5⃣ (همه جا تاریک بود
هیچ کس و هیچ چیز دیده نمیشد.
تنهایی و ترس تمام وجود فرهاد را گرفته بود
اما ناگهان صدایی به گوش رسید . گویی کسی او را فرا می خواند . ب سمت آن صدا دوید ولی از یک جنگل سر درآورد . به خودش که آمد دید در وسط جنگلی مخوف گرفتار شده . در وسط جنگل از ترس نمی دانست چه کند وسرگردان بود و سراسیمه به این سو و آن سو می شتافت .
ناگهان نوری توجه اش را جلب کرد وکورسوی امیدی در دلش پیدا شد .به سمت آن نور شتافت نزدیک تر که شد نور امیدی در دلش روشن شد ، آری ، آنجا یک کلبه بود نزدیک و نزدیک تر رفت در زد ولی کسی در را برای او نگشود . دوباره در زد ناگهان پیرمردی در را باز کرد فرهاد گفت آیا در کلبه ات جایی برای من گمشده هست ؟پیرمرد گفت البته ! فرهاد داخل شد و در کلبه امن پیرمرد آرام گرفت .
✍ نویسنده: مائده
#نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
6⃣ (همه جا تاریک بود
هیچ کس و هیچ چیز دیده نمیشد.
تنهایی و ترس تمام وجود فرهاد را گرفته بود
اما ناگهان نوری در دوردست درخشید. فرهاد به سمت نور رفت و احساس کرد که قلبش آرامتر میشود. وقتی به نور نزدیکتر شد، متوجه شد که این نور از یک کتابخانه قدیمی میآید. کتابهایی با جلدهای زیبا و رنگارنگ در قفسهها چیده شده بودند.
فرهاد با کنجکاوی یکی از کتابها را برداشت و عنوان آن "پیامبر رحمت" بود. در آن کتاب، داستان عید مبعث و لحظههای شگفتانگیز وحی بر پیامبر (ص) نوشته شده بود. او خواند که چگونه جبرئیل امین به پیامبر آمد و او را به رسالت الهی برگزید.
این داستان به فرهاد امید و انگیزه داد. او فهمید که در تاریکیها نیز میتوان به نور هدایت رسید. با الهام از این داستان، فرهاد تصمیم گرفت که در زندگیاش به دنبال حقیقت و نور باشد. او با قلبی پر از امید و اراده، از کتابخانه خارج شد و به سوی روشنایی قدم برداشت، در حالی که عید مبعث را در دلش جشن میگرفت.)
✍ نویسنده: محمد توحید اسفندیاری
#نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
7⃣ همه جا تاریک بود.هیچکس و هیچ چیز دیده نمیشد.تنهایی و ترس تمام وجود فرهاد را گرفته بود.
اما ناگهان چند دقیقه ای میشد ک برق ها رفته بود مادرم هم نبود نمیدانم کجا رفته وقتی ک از مدرسه برگشتم مادرم را ندیدم و بردارم هم نبود به مدرسه رفته بود.
خیلی ترسیدم گوشی را هم پیدا نمیکردم نمیدانستم چیکار کنم به کی بگم و از می کمک بگیرم ناگهان صدایی شنیدم و گفتم خدایا کمکم کن میترسم به خودم آمدم و اصلا من نمیدانم نام خدا چگونه به زبانم آمد صدایی شنیدم، صدای گوشی بود مادرم زنگ زده بود رفته بود خانه همسایه خداروشکر کردم ک گوشی هست و با نور گوشی خانه را روشن کردم.
تا مادرم بیاید
✍ نویسنده: فاطمه
#نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
8⃣ (همه جا تاریک بود
هیچ کس و هیچ چیز دیده نمیشد.
تنهایی و ترس تمام وجود فرهاد را گرفته بود
اما ناگهان........ مادرا دید فرهاد گفت مامان مامان من میترسم مامان گفت عیبی نداره تاریکی فقط نبود نوره فرهاد ترسش ریخت مادر چراغ هار را راروشن کرد و فرهاد خوشحال شد مادر برای فرهاد لالایی خواند و فرهاد خوابید صبح روز بعد فرهاد با مادر به پارک رفتند فرهاد گفت مامان مرسی ولی میشه برام بستنی بخری مامان گفت برات بستنی هم میخرم فرهاد بسنی خورد رفتند و خوشحال به خانه رفتند فرهاد به کلاس اول رفت و بسیار خوشحال شد که به کلاس اول می رود او با دوستان جدیدی آشنا شد )
✍ نویسنده: ماهان
#نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
9⃣ همه جا تاریک بود ، هیچ کس و هیچ چیز دیده نمیشد . تنهایی و ترس تمام وجود فرهاد را گرفته بود اما ناگهان ...........
