هدایت شده از Living kills
آبجیم اومده میگه اه از این دختره متنفرم
بعد به مسخره بازی بهش گفتم خودتو میگی؟
گفت نهبابا از خودم متنفرنیستم، ولی برای خودمم همچین نمیمیرم =)))))))))
هدایت شده از Living kills
من با یک شیطان زندگی میکنم
یا بهتر است بگویم با یک شیطان بیگناه، البته لفظ بی گناه برای ابلیس کمی دروغین بهنظر میرسد پس شاید کمگناه کمی معقولانه تر باشد.
او اینجاست، درست همینجاست!
زندگیاش کمی با آدمیت شباهت و نزدیکی دارد، غمگین میشود و یا هنگامی که حمام میرود سعی میکند چرکها و کثافتهای چسبیده به باطنش را با آب زلال به حداقل برساند.
وقتهایی که دروغ میگوید شرم زخمی دیگر بر وجدان مجروحش میکارد و هروزه زمین گیر ترش میکند با زخمکاریاش بیاجازه او را در خودش غرق میکند.
او از همه رانده شده بود، نه جایی در ابلیسزادگان داشت و نه جایگاهی درمیان فرشتگان و محبوبین خداوند.
پس به این نتیجه رسید که کاسه به کارش نمیآید و دیگی به دست گرفت تا چهکنم های بیکسی اش را در آن جای دهد و راهی برای سقوطش در زمین بیابد.
او همینجاست وقتی که به سجده میروم با من میآید چون از خالقش میترسد، و هنگامی که رخت مشرکانه تن میکنم تشویقم میکند و خودش هم از این تناقض به فکر فرو میرود و متحیر میماند!
حملش میکنم همچو لباسی در تن اما با این تفاوت که نمیتوانم به بهانهای همچو تکراریبودنش و یا بوی گندش او را از خودم دور کنم یا تعویضش کنم.
جلوی آئینه که میروم و وقتی که میبینمش درست زمانی که از سر و کولم بالا میرود و سیاهیاش مانند مایعی لجن و مشکی رنگ به وجودم میچسبد از من مدام میپرسد: از کی اینگونه شدی؟ و من بهجز احساس گناه نمیتوانم جوابی به او بدهم.
صبحها روی شانههایم مینشیند و دستهایش را جلوی دهانم میگذارد تا در سکوت با بازجوییهای دیوانه کننده و البته بیپاسخ مغزم، بی احتیاط از نردبان جنون بالا بروم و نرسیده به پله آخر با همان دستانش نردبان دیوانگی را از زیر پایم بیرون کشد.
میبینید؟ او در درونم تا بینهایت، تا ریشههای حیاتیام رخنه کرده و آرام آرام مرا میکشد.
البته نه از آن قتلهایی که بدون خوابیدن در قبر میمیری!
من یک ابلیس را با خودم در خودم حمل میکنم.