هدایت شده از پـادکسـت | 𝙥𝙤𝙙𝙘𝙖𝙨𝙏
Ronakpodcast4_5965161003741091446.mp3
زمان:
حجم:
10M
🎙• پادکست « اقیانوس »
💬• گوينده : #روناک_پادکست
📰• خلاصه پادکست : "شاید با باد بعدی، یهو بوی من بخوره به سرت یاد من بیوفتی."
@Podcastss
هدایت شده از ✐کتابخونهِ یه خدای کوچولو✎
ادمی ام که تا خدا مچم نگیره
آدم نمیشم
هدایت شده از سکوتنوشته_
خانه داشت میسوخت. ضلع شرقی اتاق، از دود سیاه شده بود. اما من، روی کاناپه دراز کشیده بودم. داشتم فکر میکردم. به اینکه این زندگی چقدر مکافات دارد؟
بله! خانه داشت میسوخت؛ اما آیا خاکسترش بیشتر از خاکستر احساسات سوختهی من بود؟ بعید میدانم.
آنها از من پرسیدند که چرا دیگر به هیچچیز اهمیت نمیدهم. اما هیچکدام از آنها، مرا هنگام تماشای سوختن احساساتم ندیدند...
هیچکدام ندیدند که من چقدر در آتش احساساتم دویدم تا توانستم روحم را از میان شعلههای سوزان، سالم بیرون بیاورم.
و هیچکس مرا هنگام رها کردن خاکستر احساساتم در باد ندید.
مردم قضاوت میکنند بیآنکه بدانند. و عذاب من این بود که نمیتوانستم آنها را آگاه کنم.
نیمهی شرقنشینِ کاناپه آتش گرفت. از جا بلند شدم و اتاق را بدون نگاه کردن به پشت سر ترک کردم.
_سکوت
هدایت شده از نامرئی
تمام شب را بیدار ماندم،شاید کسی از راه برسد که نام مرا هنوز به خاطر داشته باشد.
هدایت شده از خونـه درختے
گروگانگیر
همه چیز از جایی شروع شد که یک دعوتنامه به خانه درختیام فرستاده شد. یک دعوتنامه عجیب و غریب به یک کتابخانه و البته صحبتهایی درباره گروگانگیری و این حرفها که چیزی از آن نفهمیدم اما از آنجایی که از اینطور چیزها خوشم میآید و البته با دیدن اسم پروانهمرداب در پشت دعوتنامه، مطمئن شدم که باید بروم.
قلم و کاغذ که جزو واجبات بود، آنها را در کوله ام گذاشتم. محض اطمینان یک چاقوی جیبی هم زیر جورابم گذاشتم و روانه کتابخانه شدم.
راستش تعجب کردم از اینکه قضیه گروگانگیری حقیقت داشت اما...چیزی در درونم فریاد میزد که قرار است بهتر از اینها باشد. همه دوستانم در کتابخانه حاضر بودند. به نظر میرسید من آخرین نفر بودم. وقتی گروگانگیر صحبت میکرد حتی یکبار هم شنل سیاه روی سرش را پایین نکشید. اینکه بدانم زیر آن کلاه چه چهرهای را پنهان کرده هوش و حواسم را از سر پرانده بود و باعث شد چندباری در ارائه چیزی که از من خواسته شده بود، یعنی نوشتههایمان، تاخیر بیوفتد. درست مثل همین الان.
و حالا گروگانگیر از ما خواسته تا هویت او را کشف کنیم؟
پوس خند زدم. خیلی وقت است که اینکار را کردهام. نگاهم یکبار به روی پروانه مرداب و بار دیگر به روی آلفرد قفل شد و بعد به تاریکی زیر کلاه گروگانگیر خیره شدم. یک تای ابرویم را بالا دادم و با رضایت گفتم:
_ اصلا گروگانگیری در کار نیست...مگه نه؟
پروانه مرداب خشکش زد:
_ چی داری میگی؟
خندیدم. صدایش در سکوت کتابخانه پیچید. همه حضار به من خیره بودند و به نظر چیزی از حرفهایم نمیفهمیدند. اما واکنش پروانهمرداب معما را برای من حل کرده بود.
_ منظورم اینه که عجیب نیست؟ کدوم گروگانگیری به گروگاناش آب پرتقال میده؟
کمکم صدای پچپچ ها بلند شد. نیم نگاهی به آلفرد دادم. تغییری در چهرهاش نمیدیدم اما این قرار نیست دائمی باشد. من نمیگذارم. پروانه مرداب جلو آمد. درحالی که با انگشت فرد شنلپوش را نشان میداد، تقریبا فریاد زد:
_ پس اونی که اونجا نشسته کیه؟؟
سرم را بالا گرفتم:
_ مطمئنی اصلا...کسی زیر اون شنل هست؟
چشمان پروانهمرداب گشاد شدند:
_ چچی داری...
