخرش به تاریکی میرسید، به من.
میگویند قدرت ندارم انگار نمیدانند من بودم که برای اولین بار این واژه را به زبان اوردم، فرمانروای تاریکی قدرت را بر همه چیز برتر دانست، شاید داستانش با درد به اتمام رسید اما هیچکس انکار نمیکند که ا قدرت مطلق بود.
پرنده ها در آسمان سرخ پرواز میکردند و من به این فکر میکردم که چطور خون جاری از چشمانم به آسمان رسیده.
هدایت شده از خـــورشید لــآجوردی.
نمیدونم شماهم چنین حسی دارین یا نه ولی من گاهی احساس میکنم بعضی از آدما ذاتا تنهان. یعنی تنها زاده شدن و سرنوشتشون اینه. باوجود اینکه دورشون شلوغه و همیشه یه لبخند رو لبشونه تنهان. و اون تنهاییه که از همچی ترسناک تره و ما هیچوقت نمیبینیمش.
-بزرگترین آرزوت چیه؟
+آرزو؟
-اره، نکنه میخوای بگی نمیدونی آرزو چیه.
+شاید بگم، نمیدونم.
خندید، منم خندیدم.
آرزو، امروز هم باز اسمت آورده شد، باز هم گفتند آرزوی تو چیست، باز هم در چاه افتادم، من از آرزو فراری بودم، فراری بودم از اینکه به خاطر بیاورم که تجسم و مرور کنم، آرزو های من زیر درخت خاطره دفن شدند، درخت خاطره هم خشک شد آن قدر که دنبال خودم گشتم... اره آنقدر که از خودم فرار کردم.