میدونید تا حالا آنقدر آدم تو زندگیم نداشتم، شاید شما منو نشناسید، شاید اسمم رو ندونید، شاید چهرهام براتون آشنا نباشه اما من همونیم که براتون دست میزنه حتی اگه شکست خوردین، من همونیم که بهتون لبخند میزنه و شما حتی نمیشناسیدش. اینا طبیعیه اخه من روحم، من تهیم، به تهی بودنم افتخار میکنم.
تایم تایم نیست ولی فدای لئو، فدای آدمای مهربون مدرسه، فدای اساتید، فدای دبیرستان که امیدواره میخوام خوب تموم شه، فدای قلم سیاهم، فدای چارلی، فدای رنی، فدای شرلوک، فدای ماتو، فدای سباستین، فدای هاثورن، فدای خاله، فدای نیکا، فدای آدمای رندوم، فدای آوا، فدای رزی و قصههاش، فدای ویل ۱۸ ساله، فدای هر آدمی که میشناسم حتی اگه دور باشه
اینجا رو داره و خب من اضطراب اجتماعی دارم لطفا اگه دیدی انگار شتر ندیدی، فدای ویدار که تونستم یه گوشه ازش رو بخونم.
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
:) فدای خودت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از حاشیههای یک کتاب باز
آخرین فصل کتابخانه
چالش هفتم
نمیدانم دقیقاً چه ساعتی بود.
ساعت قدیمی بالای شومینه از کار افتاده بود و هیچکداممان دیگر حوصلهی شمردن دقیقهها را نداشتیم. هفت روز بود که در آن کتابخانه زندگی میکردیم.
هفت روز میان قفسههای بلند،بوی کاغذهای قدیمی،فنجانهای قهوهی سرد و مردی که ظاهراً از دیدن درماندگی ما لذت میبرد.
گروگانگیر روی صندلی همیشگیاش نشسته بود و با خودکارش روی جلد یک کتاب ضرب میگرفت.
ـ خب، نویسندهها!بالاخره رسیدیم به فصل آخر.
یکی از بچهها زیر لب گفت:
ـ تموم شد؟!
گروگانگیر سرش را بلند کرد.
ـ این حجم از اشتیاق برای دیدن من واقعاً قلبم رو میشکنه
البته اگر قلبی داشتم!
چند نفر خندیدند
اما من نه
نمیدانم چرا اما از صبح احساس عجیبی داشتم انگار چیزی در این ساختمان تغییر کرده بود.
گروگانگیر هم مثل همیشه رفتار میکرد اما لبخندهایش کوتاهتر شده بودند و گاهی بیدلیل به قفسههای انتهای سالن نگاه میکرد.
انگشتانش را در هم قفل کرد.
ـ خب...
حالا که هفت روز از عمرتون رو اینجا تلف کردید فکر میکنم وقتشه بدونید چرا
ـ چون از شکنجه دادن آدمها لذت میبری؟!
گروگانگیر لحظهای فکر کرد.
ـ نظریهی جالبیه ولی نه متأسفانه من آدم بسیار پیچیدهتری از این حرفام
از جایش بلند شد و به طرف میز بزرگی رفت که در تمام این هفت روز اجازه نداشتیم به آن نزدیک شویم
روی میز هفت دفتر قرار داشت. دفترهایی که نوشتههای ما در آنها جمع شده بود
تمام داستانها،اعترافها،خاطرات و کلماتی که طی این هفت روز نوشته بودیم.