نگاهم به سمت چهره آلفرد رفت. لبخند گوشه لبهایم را کشید. همین است! آن قیافه وحشتزده چیزی بود که میخواستم. انگشتم را به طرف آلفرد گرفتم و سعی کردم صدایم را آنقدری بالا ببرم که همه آن را بشنوند:
_ تمام این مدت اون تو بودی! مگه نه آلفرد؟
آلفرد تقریبا خشکش زد. اما خیلی زود خودش را جمع و جور کرد و فریاد زد:
_ هاااا؟ چطور به این نتیجه رسیدی؟؟ منم اون دعوتنامه رو گرفتم و جزو گروگانام یادت رفته؟؟
لبخندم پررنگ تر شد. دستهایم را روی سینهام در هم گره زدم و شروع به قدم زدن کردم:
_ مطمئنی که فقط ادای گروگانارو در نمیاری آلفرد؟
_ ها؟
خندیدم. این واقعا هیجانانگیز است. هيچوقت از وجود چنین چهرهای در خودم باخبر نبودم:
_ آلفرد...تو با پروانهمرداب یه قول و قرارایی داشتید مگه نه؟ موضوع از اولم بو دار بود. پروانه مرداب عاشق تیکه کتابه ولی...هیچ گروگانگیری برای تنبیه از کسی تیکه کتاب نمیخواد.
نگاهم بین چهرههای پر از سوال حضار چرخید:
_ ولی...
به چهره آلفرد که رسیدم چشمانم را تنگ کردم:
_ چند روز پیش از ما تیکه کتاب نمیخواستی؟ آه متاسفم که نتونستم کمکت کنم واقعا سرم شلوغ بود اما الان موضوع این نیست! آلفرد، تو میدونستی که تیکه کتابات دارن تموم میشن و نگران بودی. پس با پروانهمرداب که عاشق تیکه کتابه قرار گذاشتید و همچین نقشهای کشیدید.
نیشخند بزرگی روی لبم نشاندم:
_ یه نقشه خیلی باحال! اگه این برفرض گروگانا تو ارسال نوشته تاخیر داشتن، به عنوان جریمه باید یه تیکه کتاب میفرستادن اما...
به سمت پروانهمرداب چرخیدم:
_ اوضاع اونطور که میخواستید پیش نرفت مگه نه؟ همه به موقع نوشتههاشونو آماده کردن و در پایان، تیکه کتاب زیادی گیرتون نیومد. آخرشم آلفرد مجبور شد سوتی بده و واقعا بگه که تیکه کتاباش تموم شده!
سکوت. همه مات و مبهوت به من خیره شده بودند. معما حل شده بود. از همان اول هم گروگانگیری در کار نبود.
_ولی...
صدای پروانه مرداب بود که به سختی از یک زمزمه بلندتر بود:
_ اگه گروگانگیر آلفرد بود، پس تمام این مدت اون داشت حرف میزد؟
ابروهایم در هم رفتند. این باعث شد اعتماد به نفس پروانه مرداب بالاتر برود:
_ منظورم اینه که آلفرد هم جزو گروگانا بود. تو یکم پیش ازم پرسیدی که مطمئنم زیر اون شنل واقعا کسی هست یا نه؟
پروانه مرداب به سمت گروگانگیر رفت. قلبم به شدت میکوبید. نه...نباید...نباید اشتباه کرده باشم!
هدایت شده از خونـه درختے
پروانهمرداب دستش را به سمت شنل مشکی رنگ برد.
امکان ندارد که اشتباه کرده باشم!
درست وقتی دست پروانهمرداب تنها چند سانتیمتر با شنل فاصله داشت صدایی لرزه بر اندامم انداخت:
_ خب خب خب! آرگون بودی درسته؟
خشکم زد. صدا در کل سالن میپیچید. صدایی نا آشنا و...کمی ترسناک:
_ باید یگم از انتظاراتم بیشتر رفتی ولی...آدما همیشه اشتباه میکنن.
سرم را در اطراف چرخاندم:
_ چی؟ تو کی هستی؟
صدا خندید. قهقهه زد. احساس کردم قلبم الان است که بایستد:
_ من؟ خب معلومه! من گروگانگیر هستم!
داستان گروگانگیر ناتمام باقی ماند. او گفت این بازی هیچگاه تمام نمیشود. این بازی قرار است شکل و شمایل مختلفی به خود بگیرد اما مطمئنا تمام نخواهد شد. بعد از آن همه ما از کتابخانه فرار کردیم. تنها پروانهمرداب در کتابخانه ماند.
لبخند دوباره روی لبانم نشست. عجب نمایشی از خود نشان دادم. آلفرد هم بازیگر خوبیست مگرنه؟ حقیقت چیز دیگریست. حقیقت این است که حالا، هم من و هم پروانهمرداب گروگانگیر را با چشمان خودمان دیدهایم. مشتاقانه منتظرم تا بفهمم نفر بعد که با او روبهرو میشود کیست.
Argon
#روزآخر
https://eitaa.com/112100264/1485 استاد حواست باشه اول من کراش زدم