eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
168 دنبال‌کننده
664 عکس
34 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
|داشتم تو افکارم غرق میشدم| درود دوستان، شما این پیام رو ببرید داخل خونه‌تون و از افراد داخلش دعوت ک
اینو شرکت کنید اگه هنوز میخواد کسی، اگه بشه امشب میزارم براتون، جملات رو از یه دفتر که جمله‌های خوشگل توش نوشتم میزارم/ متن هاش واسه خودم نیست/
آهوهای ماه‌پیشونیِ من. تا برسیم به لونه‌ی خفاش‌ها، این پیام رو فوروارد کنید و کلمه‌ای بگید و من نیز جمله‌ای بسازم از اون و تقدیمش کنم به محضرتون.
https://eitaa.com/TheDeerShallReturn/973 منظورتون چیه قلم به این زیبایی اینطور نگید قلم قهرش میگیره
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🎲 چالش هفتم
|پایانی
انگشتانم را در هم قفل می‌کنم و نگاهم را میان اعضا می‌چرخانم. ـ شنیدین که می‌گن تو شروعش کردی، پایانش با ماست؟ خب، حالا نوبت شماست. پایان این دورهمی رو شما می‌نویسید. مکث می‌کنم و لبخند محوی می‌زنم. ـ می‌تونید از زاویه‌دید دانای کل بنویسید، از نگاه خودتون، پروانه مرداب یا حتی... اگر جرئتش رو دارید، از نگاه من! از جایم بلند می‌شوم و به سمت پنجره قدم برمی‌دارم. پرده را کنار می‌زنم و نگاهی به بیرون می‌اندازم. ـ «می‌خوام داستانی بنویسید که پایان این ماجرا رو رقم بزنه. اینکه سرنوشت کتابخونه، گروگان‌گیر و آدم‌هایی که این هفت روز کنار هم بودن چی می‌شه، به انتخاب شماست. می‌تونید همه‌چیز رو به شکلی که دوست دارید تموم کنید؛ حتی اگر پای یک اتفاق غیرمنتظره وسط باشه.» کمی مکث می‌کنم و سرم را به سمت جمع برمی‌گردانم. ـ راستی، یک چیز دیگه هم هست. این شما هستید که اسم من رو انتخاب می‌کنید. اما فقط به یک اسم اکتفا نکنید؛ معنی اسم و دلیل انتخابش رو هم در داستانتون جا بدید. می‌خوام بدونم از نظر شما پشت این ظاهر و رفتار چه کسی پنهان شده. نگاهی به پروانه مرداب می‌اندازم. ـ یکی اینجا عاشق معنی کلمات و دلیل پشت انتخاب‌هاست. بعید می‌دونم از این قسمت به‌سادگی بگذره! لبخند می‌زنم. ـ خب، نویسنده‌ها... این بار قلم دست شماست. ببینم برای پایان قصه‌مون چه خوابی دیدید!
