eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
166 دنبال‌کننده
666 عکس
34 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
:) فدای خودت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فدای کیت، فدای برلین، فدای دراکو، فدای جسی، فدای سید
هدایت شده از faceless`
‌‌درود و مهر. برای شرکت در تقدیمی faceless` این پیام و فوروارد کنید و حتما عضو باشید تا؛ -یه نقاشی جالب بهتون تقدیم بشه. -به علاوه یه دفترچه مث تصویر بالا. Tag.
آخرین فصل کتابخانه چالش هفتم نمی‌دانم دقیقاً چه ساعتی بود. ساعت قدیمی بالای شومینه از کار افتاده بود و هیچ‌کداممان دیگر حوصله‌ی شمردن دقیقه‌ها را نداشتیم. هفت روز بود که در آن کتابخانه زندگی می‌کردیم. هفت روز میان قفسه‌های بلند،بوی کاغذهای قدیمی،فنجان‌های قهوه‌ی سرد و مردی که ظاهراً از دیدن درماندگی ما لذت می‌برد. گروگان‌گیر روی صندلی همیشگی‌اش نشسته بود و با خودکارش روی جلد یک کتاب ضرب می‌گرفت. ـ خب، نویسنده‌ها!‌بالاخره رسیدیم به فصل آخر. یکی از بچه‌ها زیر لب گفت: ـ تموم شد؟! گروگان‌گیر سرش را بلند کرد. ـ این حجم از اشتیاق برای دیدن من واقعاً قلبم رو می‌شکنه البته اگر قلبی داشتم! چند نفر خندیدند اما من نه نمی‌دانم چرا اما از صبح احساس عجیبی داشتم انگار چیزی در این ساختمان تغییر کرده بود. گروگان‌گیر هم مثل همیشه رفتار می‌کرد اما لبخندهایش کوتاه‌تر شده بودند و گاهی بی‌دلیل به قفسه‌های انتهای سالن نگاه می‌کرد. انگشتانش را در هم قفل کرد. ـ خب... حالا که هفت روز از عمرتون رو اینجا تلف کردید فکر می‌کنم وقتشه بدونید چرا ـ چون از شکنجه دادن آدم‌ها لذت می‌بری؟! گروگان‌گیر لحظه‌ای فکر کرد. ـ نظریه‌ی جالبیه ولی نه متأسفانه من آدم بسیار پیچیده‌تری از این حرفام از جایش بلند شد و به طرف میز بزرگی رفت که در تمام این هفت روز اجازه نداشتیم به آن نزدیک شویم روی میز هفت دفتر قرار داشت. دفترهایی که نوشته‌های ما در آن‌ها جمع شده بود تمام داستان‌ها،اعتراف‌ها،خاطرات و کلماتی که طی این هفت روز نوشته بودیم.
گروگان‌گیر یکی از دفترها را برداشت و ورق زد. ـ مادرم نویسنده بود البته از اون نویسنده‌هایی نبود که اسمشون روی جلد کتاب‌های پرفروش چاپ بشه بیشتر عمرش رو صرف نوشتن چیزهایی کرد که هیچ‌وقت فرصت نکرد کسی بخونه صدایش هنوز همان لحن بی‌خیال همیشگی را داشت اما این بار نگاهش روی صفحات دفتر ثابت مانده بود. ـ یه آرزو داشت می‌خواست با چند نویسنده‌ی دیگه یه کتاب مشترک بنویسه نه مجموعه‌ای از داستان‌های بی‌ربط یه کتاب که هرکس بخشی از اون رو بنویسه و در نهایت همه‌ی کلماتش به هم تعلق داشته باشن می‌گفت بعضی داستان‌ها رو نمی‌شه به تنهایی نوشت مکث کرد و لبخند کوچکی زد. ـ آدم عجیبی بود فکر می‌کرد می‌شه آدم‌ها رو با کلمات کنار هم نگه داشت اینبار نگاهش را از دفتر برداشت و به ما نگاه کرد. ـ نتونست آرزوش رو عملی کنه قبل از اینکه حتی فرصت پیدا کنه نویسنده‌های موردعلاقه‌ش رو دور هم جمع کنه از دنیا رفت سکوت سنگینی در سالن افتاد. تنها چیزی که انتظارش را نداشتیم. پس دلیل تمام این اتفاقات...؟! ـ پس ما رو برای آرزوی مادرت گروگان گرفتی؟! ـ گروگان کلمه‌ی زشتیه هاین ترجیح می‌دم بگم مهمون‌های ناخونده‌ی یک پروژه‌ی ادبی شدین ـ تو ما رو مجبور کردی اینجا بمونیم! ـ بله خب