«میانِ هزاران صفحهی کتاب، هنوز بعضی داستانها نوشته نشدهاند؛
شاید جادوی واقعی، همان داستانی باشد که خودمان مینویسیم.»
زندگی ما، هرچقدر هم ساده باشد، اگر با عشق زیسته شود، میتواند زیبا باشد.
کتابها باز مانده بودند؛ بعضی با گوشههای تاخورده، بعضی پر از یادداشتهایی که هیچکس جز صاحبشان معنای آنها را نمیدانست. فنجان قهوه مدتها بود سرد شده بود، اما قلم هنوز روی کاغذ حرکت میکرد.
او مینوشت؛ از رؤیاهایی که جرئتِ گفتنشان را نداشت، از روزهایی که هنوز نیامده بودند، و از دختری که نمیخواست زندگیاش فقط در حاشیهی قصهی دیگران نوشته شود.
-وینتر
هدایت شده از 𖣂
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_mlni5al&btn=Whisper.to.Me
سلام عزیزای دلم بیاید حرف بزنیم؟
ایگنور کنی؟ نه نه نه.