یک وقت فکر نکنی توی باشگاهزیتونپروردهها
ورزش میکنیم و دمبل میزنیم ها 🏋️♀️
نه، اینجا این خبر ها نیست
اصلا زیتون مگه دمبل میزنه🤔
توی این باشگاه
تو هرکاری انجام بدی و برام بفرستی امتیاز میگیری
حالا هر فعالیتی که نه....
مثلا میتونی:
💥در مورد داستان هایی که میگم نقاشی بکشی
💥معما هایی که می فرستم رو حل کنی
💥داستان های نیمه تمام رو تمام کنی
💥سوالای توی ذهن منو جواب بدی
💥وووو
پنج نفر از دوستاتو به جمع ما اضافه کنی🤝
اگه این کارا رو انجام بدی
منم خبر کنی و برام بفرستی
یک امتیاز از زیتونجان میگیری
+ بعدش چی میشه ؟
ـ آخر هر ماه به سه نفری
که بیشترین امتیاز رو دارن جایزه میدم🏆🏆
#زیتونی_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
(همه جا تاریک بود
هیچ کس و هیچ چیز دیده نمیشد.
تنهایی و ترس تمام وجود فرهاد را گرفته بود
اما ناگهان...........)
دوست عزیزم!
داستان بالا رو👆 در دو پاراگراف(حدود ۱۰خط) ادامه بده و برای من بفرست.
منتظر داستان قشنگت هستم ها...
بفرست برام: @Zeitoon_mag
#زیتون_مگ
#نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
به نام خدا
1⃣ همه جا تاریک بود هیچ کس و هیچ چیز دیده نمی شد تنهایی و ترس تمام وجود فرهاد را گرفته بود اما ناگهان
روشنایی خیره کننده ای به صورتش تابید با خود گفت آخ جان دراین همه تاریکی واین نور☀️
دوید تا بفهمد نور از کجاست اما از چیزی که دید تعجب کرد کوهی بلند جلویش قد علم کرده بود _ کوه نور آره کوه نوره⛰️
به سختی ازکوه بالا رفت
اما از چیزی که دید تعجب کرد
شخصی نورانی مشغول دعا بود 🤲 و فرشتهای بالای سرش می گفت اقرأ بسم ربک الذی خلق 🧚♂️فرهاد کنارش نشست وپرسید که هستید
_محمدم رسول خدا امشب شب بعثت منه
_خیلی خوشحالم شما رو دیدم تاریکی ها برا چی بود
_مردم در تاریکی وگمراهی به سر میبرند خدا مرا فرستاده تا انها را به سمت نور هدايت کنم لطفا برای هدایت مردم دعا و تلاش کن.
فرهاد فرهاد بیدار شو صبح شده
فرهاد گفت همش خواب بود ولی چه خواب خوبی بود! یادم باشه به حرف پیامبر همیشه عمل کنم.
✍نویسنده : هستی امامی بندپی
#زیتون_مگ
#نویسنده_شو
#باشگاه_زيتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
2⃣ (همه جا تاریک بود
هیچ کس و هیچ چیز دیده نمیشد.
تنهایی و ترس تمام وجود فرهاد را گرفته بود
اما ناگهان تمام چراغ ها روشن شد آنجا یک ویلا خیلی بزرگ بود وقتی که چراغ ها روشن شد بیشتر دوستان فرهاد دیده می شدند و همچنین پدر و مادر فرهاد و اقوام فرهاد مثلاً:عمه ؛خاله ؛عمو ؛دایی
آن روز تولد فرهاد بود 🎉
در دستان مادر کیکی سه طبقه🎂 که فرهاد آرزو داشت برای تولدش مادر برایش بخرد همان کیک بود.
