eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
157 دنبال‌کننده
627 عکس
29 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
درود فرسیا، این نامه از طرف سیدنی برات رسیده!
در خانه که بسته شد احساس کرد که از خانه بیرون رفته باز هم به آینه چشم دوخت دستش رو گذاشت زیر چشم‌های سیاهش و آن را پایین کشید، چشم‌هایش سیاه بود مانند زندگی‌اش، همانطور به آینه خیره شد که لیوان شکسته شد و فریاد برخاست، از آشپز خانه صدای دعوا می‌آمد، انگار بازهم یادش رفته بود نامه‌ی تشکر بنویسد، به خودش که آمد دید چشم‌هاش خونی شده همانند دست و صورتش، دستش را که برداشت حس کرد که میخواهد گریه کند و داد بزند آخر نامه ها را نوشته بود اما دلش نمیخواست ان‌ها را تحویل دهد، به جای تشکر، واقعیت را گفته بود، اگر نامه‌ها را هم آن‌ شب یا فردا و فرداهایش به ان‌ها میداد باز هم سرش داد می‌زدند، صدای بالا آمدن از پله که آمد یادش افتاد که هنوز بیدار است، ساعت روی یک مانده و تکان نمی‌خورد، صدای تیک‌تاک می آمد اما عقربه ها تکان نمی‌خورد، صدای دعوا می آمد اما کسی گریه نمیکرد، شیشه شکسته می‌شد و در گوشتی فرو می‌رفت اما فریادی بر نمیخواست، شاید هم برمیخواست آخر در گوش هایش پنبه گذاشته بود که خونش بند بیایید، در خانه باز شد که یادش آمد خیال بافی هایش طولانی شده، مدت‌ها بود که به دیوار خیره شده بود و تصور می‌کرد که اینه‌ ای در اتاقش دارد، فکر میکرد اتاقی که ندارد آینه دارد! شاید اسمش به جسمش نیاید اما او حالا خیلی وقت بود که فکر نمیکرد، نگران نبود، نامه نمی‌نوشت، مخاطب قرار نمیگرفت، دروغ نمی‌گفت چون صداقت جرم داشت، او رها شده بود، دیگر کاری نبود که فکرش را مشغول نگه‌ دارد، حالا راحت در آغوش رهایی خوابیده‌ بود؛ پنجره که با وزش باد تکان میخورد و دست آخر شکسته شد، یادش آمد میخواسته پنجره را ببندد نه اینکه خودش را پایین بیاندازد. شاید سقوط کرد، شاید پرواز اما او فقط سیاهی میدید و اشک. |رهایی|
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
درود شرلوک، این نامه از طرف سیدنی برات رسیده!
این‌ بار که قاب عکس را که نگاه کرد گریه نکرد، شاید قبلش گریه کرده باشد اما مهم این بود که وقتی عکس را دید دیگر گریه نکرد، دیگر مرور نکرد و به یاد نیاورد چه اتفاقی افتاده، دیگر با خودش نگفت چرا او؟ چرا انها؟ و چرا حالا؟ دیگر هیچ‌چیز نگفت، کلماتش را قورت میداد، نصف حقیقت را میگفت، نصف راه را میرفت، نصفه نیمه زندگی میکرد، نصف غذایش را میخورد، نصف نگاهش به فردا بود، نصف کمتر امید داشت، دیگر به کسی چیزی نگفت، نگفت چقدر دلش تنگ است، چقدر عذاب میکشد، چقدر هر شب‌ها خواب او را می‌بیند و تا صبح بالشتش خیس از اشک میشود، نگفت به خوابش که می‌آید بغلش نمیکند، بویش نمی‌کند، نمی‌بوسدش، فقط در دلش، در قلب خورد شده اش با خودش زمزمه میکند، برگشته خونه؟ امده که بمونه؟ آخه چطور، مهم نیست اون الان اینجاست، نه نه عزیز من بخواب که خواب شیرین تره، بخواب که وقتی بیدار شدی یادت بره چقدر دلت می‌خواست تو خوابت زندگی کنی. آخر چه میگفت؟ بارها گفته بود و کسی نشنیده بود، اگر به دیوار میگفت، ترک برمی‌داشت، به سنگ میگفت، میشکست، شاید حتی به حرف می امد، اما باز، باز هم چیزی نگفت؛ خیلی که گذشت، لبخند زد، لباس هایش را عوض کرد، اشک هایش را زودتر شست، دیگر نصف کلمات رو قورت نداد، انگار گرسنه‌ شده بود، کل کلماتش را میبلعید، زندگی اش را پاره میکرد و دفن میکرد، جایی رها میکرد؛ شاید برعکس باشد اما حالش خوب بود، آخر لبخند میزد، بعد گریه اش می‌خندید، قبلش می‌خندید، حتی بعضی وقتا میان گریه هایش می‌خندید. |لبخند|
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
درود لئو، این نامه از طرف سیدنی برات رسیده!
