eitaa logo
قرارمان، میانِ باران.
55 دنبال‌کننده
2 عکس
5 ویدیو
0 فایل
من از تمام شهر فقط آن خیابانی را دوست دارم که خیال می‌کنم روزی با تو در آن قدم می‌زنم.
مشاهده در ایتا
دانلود
تموم چیزای خوبی که دارم خلاصه میشه توی سه کلمه. اون، اون، اون. اون خاص ترین فرد دنیاست. حاضرم تموم جهان رو بخاطرش با خاک و شیشه یکسان کنم. حاضرم هر شب با دامنِ قرمز تیره‌ام و کفش هایی که اون دوست داره، توی سالن راه برم و همراهش برقصم. حتی حاضرم با تموم آدم هایی که تا به حال حرف زدم، بخاطر اون دیگه حرف نزنم. حتی به جرعت میگم : میرم و توی تابوت می‌خوابم و خودمو زنده زنده خاک میکنم، فقط اگر اون بخواد.
می‌دونی، من هیچ‌وقت خیلی به اتفاقی بودن چیزها باور نداشتم. همیشه فکر می‌کردم هر چیزی یه دلیلی داره؛ حتی اینکه یه نفر دقیقاً توی یه زمان خاص وارد زندگی آدم می‌شه. ولی درباره‌ی تو واقعاً نمی‌دونم چی بگم. شاید بعضی آدما قرار نیست دلیل خاصی داشته باشن. شاید فقط میان که یه چیزی رو توی زندگی آدم تغییر بدن. مثلاً یه عصر پاییزی رو تصور کن؛ هوا سرده، بارون داره میاد، همه‌جا بوی برگ خیس می‌ده و ما یه گوشه نشستیم، یه کتاب هم کنارمونه و داریم درباره‌ی چیزای کاملاً معمولی حرف می‌زنیم. فکر کنم همین برای من کافیه. اگه یه روز ازم بپرسی قرارمون کجاست، می‌گم همون جایی که بارون شروع می‌شه و هیچ‌کدوممون عجله‌ای برای رفتن نداریم. همون‌جا می‌بینمت.
«میانِ هزاران صفحه‌ی کتاب، هنوز بعضی داستان‌ها نوشته نشده‌اند؛ شاید جادوی واقعی، همان داستانی باشد که خودمان می‌نویسیم.»
زندگی ما، هرچقدر هم ساده باشد، اگر با عشق زیسته شود، می‌تواند زیبا باشد.
کتاب‌ها باز مانده بودند؛ بعضی با گوشه‌های تاخورده، بعضی پر از یادداشت‌هایی که هیچ‌کس جز صاحبشان معنای آن‌ها را نمی‌دانست. فنجان قهوه مدت‌ها بود سرد شده بود، اما قلم هنوز روی کاغذ حرکت می‌کرد. او می‌نوشت؛ از رؤیاهایی که جرئتِ گفتنشان را نداشت، از روزهایی که هنوز نیامده بودند، و از دختری که نمی‌خواست زندگی‌اش فقط در حاشیه‌ی قصه‌ی دیگران نوشته شود. -وینتر