روزهای بدون سرنوشتی را به شب میرسانم. گویا جهان، بیهدف به سمت مقصد خود حرکت میکند تا سرانجام طعم پایان را بچشد. انگار که زمین تخت شده باشد و همه منتظر برگردان شدنِ آن؛ و فروپاشی موجودیت دنیا باشیم. شاید جنون ما را به اینجا رسانده باشد. همچون زمانیکه سرپا ماندن خویش را در گرو سرکشیدن قهوه میدانستم... و ناگهان دستم به فنجان تلخی خورد و بر تقویم زندگانی ریخت! این تلخی مزمن و مدعی راحتی. چه سود از پشیمانی؟