اما ناگهان، صدایی در گوشش پیچید، صدایی آرام و دلنشین. "فرهاد، نترس، من اینجام." فرهاد با تعجب به اطراف نگاه کرد، اما کسی را ندید. صدا دوباره تکرار شد، این بار نزدیکتر. "من در درون تو هستم، به قلبت گوش کن." فرهاد چشمانش را بست و سعی کرد به صدای درونش گوش دهد. کمکم، نوری در قلبش روشن شد، نوری گرم و آرامشبخش. نور قلبش تمام وجودش را فرا گرفت و تاریکی از بین رفت. فرهاد فهمید که تنها نیست، نیرویی درونی از او محافظت میکند. با اعتماد به نفس، به راهش ادامه داد، میدانست که هرگز تنها نخواهد بود.
✍ نویسنده: فاطمه کاظمی
#نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
🔟 *بسمه تعالی*
همه جا تاریک بود و هیچ چیز دیده نمیشد.
تنهایی و ترس تمام وجود فرهاد رد گرفته بود ناگهان.....
صدای رعب آور حیوانات در میان درختان جنگل اکو شد.
مِه تیره ای سرتاسر جنگل را در بر گرفته بود و تا حد دید زمین پوشیده از گیاهان و درختان سرو عظیم بود.از تحلیل اینکه تنها و هراسان در جنگل گم شده عرق سردی روی پیشانی اش نشست.ماه در آسمان شب و تاریک جنگل پدیدار شد،فرهاد تنها و پریشان به درختی تکیه داده بود و درون خودش جمع شده بود.گوش هایش صدای آشنای پدرش و مرد غریبه ای را شنید.فرهاد با نوری امید در دلش از جایش بلند شد و لحظه ای بعد پدرش و مرد جنگل بانی را با چراغ قوه و نقشه به دست دید.نتیجه ی ابدی و تاثیر گذار آن اتفاق این بود که کنجکاوی بی جا و حاصل گوش ندادن به توصیه های افراد بزرگتر و با تجربه گمراهی های زیادی را در زندگی را به ارمغان می آورد..*
✍ نویسنده: سمانه حسینی
#نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
اول دفتر به نام ایزد دانا
1⃣1⃣ (همه جا تاریک بود
هیچ کس و هیچ چیز دیده نمیشد.
تنهایی و ترس تمام وجود فرهاد را گرفته بود
اما ناگهان از خواب پرید
به اتاق پدر و مادر رفت
مادر را بیدار کرد و گفت: میشود امشب کنار من بخوابی؟
مادر جواب داد: پسرکم تو دیگر بزرگ شدی! باید تنها بخوابی تا عادت بکنی!
فرهاد با ترس و وحشت به اتاق خود رفت
آن شب فرهاد اثلا نخوابید
صبح بیحال و کسل به مدرسه رفت
دوستان فرهاد از او پرسیدند: فرهاد خسته به نظر میرسی؟
فرهاد جواب داد: حال من خوب است نگران من نباشید!
آن روز فرهاد به خانه رفت. کسی در خانه نبود. برادر کوچکش هم نبود
ترسید. ولی خدا را شکر کرد که برق نرفته
که ناگهان برق رفت
فرهاد از ترس به اتاقش رفت و در را محکم بست.
در حین ترس بود که ناگهان سخن مادربزرگ به یادش آمد: پسرکم!
در تاریکی هیچ چیزی عوض نمیشود!
فرهاد نفس عمیقی کشید گفت: من دیگه از تاریکی نمیترسم )
✍ نویسنده: فاطمه فولادوند
#نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
2⃣1⃣ همه جا تاریک بود
هیچ کس و هیچ چیز دیده نمیشد.
تنهایی و ترس تمام وجود فرهاد را گرفته بود
اما ناگهان صدای مهیبی قلب کوچکش را لرزاند قطرات اشک مانند شبنم بر روی گل رو گونه های رنگ پریده اش غلتید
صدا ی تپش های قلبش را می شنید که گویا می خواست از زندان سینه اش بیرون بیاید
حالا انگار داشت بلند گریه می کرد به خودش نهیب زد :( فرهاد مرد که گریه نمیکند ) اما سیلاب اشک هایش تمامی نداشت
هوا سرد بود خیلی سرد
یاد داستانهایی افتاد که مادرش برای او تعریف کرده بود یاد امامش که چند روز دیگر تولدش بود چند بار نام زیبایش را صدا کرد آرام شد آرام آرام گرم شد گرم گرم بو خوش مشک همه جا پیچید نتوانست به آن مرد زیبا نگاه نکند خال هاشمیش او را جذب کرده بود همه جا گرم بود گرم گرم
✍نویسنده : منتظر
#نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
3⃣1⃣ همه جا تاریک بود
هیچ کس و هیچ چیز دیده نمیشد.
تنهایی و ترس تمام وجود فرهاد را گرفته بود
اما ناگهان
صدای زوزه گرگ ها به گوش فرهاد رسید
انگار که گرگ ها خیلی گرسنه و به فرهاد نزدیک هستند
آتش از بالای سر فرهاد به درختان جنگل می خورد اژدها بود که متوجه بوی فرهاد شده بود
گرگ ها از یک طرف و اژدها از طرف دیگر
فرهاد را محاصره کرده اند و راه فراری نیست
یا اژدها او را کباب می کرد و می خورد یا گرگ ها او را تکه تکه می کردند
دو گوسفند تاج دار که سوار بر ابر بودند رسیدند و به گرگ ها دستور دادند خودش است دستگیرش کنید و سوار بر اژدها بیاوریدش
گرگ ها فرهاد را سوار بر اژدها کردند و با خود به غاری زیر آبشار حقیقت بردند گوسفند قاضی رو به فرهاد کرد و گفت شما متهم به کشتن گوسفند دهکده ی لبالب هستید چرا گوسفندان را کشتید ؟
فرهاد که از ترس خیس عرق شده بود گفت
من گوسفندان را نکشتم باور کنید
گوسفند قاضی گفت دروغ می گویی
قاضی رو به فرهاد کرد و گفت چرا حقیقت را نمی گویی می دانی مجازات دروغگو چيست
فرهاد زبانش بند آمده بود و فقط داشت نگاه می کرد
گوسفند قاضی ادامه داد مجازات دروغگو ها کباب شدن با آتش اژدهایان است
گوسفندان و گرگ ها و اژدهایان همگی یک صدا گفتند بسوزانیدش بسوزانیدش
فرهاد گفت من گوسفندان را نکشتم
قاضی گفت پس چه کسی آنها را کشته است
فرهاد گفت گرگ دهکده
قاضی رو به گوسفندان شاکی نگاه کرد
آنها گفتند آن روز اگر اين چوپان به اهالی روستا دروغ نگفته بود برای کمک به چراگاه می آمدند اما... . و بعد زدند زیر گریه.
پایان
✍ نویسنده: فاطمه زهرا جمشیدیان
5⃣1⃣همه جا تاریک بود ، هیچ کس و هیچ چیز دیده نمیشد . تنهایی و ترس تمام وجود فرهاد را گرفته بود اما ناگهان.........
اما ناگهان، نوری کمسو در دوردست پدیدار شد. فرهاد با تردید به سمت نور حرکت کرد، هر قدمی که برمیداشت امیدش بیشتر میشد. نور قویتر شد و کمکم شکلی به خود گرفت. دری بود، دری که به دنیایی روشن و رنگارنگ باز میشد. فرهاد دستش را دراز کرد و دستگیره در را گرفت. با یک نفس عمیق، در را باز کرد و وارد دنیای جدید شد. دنیایی پر از گلهای زیبا و درختان سرسبز، صدایی آشنا او را صدا زد. فرهاد برگشت و مادرش را دید که با لبخندی مهربان به او خیره شده بود. ترس و تنهایی جای خود را به آرامش و شادی داد. فرهاد میدانست که دیگر تنها نیست.
✍نویسنده:محمد طاها کاظمی
#نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا حالا به یه دیو دست دادین؟؟؟!!!🤔
توی این قسمت از کمیک #مجله_زیتون۹ داستان آقا دیو رو میخونیم😳😳
مجله رو خواستی
من هستم:@Zeitoon_Mag
#مجله_زیتون_میخوانم
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
تذکر دادن تنها راه حل برای جلوگیری از اشتباه کودکمان نیست.
البته ممکن است ساده ترین راه برای تنبل ها باشد.🤦♂
اما وقتی زیاد تذکر بدهیم وارد محدودهی «بسه دیگه چقد گیر میدی» میشویم
و از آن به بعد تذکر های درستمان هم شنیده نمیشود.
#زیتون_مگ
#دغدغه_های_والدین
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag