زندگی ما، هرچقدر هم ساده باشد، اگر با عشق زیسته شود، میتواند زیبا باشد.
کتابها باز مانده بودند؛ بعضی با گوشههای تاخورده، بعضی پر از یادداشتهایی که هیچکس جز صاحبشان معنای آنها را نمیدانست. فنجان قهوه مدتها بود سرد شده بود، اما قلم هنوز روی کاغذ حرکت میکرد.
او مینوشت؛ از رؤیاهایی که جرئتِ گفتنشان را نداشت، از روزهایی که هنوز نیامده بودند، و از دختری که نمیخواست زندگیاش فقط در حاشیهی قصهی دیگران نوشته شود.
-وینتر
هدایت شده از uralt-
وقتی که داشتم میرفتم خداحافظی نکردم
وحالا هیچ حسی نسبت به این خونه و مکان ندارم.
انگار بیجا و مکانم، غریبم، حس تعلقی به جایی ندارم، بیخونمونم سرگردونم...