فرهاد آنقدر خوشحال بود که یک هو بک جیغ بسیار بلندی زد بعد مادر کیک را آورد جلو تا فرهاد شمع ها را فوت کند
وقتی فرهاد شمع ها را فوت کرد پدر گفت:«حالا نوبت کادو هاست! » دوستان فرهاد باهم دیگه یک دوچرخه خریده بودند
اقوام هم کلی لباس و عروسک کیف و کفش پسرونه خریده بودند مادر هم برایش همان کفشی که خیلی فرهاد دوست داشت را خریده بود و پدر هم برایش یک سجاده خریده بود چون فرهاد به تازگی به سن تکلیف رسیده بود خلاصه آن روز به فرهاد خیلی خیلی خوش گذشت🌹
🍁 پایان 🍁
✍ نویسنده: هستی استاد تقی زاده
#نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
بسم الله الرحمن الرحیم
3⃣همه جا تاریک بود و هیچ چیز دیده نمیشد.
تنهایی و ترس تمام وجود فرهاد را گرفته بود ناگهان........
به یاد حرف مادرش افتاد ،مادرش گفته بود که حضرت مهدی همیشه در کنار بچه هاست و به بچه ها عشق میوَرزد .فرهاد از به یاد اوردن این حرف احساس امنیت کرد.فرهاد پسری مودب و باهوش است که از تاریکی میترسد ما سعی میکند به ترس خود قلبه کند♡
او به شعمی که کنار او بود نگاه کرد و به یاد سایه بازی افتاد ،فرهاد انقدر بازی کرد که برق ها امدند.
حالا فرهاد هیچ وقت از تاریکی نمیترسد.
✍نویسنده: فاطمه سادات حسینی
#نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
4⃣ (همه جا تاریک بود
هیچ کس و هیچ چیز دیده نمیشد.
تنهایی و ترس تمام وجود فرهاد را گرفته بود
اما ناگهان مادر برق را روشن کرد و تا برق روشن شد فرهاد پرید تو بغل مامانش.
مامانش گفت:چی شده فرهاد؟ چرا بغض کردی؟
فرهاد گفت:چیزه چیزه ام هیچی هیچی
فردا شب 🌙 برق رفت.
ناگهان فرهاد جیغ بلندی کشید.
مادر کنار فرهاد آمد و گفت:چی شده فرهاد؟چرا جيغ زدی؟
فرهاد ساکت شد و دوید و رفت
ولی پایش به ماشین اسباببازی اش گیر کرد و افتاد زمین
مادر کنار فرهاد آمد و گفت:فرهاد به من بگو چی شده؟
فرهاد گفت :من از تاریکی می ترسم. به خاطر همین بدون اینکه خودم بتونم جلو خودم را بگیرم همش می خوام جیغ بزنم
مادر گفت :هروقت خواستی جیغ بزنی یه نفس عمیق بکش
از وقتی که فرهاد به حرف مادرش گوش می کرد دیگه نمی خواست که جیغ بزند و ترسش ریخته بود)
✍ نویسنده: حسنا
#نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
5⃣ (همه جا تاریک بود
هیچ کس و هیچ چیز دیده نمیشد.
تنهایی و ترس تمام وجود فرهاد را گرفته بود
اما ناگهان صدایی به گوش رسید . گویی کسی او را فرا می خواند . ب سمت آن صدا دوید ولی از یک جنگل سر درآورد . به خودش که آمد دید در وسط جنگلی مخوف گرفتار شده . در وسط جنگل از ترس نمی دانست چه کند وسرگردان بود و سراسیمه به این سو و آن سو می شتافت .
ناگهان نوری توجه اش را جلب کرد وکورسوی امیدی در دلش پیدا شد .به سمت آن نور شتافت نزدیک تر که شد نور امیدی در دلش روشن شد ، آری ، آنجا یک کلبه بود نزدیک و نزدیک تر رفت در زد ولی کسی در را برای او نگشود . دوباره در زد ناگهان پیرمردی در را باز کرد فرهاد گفت آیا در کلبه ات جایی برای من گمشده هست ؟پیرمرد گفت البته ! فرهاد داخل شد و در کلبه امن پیرمرد آرام گرفت .
✍ نویسنده: مائده
#نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
6⃣ (همه جا تاریک بود
هیچ کس و هیچ چیز دیده نمیشد.
