وقتی خانه را ترک کرد، قرار نبود برنگردد، پس رفت و برگشت، اما هیچکس بجز ما برگشت او را به خاطر ندارد.
هدایت شده از کاستِرا
از قبرستان بیرون آمد و خودش را جا گذاشت.
آن هنگام که خورشید به میانه ی آسمان رسیده بود و خاک ها هم به میانه ی قبر، قلبش به میانه ی گلویش رسیده بود و هر لحظه امکان داشت از دهانش بیرون بپرد.
در عین اینکه چشمانش میدید و گوش هایش میشنید، دیگر چیزی را حس نمیکرد. گویا دیگر در این جهان نبود.
آدم ها کم کم رفتند و قبرستان خالی از جمعیت شد.
خورشید رفت و آسمان را به سیاهی سپرد. و حالا فقط او بود و کسی که دیگر نبود؛ و خاطراتِ کسی که زمانی، بود.
هنگامی که شب کامل پرده بر آسمان کشید، با خواهش و التماس هایی که کم کم تبدیل به زور و اجبار میشدند، او را از قبرستان بیرون کشیدند و به سمت خانه ای بردند که از قبرستان برایش بدتر بود. هر گوشه اش را که نگاه میکرد خاطره ای در برابر نگاهش جان میگرفت.
اتاقش بود، رخت خوابش هم بود، اما خودش جای دیگری خوابیده بود.
هدایت شده از ✐کتابخونهِ یه خدای کوچولو✎
کلا میخواستم بگم اگه استرس دارید که کنکور خراب کنید رتبه خوبی نیارید
اگه ناراحتید که نهایی رو خراب کردید
فدای سرتون 🙏🏻💟
نه این نمره ها برامون میمونه نه خودمون
یه روزی همش تموم میشه و میریم