دیشب اینجا چمدونم رو بستم که برم حتی در رو هم باز کردم اما حس کردم شاید کسی خونه باشه، شاید امید هنوز توی کشو باشه، با خودم گفتم شاید برگرده، شاید یادش بیاد، شاید دلش تنگ شه، من چمدونم رو بستم که برم، که دوباره یه بخش از زندگی رو پشت سر بزارم اما نشد، حس میکنم مشکلی نیست اگه محدود کنم، اگه کمتر بیام، اگه بهش وابسته نشم، حتی دیشب برخلاف خودم حرف زدم، نمیدونم، من هنوزم چمدون به دستم و از پنجره به تاریکی نگاه میکنم.
ما یه پنکه داریم اسمش محموده، بعد این محمود با سایر دوستاش به ترتیب رتبه های ۱ و... کنکور ۴۰۷ان، حقیقتا همینقدر امید داریم!
جوری که مارول میبینم عالیه، از انتقام جویان رفتم جنگ ابدیت بعد پایان بازی!
ترتیب؟