گفتم ناخونده یکی از بچه‌ها با عصبانیت خندید. لوسیفر هم لبخند زد؛انگار هنوز همه‌چیز برایش یک شوخی طولانی بود. به سمت میز برگشتم و چشمم به برگه‌ای افتاد که زیر یکی از دفترها قرار داشت روی آن با خطی ظریف نوشته شده بود "برای لوسیفر یادت نرود نور حتی اگر دیر برسد باز هم نور است..." زیرلب تکرار کردم لوسیفر آورنده ی نور ستاره ی صبح ـ آورنده‌ی‌نور؟! واقعا؟! برای اولین بار لبخندش کمی تغییر کرد. ـ درسته لوسیفر در لاتین یعنی نورآور؛ کسی که روشنایی می‌آره اسم عجیبی برای کسیه که تمام عمرش رو توی تاریکی گذرونده نه؟! به برگه نگاه کرد. ـ مادرم می‌گفت اسم‌ها باید شبیه آرزو باشن نه شبیه واقعیت ظاهراً آرزوی اون برای من کمی زیادی بزرگ بوده. نمی‌دانستم چه بگویم هیچکدام نمیدانستیم شاید چون برای اولین بار احساس می‌کردیم پشت آن رفتارهای عجیب آدمی وجود دارد که چیزی را از دست داده است. چیزی که دیگر هیچ‌وقت به دست نمی‌آورد. ـ حالا قراره با این نوشته‌ها چی کار کنی؟! نوشته ها.. نوشته ها به کل از یادم رفته بودند. لوسیفر دفترها را بست. ـ قراره منتشرشون کنم کتابی که مادرم هیچ‌وقت نتونست بنویسه چند نویسنده؛هفت داستان؛یک کتاب ـ و بعدش؟! نگاهش را به پنجره دوخت. ـ بعدش اینجا دیگه به درد هیچ‌کس نمی‌خوره. همان لحظه صدای ضربه‌ای از بیرون آمد. همه به سمت پنجره برگشتیم. چند ثانیه بعد، صدای دیگری شنیده شد بلندتر و نزدیک‌تر. یکی از بچه‌ها پرسید: ـ چه خبره؟! لوسیفر به ساعت ازکارافتاده‌ی بالای شومینه نگاه کرد. ـ فکر می‌کنم وقتشه. چرا منظورش را نمی‌فهمیدم؟! صورت های گیج بقیه هم نشان میداد فقط من نیستم که متوجه نشده‌ام ـ وقت چی؟! لوسیفر به طرف در رفت و کلید را از جیبش بیرون آورد. ـ آزادی عزیزم مگر دلت براش تنگ نشده؟! در را باز کرد. راهرویی که هفت روز تمام اجازه‌ی عبور از آن را نداشتیم حالا پیش رویمان بود. همه با تردید به یکدیگر نگاه کردیم. ـ یادت نره آقای گروگان‌گیر ما روزی باهم گروگان میگیرم و بعدش قراره باهم برلین ببینیم این را یکی از بچه‌ها پرسید. لوسیفر شانه بالا انداخت. ـ حتما و یادت باشه قبلا قول یک شام به من و پروانه مرداب دادی آرام خندیدم. نگاه لوسیفر حالا روی من بود. ـ حتما روزی تو رو به خونه‌ام دعوت میکنم جناب گروگان‌گیر و قول میدم توی شیرینی هاتون سمی نباشه لبخند زد. ـ با اینکه آداب‌ معاشرت شما کمی عجیب هستش دعوتت رو قبول میکنم هاین زمانی که همه بیرون رفتیم نور شدیدی از پنجره‌های کتابخانه بیرون زد. بعد صدایی آمد که تمام صداهای هفت روز گذشته را در ذهنم خاموش کرد. کتابخانه منفجر شد. پنجره‌ها فرو ریختند،دیوارها لرزیدند و شعله‌ها از یکدیگر سبقت گرفتند. کتابخانه نابود شد. و کوچکترین اثری از پروانه مرداب و لوسیفر نبود. --- چند هفته بعد کتاب منتشر شد. روی جلدش نام نویسنده‌ها بود و عنوانی که لوسیفر انتخاب کرده بود: «روشنایی در آخرین صفحه» صفحه‌ی اول جمله‌ای از مادرش داشت: «کاش روزی بتوانم کتابی بنویسم که هیچ‌کس نویسنده‌ی تنهای آن نباشد.» و صفحه‌ی آخر یادداشتی از خودش: «امیدوارم از کتاب خوشتان آمده باشد. اگر نه تقصیر من نیست. من فقط گروگان‌گیر بودم نه ویراستار. راستی دفعه‌ی بعد که به کتابخانه‌ای رفتید برای نویسنده‌اش چای ببرید. بعضی‌ها هفت روز منتظر می‌مانند و هیچ‌کس یادش نمی‌افتد.
