قلمنَورد
زندگی همین است و درد هموار.
باید گذشت و خود را جا گذاشت.
شاید جایی در میان همین دردها، پایان باشد.
سرگذشت آرزوهایت را از یاد نبر. حتی اگر خنجر را بر روی شاهرگت حس کردی. حتی اگر طوفان زد و دریای وجودت مغروق دادخواهی شد. شنا کن. و ادامه بده. این زندگانی یک اجبار اختیاریست. با زانوهای خونی و پاهای زخمی، ادامه بده. اگر توقف کنی، در زیر هیکل ریز و درشت هر آنچه که پشت سرت هست، لِه میشوی. پودر میشوی. نابود و فانی. ایست نکن. حتی اگر ایست قلبی را به خویش، نزدیک دیدی.
الان چندین و چَنساله شبا خوابُم نمیگیره
نِگو عاشق شدی بابا، مو اعصابُم نمیگیره
هُلُم میده جلو اما جهان کارِش عقبگرده
مو او طفلُم که گردون از سر تابُم نمیگیره
غِمام رویاییَن چیزی شِبیه قصهها اما
پرِ شاماهی قصه به قلابُم نمیگیره
کسی قدر دل پاک مونَه هرگز نمیدونه
مو موسی هم بِشُم، آسیه از آبُم نمیگیره
مو هر درد آشنایی میشناسُم رو لِبش خندهس
خیالت ای دل شنگول و شادابُم نمیگیره؟
پسر کُش بودهای دنیا از اول آخر قصه
اشاره میکُنُم رستم مو سهرابُم... نمیگیره
نفهمید و نمیفهمن مُنو دردمونَه اینجا
مو خط دکترُم خالو، کسی قابُم نمیگیره(((:
روزهای بدون سرنوشتی را به شب میرسانم. گویا جهان، بیهدف به سمت مقصد خود حرکت میکند تا سرانجام طعم پایان را بچشد. انگار که زمین تخت شده باشد و همه منتظر برگردان شدنِ آن؛ و فروپاشی موجودیت دنیا باشیم. شاید جنون ما را به اینجا رسانده باشد. همچون زمانیکه سرپا ماندن خویش را در گرو سرکشیدن قهوه میدانستم... و ناگهان دستم به فنجان تلخی خورد و بر تقویم زندگانی ریخت! این تلخی مزمن و مدعی راحتی. چه سود از پشیمانی؟