-میگفت؛
شھادترابهاهلِدردمیدهند
نهبهبیخیالها:))💔
『#جَوانانِـ_مَــهـدَویَٺــ❥⇣•』___
@Youth_of_mahdi 🖤⃟🥀⌋•
••|🌿🕊|••
#اینجوریهستیرفیق⁉️•.
مصطفـٰےهراسانازخواببیدارشد..
ولۍدیدمدارهمیخنده..😅!'
علتشروپرسیدم..
گفت:خوابدیدمکهبالاۍیهتپه
ایستادموامامزمانرودیدم💚!'
آقادستروۍشانهامگذاشتوگفت:
مصطفـٰے..ازتوراضۍهستم.. ꧇))✨
#شهیداحمدیروشن
『#جَوانانِـ_مَــهـدَویَٺــ❥⇣•』___
@Youth_of_mahdi 🖤⃟🥀⌋•
#تلنگر
بهاینفکرمیکردمچرا
نمیاداونیکهبایدبیاد؟
بهایننتیجهرسیدمشایدنیستیم
اونیکهبایدباشیم :) ! 💔
#امامزمان(عج)
『#جَوانانِـ_مَــهـدَویَٺــ❥⇣•』___
@Youth_of_mahdi 🖤⃟🥀⌋•
9.88M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥دهم شهریور سالروز نیروی پدافند هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران مبارک باد.
#چشمان_بیدار
#پدافند_هوایی_ارتش_جمهوری_اسلامی_ایران
『#جَوانانِـ_مَــهـدَویَٺــ❥⇣•』___
@Youth_of_mahdi 🖤⃟🥀⌋•
آرزویِدیدن ِجنتنکردمهیچوقت ..
من.خوشمبادیدن ِریگ ِبیابان ِنجف؛
#مـولآ_علے
『#جَوانانِـ_مَــهـدَویَٺــ❥⇣•』___
@Youth_of_mahdi 🖤⃟🥀⌋•
- آقایامامرضا ؛
انگار که عادت شماست
بازکردنآغوشبرایِقلبهایِبیپناه
کهبهشماپناهآوردن💛...!
#دلـبࢪخـراســٰانۍمــن
『#جَوانانِـ_مَــهـدَویَٺــ❥⇣•』___
@Youth_of_mahdi 🖤⃟🥀⌋•
#پارت۲۴
#زهراےشهید🥀
کنار مادرم راه میرفتمو دست خواهرمو گرفته بودم سرم پایین بودو گریه میکردم.
مداحیشو داشت از زبون حضرت زینب میخوند
اخ امان از دل زینب
تکرار میکردم:
گلهای پرپرم کو
حسین براااادرم کو
شهید بی سرم کو؟
گهلهای پرپرم کو
حسین برادرم کو
ای خااک گشته گلگون
سرو وصنوبرم کو؟
من امدم بگوئید
آن یاس پرپرم کو
من زینب حزینم
دل خسته و غمینم
تنها چه سازم اینجا
یاران برادرم کو
ای وادی شفق گون
میپرسم از تو اکنون
شمشاد غرق در خون
یعنی که اکبرم کو
وااای خدا حضرت زینب چی کشیده تو کربلا
اشک میریختم ابجیم خسته بود مامانم بغلش کرد
صحنه عاشورا میومد جلوی چشمم
نمیدونم چجوری حالمو بنویسم
انگار من اونجا بودم
حسینم سوار بر اسب علی اصغرو گرفته بود روی دست
تیر به گلوے اصغرم خورد
😭چجوری تونست اون ملعون اون بچه فقط شیش ماهش بووود...
تو دلم حرف میزدم و عمر ،ابوبکر،یزید ، شمر و همه ی قاتلین حسین (ع)و اهل بیتو لعنت میکردم
صدای مداحی باعث میشد اشکام بیشتر شه
قلبم درد میکرد
بخاطر گریه زیاد چند روز بود قلبم ازارم میداد
نمیدونم چیشد چشام سیاهی رفت و خوردم زمین
نمیخواستم مامانم نگران بشه طوری جلوه کردم که انگار پام به چادرم گیر کرد
اروم بلند شدم
و در جواب سوالای مامانم فقط گفتم: خوبم مامان
انقدر راه رفته بودم پاهام داشت میشکست.
فکر کنم یه دو سه ساعت بود راه میرفتیم مامانم که دیگه میخواست برگرده توهمین دو سه ساعتم خیلی تعجب کردم که نرفته بود
بازم دسته دور میدون وایساد و دسته های دیگه میومدن
تو این دنیا حسین خیلی عزیزه واسه خدا که مردم تو این گرما میانو عذاداری میکنند
واقعا مثل حسین هست بازم؟
در جواب سوالم اقا مهدی یادم امد
خدایا شکرت که بازم به ما حسین دادی
روی زمین نشستم کنار جدول مامانم میخواست بره
مامان:زهرا من میرم خونه دیر نکنیاااا
اینارو داد میزدو میگفت صدا به صدا نمیرسید
-باشــه مامااان مراقب خودتون باشیــن
خداحافظ
بعدم ابجیمو که بغلم بود یه ماچ کردمو دادم مامانم
اونم رفت
خیلی خسته بودم فاطیما رو دیدم کنار مادرشو یه دو سه تا خانم دیگه داشتن سینه میزدن و گریه میکردن متوجه من نبودن که امدم اینجا نشستم
*ادامه دارد...