لوسیفر» زیر یادداشت با خطی ریزتر جمله‌ای از مادرش چاپ شده بود: «برای پسرم؛ یادت نرود نور حتی اگر دیر برسد باز هم نور است.» کتاب را بستم. هفت نفر اسمشان روی جلد بود اما جای یک نفر خالی مانده بود. همان گروگان‌گیری که دیگر نمیتوانست در جوابم لبخند بزند و بگوید: «خب نویسنده‌ها... این هم پایان قصه‌تون.» _هاین _چالش پایانی پ.ن:گروگان‌گیر عزیزی که آخر هم نفهمیدیم اسمت چیه و گفتی خودمون روت اسم بذاریم لطفا اسم خودتو با پایان این چالش ها بگو بذار گروگان‌گیر باشرفی باشی❤️‍🩹
فدای هاین مشتی اون وسط مسطا من بودم دیگه ازه؟ خیای خوشم میاد اسمم بیاد مثلا رندوم از فردا اسم کرکتر رو یکی از اسمای من بزارین
ناشناس|آخرین شب در کتابخانه صدای تیک‌تاک ساعت، سکوت کتابخانه را می‌شکند. کتاب‌ها هنوز روی میز پراکنده‌اند. فنجان‌های نیمه‌خالی، کاغذهای خط‌خورده و صندلی‌هایی که هرکدام خاطره‌ی یکی از شب‌های گذشته را در خود نگه داشته‌اند. به صندلی‌ام تکیه می‌دهم و نگاهی به جمع می‌اندازم. ـ خب... فکر می‌کنم وقتش رسیده درباره‌ی پایان این ماجرا صحبت کنیم. مکث می‌کنم و لبخند کمرنگی می‌زنم. ـ می‌دانم. احتمالاً بعضی‌هایتان منتظر شنیدن این جمله بودید که بالاخره آزادید. بعضی‌ها هم شاید ترجیح می‌دادند این بازی کمی بیشتر ادامه پیدا کند. البته گروه سومی هم هستند که احتمالاً هنوز نمی‌دانند چطور سر از این کتابخانه درآورده‌اند! نگاهم روی میز می‌لغزد؛ روی داستان‌هایی که در این چند روز نوشته شده‌اند. ـ هفت روز پیش، قرار بود فقط چند نفر را به کتابخانه دعوت کنیم. هفت روز، هفت موضوع و چند داستان. اما ظاهراً ماجرا کمی از کنترل خارج شد. آدم‌هایی که قرار بود گروگان باشند، شروع کردند به ساختن جهان‌های تازه؛ با کلماتشان درها را باز کردند، شخصیت ساختند، رازها را برملا کردند و گاهی هم کاری کردند که حتی من صاحب این کتابخانه، برای چند لحظه حرفی برای گفتن نداشته باشم. فنجان قهوه را برمی‌دارم، اما پیش از نوشیدن دوباره آن را روی میز می‌گذارم. ـ اعتراف می‌کنم همه‌چیز طبق نقشه پیش نرفت. بعضی داستان‌ها غافلگیرم کردند، بعضی‌ها خنداندندم و بعضی دیگر... خب، بعضی‌ها را ترجیح می‌دهم دوباره در خلوت خودم بخوانم. لبخند می‌زنم. ـ اما یک چیز را خوب می‌دانم؛ این کتابخانه دیگر همان کتابخانه‌ی روز اول نیست. شما چیزی از خودتان اینجا جا گذاشته‌اید. شاید چند سطر، شاید یک شخصیت، شاید حتی تکه‌ای از احساستان را و من مطمئنم بعد از رفتنتان، هر بار که