از خواب که برخاست انگار از جنگ برگشته بود، موهایش بهم ریخته بود، صدایش نم داشت و صورتش، صورتش شکسته بود، انگار در خواب از جایی سقوط کرده بود، آشفته تر از آشفته بود، شکسته تر از شکسته، بی‌طاقت تر از بی‌طاقت، خسته تر از خسته بود، همه چیز در درونش شکسته بود، انگار باز هم خواب دیده بود که من را از دست داده، مثل آن شب که من را از دست داد، لبخند میزنم، به سمتش میروم اما او از من رد میشود، باز هم یادم رفت، او من را نمی‌بیند، صدایم را نمی‌شنود، او خیال می‌کند که من مرده‌ام اما من، من روحی شدم سرگردان در خانه‌ی خودم، در اطراف او؛ او در فکر من است اما من را نمی‌بیند، نمی‌داند چه شب هایی با او گریه کردم، نمیداند که با چه حالی همراه او تمام راه را تا قبرستان رفتم و کنارش نشستم و به گل‌های روی سنگ خیره شدم، لبخند زدم، گل‌های مورد علاقه ام را آورده بود، اشک هایش سیل به راه انداخته بود، هیچکس به جز او آنجا نبود، مهم نبود اگر هیچکس نبود، اگر کسی مراقب ستارک‌ من نیست، اگر همه ما را فراموش کرده‌اند، خودم کنار او می‌مانم، برایش هر شب قصه می‌خوانم تا خوابش ببرد، در آخر هم در گوشش می‌گویم که سخت است می‌دانم عزیزم اما تو مقاوم تر هستی مگر نه؟ بعد می بوسمش‌، در اتاق را که میبندم و مطمئن میشوم که خوابیده، اشک هایم جاری میشود، از غصه میشکنم و خرد میشوم، بیچاره ستارکم، بیچاره آسمان سیاه من. |آشفته|
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
درود سباستین، این نامه از طرف سیدنی برات رسیده!
تا ذره‌ای نور میدید ترس تمام وجودش را فرا می‌گرفت، ترس تا استخوانش فرو می‌رفت و ماهیچه هایش را از هم می‌شکافت، اما تکان نمی‌خورد، خشکش می‌زد تبدیل میشد به مترسک داخل مزرعه، انگار عاشق نور شده بود، می‌خواست تا ابد در نور باشد حتی اگر نابود شود، با خیالش خوابش می‌برد، از نبودش قصه میگفت و آواز میخواند، از صبح تاریک تا شب سیاه منتظر نور می‌ماند، چشم انتظارش روی درخت می نشست و نگاه می‌کرد، به تاریکی خودش و دورش نگاه می‌کرد و فکر می‌کرد، خیال می‌بافت و آرزو میکرد، نمی‌دانست قاصدک چیست اما اگر می‌دانست حتما یکی میچید و نور را در کنار خودش بدون درد آرزو میکرد، اگر درد هم داشت‌ باز هم خواهان او بود، آخر می‌دانید او تاریک بود اما ایا او تاریک بود؟ او نور بود اما آیا نور بود؟ هر چه که بود، بود، مهم نبود، ستاره بود یا زخم، درد بود یا رنج، شب بود نه او شب نبود هرگز هم شب نمی‌شود اخر وقتی تاریکی میدید راهش را کج می‌کرد، چشم هایش را می‌بست، حرف تاریکی هم پیش می آمد، حرفی نمیزد، بحث را عوض می‌کرد، می‌دانست دوستش ندارد، می‌دانست تاریک است اما قلبش، روحش، آن ذره‌ی کوچک سیاه درونش که متوجه نمیشد. |تاریکی|
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا