میدونی، من هیچوقت خیلی به اتفاقی بودن چیزها باور نداشتم. همیشه فکر میکردم هر چیزی یه دلیلی داره؛ حتی اینکه یه نفر دقیقاً توی یه زمان خاص وارد زندگی آدم میشه.
ولی دربارهی تو واقعاً نمیدونم چی بگم.
شاید بعضی آدما قرار نیست دلیل خاصی داشته باشن. شاید فقط میان که یه چیزی رو توی زندگی آدم تغییر بدن.
مثلاً یه عصر پاییزی رو تصور کن؛ هوا سرده، بارون داره میاد، همهجا بوی برگ خیس میده و ما یه گوشه نشستیم، یه کتاب هم کنارمونه و داریم دربارهی چیزای کاملاً معمولی حرف میزنیم.
فکر کنم همین برای من کافیه.
اگه یه روز ازم بپرسی قرارمون کجاست، میگم همون جایی که بارون شروع میشه و هیچکدوممون عجلهای برای رفتن نداریم.
همونجا میبینمت.
«میانِ هزاران صفحهی کتاب، هنوز بعضی داستانها نوشته نشدهاند؛
شاید جادوی واقعی، همان داستانی باشد که خودمان مینویسیم.»
زندگی ما، هرچقدر هم ساده باشد، اگر با عشق زیسته شود، میتواند زیبا باشد.
کتابها باز مانده بودند؛ بعضی با گوشههای تاخورده، بعضی پر از یادداشتهایی که هیچکس جز صاحبشان معنای آنها را نمیدانست. فنجان قهوه مدتها بود سرد شده بود، اما قلم هنوز روی کاغذ حرکت میکرد.
او مینوشت؛ از رؤیاهایی که جرئتِ گفتنشان را نداشت، از روزهایی که هنوز نیامده بودند، و از دختری که نمیخواست زندگیاش فقط در حاشیهی قصهی دیگران نوشته شود.
-وینتر