تنهایی و ترس تمام وجود فرهاد را گرفته بود
اما ناگهان نوری در دوردست درخشید. فرهاد به سمت نور رفت و احساس کرد که قلبش آرامتر میشود. وقتی به نور نزدیکتر شد، متوجه شد که این نور از یک کتابخانه قدیمی میآید. کتابهایی با جلدهای زیبا و رنگارنگ در قفسهها چیده شده بودند.
فرهاد با کنجکاوی یکی از کتابها را برداشت و عنوان آن "پیامبر رحمت" بود. در آن کتاب، داستان عید مبعث و لحظههای شگفتانگیز وحی بر پیامبر (ص) نوشته شده بود. او خواند که چگونه جبرئیل امین به پیامبر آمد و او را به رسالت الهی برگزید.
این داستان به فرهاد امید و انگیزه داد. او فهمید که در تاریکیها نیز میتوان به نور هدایت رسید. با الهام از این داستان، فرهاد تصمیم گرفت که در زندگیاش به دنبال حقیقت و نور باشد. او با قلبی پر از امید و اراده، از کتابخانه خارج شد و به سوی روشنایی قدم برداشت، در حالی که عید مبعث را در دلش جشن میگرفت.)
✍ نویسنده: محمد توحید اسفندیاری
#نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
7⃣ همه جا تاریک بود.هیچکس و هیچ چیز دیده نمیشد.تنهایی و ترس تمام وجود فرهاد را گرفته بود.
اما ناگهان چند دقیقه ای میشد ک برق ها رفته بود مادرم هم نبود نمیدانم کجا رفته وقتی ک از مدرسه برگشتم مادرم را ندیدم و بردارم هم نبود به مدرسه رفته بود.
خیلی ترسیدم گوشی را هم پیدا نمیکردم نمیدانستم چیکار کنم به کی بگم و از می کمک بگیرم ناگهان صدایی شنیدم و گفتم خدایا کمکم کن میترسم به خودم آمدم و اصلا من نمیدانم نام خدا چگونه به زبانم آمد صدایی شنیدم، صدای گوشی بود مادرم زنگ زده بود رفته بود خانه همسایه خداروشکر کردم ک گوشی هست و با نور گوشی خانه را روشن کردم.
تا مادرم بیاید
✍ نویسنده: فاطمه
#نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
8⃣ (همه جا تاریک بود
هیچ کس و هیچ چیز دیده نمیشد.
تنهایی و ترس تمام وجود فرهاد را گرفته بود
اما ناگهان........ مادرا دید فرهاد گفت مامان مامان من میترسم مامان گفت عیبی نداره تاریکی فقط نبود نوره فرهاد ترسش ریخت مادر چراغ هار را راروشن کرد و فرهاد خوشحال شد مادر برای فرهاد لالایی خواند و فرهاد خوابید صبح روز بعد فرهاد با مادر به پارک رفتند فرهاد گفت مامان مرسی ولی میشه برام بستنی بخری مامان گفت برات بستنی هم میخرم فرهاد بسنی خورد رفتند و خوشحال به خانه رفتند فرهاد به کلاس اول رفت و بسیار خوشحال شد که به کلاس اول می رود او با دوستان جدیدی آشنا شد )
✍ نویسنده: ماهان
#نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
9⃣ همه جا تاریک بود ، هیچ کس و هیچ چیز دیده نمیشد . تنهایی و ترس تمام وجود فرهاد را گرفته بود اما ناگهان ...........
اما ناگهان، صدایی در گوشش پیچید، صدایی آرام و دلنشین. "فرهاد، نترس، من اینجام." فرهاد با تعجب به اطراف نگاه کرد، اما کسی را ندید. صدا دوباره تکرار شد، این بار نزدیکتر. "من در درون تو هستم، به قلبت گوش کن." فرهاد چشمانش را بست و سعی کرد به صدای درونش گوش دهد. کمکم، نوری در قلبش روشن شد، نوری گرم و آرامشبخش. نور قلبش تمام وجودش را فرا گرفت و تاریکی از بین رفت. فرهاد فهمید که تنها نیست، نیرویی درونی از او محافظت میکند. با اعتماد به نفس، به راهش ادامه داد، میدانست که هرگز تنها نخواهد بود.
✍ نویسنده: فاطمه کاظمی
#نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag