راه که میرفت فقط راه نمیرفت، غذا که میخورد فقط غذا نمیخورد، ساکت که مینشست فقط ساکت نمینشست، ساکت که بود موضوع بدتر میشد، هجوم افکار بیشتر میشد و عمقش هم بیشتر، خودش را در عقب تر های ذهنش پیدا میکرد و کنار او راه میرفت، خودش را در خودش پیدا میکرد، میگفت دیگر نمیخواهد بنویسد، میخواهد فرار کند، هدفی نداشت و از بی هدفی خسته شده بود، گوشه و کنار خانهاش را هم گشته بود تا بلکه کمی هدف زیر قالی قایم کرده باشد برای روز مبادا اما همهی هدف ها را یا خورده بود یا گم کرده بود؛ سردرگم بود، در میان افکارش، زندگیاش، کاغذ های روی میزش و کلماتی که دورش را گرفته بودند، قرار بود از سردرگم بنویسد نه اینکه خودش سردرگم شود درست مثل وقتی بود که قرار شد از امید بنویسد در جملهی اول کلماتش را تمام کرد، ناتوان شد، پس چوب حراج زد به امیدش تا کلمه بخرد، تا جمله بسازد، تا کارش را تمام کند، اما وقتی متن را نوشت، چندباری که خواند سردرگم شد، کاغذ را پاره کرد، آنقدر ریزش کرد که دست آخر چیزی از نوشته های رویش معلوم نبود بعد هم مدام با صدای بلند تکرار کرد، سر در گم، سری که در در گم شده، سری که لای کتاب جا مانده، بین کلمات گم شده، میان مزه ها گرفتار شده، روی خط های عابر پیاده گیر افتاده، داخل زمین بازی به زمین خورده، میان دروغها مثل حقیقت جوانه زده، زیر برگ های پاییز دفن شده، سر در گم.
|سردرگم|
دیدی کوچک من در یک ماجرا که عمق بگیری چطور افتضاحش در خواهد امد؟ مثلا من در اقیانوس عمیق عمق هنگفتی از سطح گرفتم و غرق شدم، در خورشید عمق گرفتم و سوختم، روی زمین هم فلسفه خواندم و لا به لای کلمات گرفتار شدم، اسیر کتاب شدم، در آدم ها عمیق شدم، گرفتار شدم، فرار کردم و پناه بردم به عمق خودم، به جایی که مورد اعتمادم است، جایی که هرگز به من خنجر نخواهد زد، اما اگر عمق بگیرم شاید خودم، خودم را پایان دهم، شاید اگر پرواز کنم و اوج بگیرم بی بهانه سقوط کنم، شاید اگر برای فردا از دیروز بگذرم رنگ خورشید را نبینم، نمیدانم کوچک بزرگ من، انگار در کلمات عمقیست به اندازه ی چاههای اشتباهات من، به عمق تمام سیاهی های جهان، اما بگذار کمی فرار کنیم از حقیقت و عمق بگیریم در خیال، بیا فرض کنیم بالی داریم به اندازه ی کف دست، بیا تصور کنیم فردا که صبح امد، ما در شب مانده باشیم، بیا فکر کنیم زمان متوقف شده و کلمات به اشتباه پشت سر هم می آیند، بیا جمله ها را اشتباه بسازیم و کلمات را اشتباه بنویسیم؛ اره کوچک من فردا از خواب برخیز و به خورشید نگاه کن، به خورشید نگاه کن اما هرگز به این فکر نکن که روزی خورشید را تصرف کنی.
|عمق|
به آسمان خیره شد و به تنگ ماهی های قرمزی که برای عید خریده بود، به سبز رنگ پیراهنش خیره شد و به سبزهایی که گره خواهد زد فکر کرد، به فردا فکر کرد و لباس های تازهاش و در دیروز غرق شد، به امید چشم دوخت و برای ناامید قصه نوشت، برای فردا لباس هایش را تا کرد و صبح از خواب زود برخواست، خورشید بالا نیامده بود که همه جا را نورانی دید، خود را در سرزمینی دیگر دید، خودش را در بین نوشته هایش دید، لا به لای شخصیت هایی قدم میزد که خودش آنها را ساخته بود، زیر شهرش از نور بود کنار تاریکی، شهرش از فیزیک بود و شیمی، انگار هنوز هم یادش بود، یادش بود که بوده و که میخواست بشود، اما زنگ که خورد از خواب برخواست، لباس ها هنوز روی زمین بودند کنار کفش هایی که شب بیدار مانده بود تا واکسشان بزند، کفش هایش هم نو بود، خودش هم تازه بود، بوی عید میداد و بوی فردا.
راه که میرفت میگفت بلاب بلاب، اسم ماهی هایش هم بلاب بلاب بود، شاید اگر میتوانست به جای همهی کلمات آنها را به کار میبرد، مهم نبود که چه کاری انجام میدهد مهم لبخند روی صورتش بود.
|بلاب بلاب|
دلم برای ماهیهای اقیانوس تنگ شده بود، برای آزاد چرخیدن در اب، برای نگاه کرد به ماهی ها، برای نوشتن داخل کشتی و نگاه کردن به آسمان بیکرانی که به تصرف من در می امد، من آسمان را تصرف میکردم و کلمات من را! به ساحل که میرسیدیم باز هم در کشتی میماندم، آخر مگر میشود خانه را ترک کرد؟ حتی اگر ترک کنی هم باز خواهی گشت شاید امروز و حالا نه، اما فردا در خانه خواهی بود، در خانه چای خواهی نوشید و داستان سفر را خواهی گفت، تو خواهی انجام داد اگر خانه ای در جایی از جهان داشته باشی، اگر هم نداشتی، مشکلی نیست برای من داستان هایت را بگو، برای آدم های اطرافت خانواده باش، برای آنها امید باش، خانه ای نداری اما خانهی آنها باش، تا زمستان به تو پناه بیاورند و در بهار تو را با لبخند ترک کنند.
اقیانوس من، آبی رنگ آسمان من، بی کران انتهای من، فردا که برمیگردی برایم از جاده گل های خشک شده را بیاور، برایم به یاد روز هایی که نبودی قصه بیاور، برایم غصه هایت را هم بیار، چای دم میکنم و با استکانی چای غصه هایت را هم قورت خواهیم داد، برایم از سفر هایت بگو، برایم بگو از حس طوفان و اشفتگی، از داد و فریادهاو از تقلای زندگی وقتی مرگ دستانش را دور گردنش حلقه کرده بود، از موج های بی رحم آن شب بگو، برایم بگو غرق شدن در اقیانوس چه احساسی دارد. میدانی تو را دوست دارم اندازهی تکتک قطارت اقیانوسی که تو را درون خودش دارد، هنوز هم اقیانوس را دوست دارم، آخر خانهی توست و من در خانهی تو غریبه نخواهم بود، خواهم بود؟
خانه بی وفایی کرد اما آخر جسم بی جانت را پس داد، نه که تو لایق نباشی، این من بودم که فریاد میزدم تو خواهی برگشت، تو هم برگشتی، صبح که دفن شدی در خاک سرد، بلند شدی و گفتی چقدر دلت برایم تنگ شده، رویم را با خاکت پوشاندی و رفتی، رفتی که برایم ماهی بگیری.
|اقیانوس|