این بار من موسیقی را پخش میکنم، اهنگ‌های مورد‌علاقه‌ام، همانطور که در این دورهمی کلمات منتخبم را برایتان هجی کردم، می‌دانید بعضی وقت ها فکر میکنم آیا اشتباه کردم، اما جوابی ندارم، نمی‌دانم چه در دست‌هایم دارم یا چه چیزی در جیبم و چه چیزی را زیر لباسم قایم کردم، تفنگی برای پایان یا کتابی برای اغاز یا دست‌های خالی از تهی، حتی نمیدانم پایم کفش دارد یا نه، نمی‌دانم این کفش‌های من است که خونی شده یا زمین از قبل خونی بوده؛ کاغذ را نگاه میکنم، فقط نگاه میکنم، انگار کلمه‌ای من را به خلا فرستاده، من را تهی کرده، تهی مثل دستانم، درونم، مغزم، نگاه میکنم، غرق میشوم، صدایش بلند میشود، نمی‌دانم قرار است برایش نام بزارم، اما من؟ من چیزی انتخاب نکرده‌ام، چیزی برای خودم نداشتم، چیزی برای خودم نخواستم، من آرزوهایم پخش و پلا روی زمین است اما میدانید می‌خواهم بگویم شاید او اینه بود، نجات دهنده‌ی داخل اینه، داخل کتاب، در بوی غذا، بوی کاغذ و نم باران، ما فقط سفر کردیم به یک کتابخانه و او آنجا منتظر ما بود، هرگز چیزی ننوشت، خواند و افتخار کرد، خواند و خواند، چرا ننوشت؟ چرا ننوشتی کای؟ کلماتت را گم کردی؟ یا آنها را در گذشته، دوران های قبل حالا جا گذاشتی، نمیدانی اما حیف بود، حیف تو، حیف اشک‌هایت، که حالا کلماتت را دفن میکنی، حرف‌هایت را نمیزنی، به کسی نمی‌گویی این چیست که مغزت را از هم گسیخته، کای چرا پشت کلمات گم شدی؟ فکر کردی تو را نخواهم شناخت اما دیدم، تو را یافتم، همانطور مثل من، مثل قبل، اما چقدر کم شدی، چقدر دور شدی، کای چرا تغییر کردی؟ چرا دارم پشت اسم ها قایم میشوم؟ چرا از نام خودم فرار میکنم؟ کای، گایا، الفرد؟ دنبال خودم میگردم یا چه؟ دنبال چیستم، شاید ازادی، شاید فردا، شاید شادی، شاید هم هرچیزی که دفن کردم، دفن کردم تا قدم بلند شود، تا دستم به در برسد، تا بندهای کفشم را خودم ببندم، خودم بنویسم و بخوانم، روی پا و زانو های شکسته‌ی خودم بایستم، می‌خواستم آدم بزرگ شود، آدم بزرگ داخل فیلم، دورتر از واقعیت و حالا آدم بزرگ دارد از خانه میرود، خانه خالیست، خالی شده از هرچیز که بوده، از خاطرات کودکی، از خاطرات زمانی که کودک بودم، که خیال فردا را نداشتم، چقدر راحت احمق بودم، چقدر کوچک بودم، چه دستان کوچکی داشتم با کوله باری از سختی، چقدر پاهایم حالا درد میکند، کفش هایم پاره است و پول ندارم، چشم هایم از اشک جاری است اما چه کار کنم، محکوم شدم و خانه خالیست از من و ارزوها و حرف هایم که به در و دیوار گفتم، خالی از خودش، خالی مانند تهی، مانند من، دست‌های من. کای او هم رفت، تو هم رفتی، انگار مهم نیست چند نام داشته باشم در آخر به خودم خواهم رسید، مهم نیست اگر تنها باشم، میدانی تنهایی‌ مقدس است، برای من، برای ما، آخر هرکس که نداند تو که میدانی چطور تنهایی را به دست آوردیم و تبدیل شد به مقدس ما؛ دوست دارم سکوت کنم، سکوت قورت بدهم، تو حرف نزنی، تویی نباشد، من باشم و تنهایی، مهم نیست اگر در حیاط تنها بشینم، اگر احساس کنم کسی نیست، اما هست، مگر نه؟ همیشه یک نفر پشت دیوار ایستاده، کسی پشت در است، کسی در خانه است ولی کسی منتظر من نیست، شاید تقدیر است، شاید هم قلم سیاه، نمیدانم، اما خوب است، اگر فردا نباشی انگار دیروز هم نبودی، انگار هرگز نبودی، من تهی بودم، من تهی هستم، من تهی خواهم بود، تهی.
"کاش روزی که از خونی خداحافظی کردم و فقط حرفش بود که می‌خواهیم کوچ کنیم واقعا کوچ میکردیم"
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
همیشه ورق برنمیگردد، کتاب بسته می‌شود. برای شما
درد را به دندان کشیدیم. برای شما