چشمم به این میز بیفتد، یکی از آن‌ها را به خاطر خواهم آورد. از جایم بلند می‌شوم و به سمت در می‌روم. دستم را روی دستگیره می‌گذارم، اما پیش از باز کردنش برمی‌گردم. ـ راستی، یک توصیه‌ی دوستانه: بیرون از این کتابخانه هم بنویسید. منتظر چالش و دعوت‌نامه نمانید. لازم نیست کسی شما را به نوشتن وادار کند. گاهی یک اتفاق کوچک، یک آدم غریبه یا حتی یک فنجان قهوه‌ی سرد می‌تواند شروع داستانی باشد که مدت‌ها در ذهن خواننده باقی بماند. در را باز می‌کنم. ـ خب، خانم‌ها و آقایان... گروگان‌گیری به پایان رسید. می‌توانید بروید. مکث کوتاهی می‌کنم و با لبخند اضافه می‌کنم: البته اگر کسی دلش برای اینجا تنگ شد، راه کتابخانه را که بلدید. نگاهم برای آخرین بار روی جمع می‌چرخد. ـ ممنون که این هفت روز را با من شریک شدید. مراقب کلماتتان باشید؛ گاهی از چیزی که تصور می‌کنید، قدرت بیشتری دارند. در را باز نگه می‌دارم و کنار می‌روم. ـ به سلامت، نویسنده‌ها. وقتی آخرین نفر از در می‌گذرد، به کتابخانه‌ی ساکت نگاه می‌کنم. ساعت هنوز کار می‌کند. فنجان‌ها روی میز مانده‌اند و کتاب‌ها، مثل همیشه، منتظر خوانده شدن‌اند. به صندلی‌ها نگاه می‌کنم. یکی از آن‌ها کمی عقب‌تر از بقیه قرار گرفته است. جلو می‌روم و صافش می‌کنم؛ بعد مکث می‌کنم. انگار هنوز منتظرم کسی روی آن بنشیند و داستان تازه‌ای برایم بخواند. لبخند می‌زنم. این بار دیگر کسی گروگان من نیست. کلید را روی میز می‌گذارم. نگاهم به هفت دفتر روی میز می‌افتد. شاید کتابخانه دوباره ساکت شود، اما دیگر مثل روز اول نیست. عجیب است... فکر می‌کردم قرار است آن‌ها را در اینجا نگه دارم؛ خبر نداشتم خودم به ماندنشان عادت می‌کنم.
هفت روز، هفت موضوع و یک کتابخانه قرار بود فقط داستان بنویسیم؛ اما در میان کلمات، شخصیت‌هایی ساختیم، رازهایی را آشکار کردیم، به یکدیگر خندیدیم و گاهی در سکوت داستان‌هایمان ماندیم. در این هفت روز، کتابخانه فقط یک مکان نبود؛ خانه‌ای شد برای آدم‌هایی با جهان‌های متفاوت، خیال‌های بی‌انتها و قلم‌هایی که هرکدام صدای خودشان را داشتند. شاید روزی قفسه‌ها دوباره ساکت شوند، میزها از دفتر و کاغذ خالی شوند و گروگان‌گیرمان بالاخره دست از سر نویسنده‌ها بردارد! اما چیزی از این هفت روز باقی می‌ماند؛ داستان‌هایی که نوشته شدند و خاطره‌ی آدم‌هایی که برای مدتی کوتاه، هم‌داستان شدند. ممنون که به دعوت پروانه مرداب پاسخ دادید. پ.ن: از هوش مصنوعی خواسته‌ام تصویری براساس حس قلم شما بسازد.