eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
157 دنبال‌کننده
627 عکس
29 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
رندوم لبخند زدن به غریبه ها رو نرمالیز کنید!
من باز بیدار موندم و یادم افتاد تست نزدم.
یادم افتاد زندگی نکردم
اونا میگن سختی بکش که بعدش راحت باشه اما آخه مگه بعدشم باز تینیجرم؟ و این مسئله‌ی سن واقعا دیگه داره خیلی مهم میشه
آبان شد، آبان عزیز کاری کن تست های نزده رو بزنم، کاری کن سر کنکور از استرس یادم نره، کاری کن نهایی رو خوب بدم، کاری کن بعد امتحان گریه نکنم حسرت نخورم، اصلا کاری کن شاد باشم، من میگم و نمیشه ولی خب من فقط گفتن رو یاد گرفتم
فدای کنکوری که من رو فدا کرد!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
درود چارلی، این نامه از طرف سیدنی برات رسیده!
دستش رو گرفت زیر نور و به این فکر کرد که اگه فردا خورشید طلوع نکنه آیا کسی متوجه میشه که روز قبل حتی غروب نکرده؟ فکر می‌کرد کسی به اطرافش توجه نمیکنه، دیگه کسی مهربون و وفادار نیست، کسی براش مهم نیست اگه فردا خورشید از پشت کوه‌ها بالا نیاد، که دیگه نوری تو شهر نباشه؛ مدام با خودش میگفت که این ادم ها، این ادمک‌ها خوشحالیشون‌، شادیشون، زندگیشون رو با دست های خودشون چال میکنن، دو تا لگد هم روش میزنن که عادی تر شه، که کسی شک نکنه زیر اون بر‌امدگی، زیر اون خاک، چی دفن شده؛ اون میگفت اما آلفرد بود که درک میکرد، آلفرد بود که طعم تلخ خاک رو کشیده بود، آخه میدونید.... نه شما نمیدونید و خب دروغش رو بخواید مهم نیست که بدونید، ندونید بهتره؛ چارلی مدام از زندگی میگفت، از شادی، از قشنگی های پشت کوه نقاشی های بچه‌ها، از بوی قورمه‌سبزی، از بوی چای زغالی، از خورشید و نور؛ چارلی قصه میگفت، قصه های چارلی غین نداشت، توش غم نداشت، تلخی نداشت، گریه نداشت، فقط امید داشت، امیدهای پاره‌پوره‌‌ی زیر تخت، توی کمد، لای پتو، زیر استکان چای سرد شده ولی با همه‌ی اینا قصه هاش فرق می‌کرد اونا بوی زندگی میدادن، بوی فردا رو، بویی که برای آلفرد ناآشنا بود، یعنی باهاش غریبه شد، آخه شما که نمیدونید، یه روزی آمد که فرداش بدتر از خودش بود، که آینده سیاه تر بود؛ اما دست آخر چارلی بازی رو میبره، مدال رو میندازه رو گردنش و لبخند میزنه، اون نشون میده که میشه، میکروفون رو میگیره دستش و شروع میکنه به گفتن، آدم ها براش دست میزنن و بهش افتخار میکنن، شاید اونا آدم باشن اما کی گفته که چارلی نمیتونه اونا رو اتوبات صدا کنه، کی گفته اوراین پکس اونجا نیست و با غرور به چارلی چشم ندوخته. |زندگی|
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
درود هاثورن، این نامه از طرف سیدنی برات رسیده!
آسمان که به تاریکی رسید چوب دستی ها بالا رفت و حالا این زمین بود که از سیاهی شنل ها تاریک شده بود، جادوگر ها در جوش و خروش بودند، آخر می‌دانید آن شب قرار بود زوگوس اجرا داشته باشد، اما شاید برایتان سوال باشد که زوگوس کیست؟ راستش را بخواهید نباید بدانید، آخر راز جادوگر ها راز جادوگرهاست. حالا زوگوس ظهور خواهد کرد نه بر روی زمین بلکه در ذهن او، روی برگه‌های پوسیده‌ با قلمی که بدون جوهر خواهد نوشت؛ آلفرد می‌نویسد، به یاد روزهایی که آزادانه با چوب‌دستی‌اش جادو میکرد، برای روز هایی که به سیاهی ختم شد، به از دست دادن، به قهر و کینه از واژه‌هایش ختم شد؛ قلم روی کاغذ می‌رقصد و زوگوس معجزه میکند، جادویش را انجام می‌دهد به یاد دوستش، به یاد خانواده‌ای که دیگر نبود، به یاد جادویی که کمرنگ شد، به یاد پروانه‌های آبی و او، همان کسی که ردای سیاهش هنوز بوی باران و فراموشی می‌داد؛ اما او دیگر کیست؟ باز هم پایان باز است، شهر در تلاطم و افکار در حال پاره شدن، اما بیایید با هم بخوانیم، با هم فریاد بزنیم و خیال‌هایی که داشتیم را فرا بخوانیم نه برای مرور، برای اینکه آن‌ها را به آتش بکشیم و بعد، بدون خیال، بدون پل سالمی برای برگشت به شهر، فرار کنیم از خانه و به دنبال خانه، حتی اگر به بهای سوختن آخرین ستاره‌ی آسمان باشد، تمام اقیانوس‌ها را فتح کنیم. |زوگوس|