اول دفتر به نام ایزد دانا
1⃣1⃣ (همه جا تاریک بود
هیچ کس و هیچ چیز دیده نمیشد.
تنهایی و ترس تمام وجود فرهاد را گرفته بود
اما ناگهان از خواب پرید
به اتاق پدر و مادر رفت
مادر را بیدار کرد و گفت: میشود امشب کنار من بخوابی؟
مادر جواب داد: پسرکم تو دیگر بزرگ شدی! باید تنها بخوابی تا عادت بکنی!
فرهاد با ترس و وحشت به اتاق خود رفت
آن شب فرهاد اثلا نخوابید
صبح بیحال و کسل به مدرسه رفت
دوستان فرهاد از او پرسیدند: فرهاد خسته به نظر میرسی؟
فرهاد جواب داد: حال من خوب است نگران من نباشید!
آن روز فرهاد به خانه رفت. کسی در خانه نبود. برادر کوچکش هم نبود
ترسید. ولی خدا را شکر کرد که برق نرفته
که ناگهان برق رفت
فرهاد از ترس به اتاقش رفت و در را محکم بست.
در حین ترس بود که ناگهان سخن مادربزرگ به یادش آمد: پسرکم!
در تاریکی هیچ چیزی عوض نمیشود!
فرهاد نفس عمیقی کشید گفت: من دیگه از تاریکی نمیترسم )
✍ نویسنده: فاطمه فولادوند
#نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
2⃣1⃣ همه جا تاریک بود
هیچ کس و هیچ چیز دیده نمیشد.
تنهایی و ترس تمام وجود فرهاد را گرفته بود
اما ناگهان صدای مهیبی قلب کوچکش را لرزاند قطرات اشک مانند شبنم بر روی گل رو گونه های رنگ پریده اش غلتید
صدا ی تپش های قلبش را می شنید که گویا می خواست از زندان سینه اش بیرون بیاید
حالا انگار داشت بلند گریه می کرد به خودش نهیب زد :( فرهاد مرد که گریه نمیکند ) اما سیلاب اشک هایش تمامی نداشت
هوا سرد بود خیلی سرد
یاد داستانهایی افتاد که مادرش برای او تعریف کرده بود یاد امامش که چند روز دیگر تولدش بود چند بار نام زیبایش را صدا کرد آرام شد آرام آرام گرم شد گرم گرم بو خوش مشک همه جا پیچید نتوانست به آن مرد زیبا نگاه نکند خال هاشمیش او را جذب کرده بود همه جا گرم بود گرم گرم
✍نویسنده : منتظر
#نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
3⃣1⃣ همه جا تاریک بود
هیچ کس و هیچ چیز دیده نمیشد.
تنهایی و ترس تمام وجود فرهاد را گرفته بود
اما ناگهان
صدای زوزه گرگ ها به گوش فرهاد رسید
انگار که گرگ ها خیلی گرسنه و به فرهاد نزدیک هستند
آتش از بالای سر فرهاد به درختان جنگل می خورد اژدها بود که متوجه بوی فرهاد شده بود
گرگ ها از یک طرف و اژدها از طرف دیگر
فرهاد را محاصره کرده اند و راه فراری نیست
یا اژدها او را کباب می کرد و می خورد یا گرگ ها او را تکه تکه می کردند
دو گوسفند تاج دار که سوار بر ابر بودند رسیدند و به گرگ ها دستور دادند خودش است دستگیرش کنید و سوار بر اژدها بیاوریدش
گرگ ها فرهاد را سوار بر اژدها کردند و با خود به غاری زیر آبشار حقیقت بردند گوسفند قاضی رو به فرهاد کرد و گفت شما متهم به کشتن گوسفند دهکده ی لبالب هستید چرا گوسفندان را کشتید ؟
فرهاد که از ترس خیس عرق شده بود گفت
من گوسفندان را نکشتم باور کنید
گوسفند قاضی گفت دروغ می گویی
قاضی رو به فرهاد کرد و گفت چرا حقیقت را نمی گویی می دانی مجازات دروغگو چيست
فرهاد زبانش بند آمده بود و فقط داشت نگاه می کرد
گوسفند قاضی ادامه داد مجازات دروغگو ها کباب شدن با آتش اژدهایان است
گوسفندان و گرگ ها و اژدهایان همگی یک صدا گفتند بسوزانیدش بسوزانیدش
فرهاد گفت من گوسفندان را نکشتم
قاضی گفت پس چه کسی آنها را کشته است
فرهاد گفت گرگ دهکده
قاضی رو به گوسفندان شاکی نگاه کرد
آنها گفتند آن روز اگر اين چوپان به اهالی روستا دروغ نگفته بود برای کمک به چراگاه می آمدند اما... . و بعد زدند زیر گریه.
پایان
✍ نویسنده: فاطمه زهرا جمشیدیان
5⃣1⃣همه جا تاریک بود ، هیچ کس و هیچ چیز دیده نمیشد . تنهایی و ترس تمام وجود فرهاد را گرفته بود اما ناگهان.........
اما ناگهان، نوری کمسو در دوردست پدیدار شد. فرهاد با تردید به سمت نور حرکت کرد، هر قدمی که برمیداشت امیدش بیشتر میشد. نور قویتر شد و کمکم شکلی به خود گرفت. دری بود، دری که به دنیایی روشن و رنگارنگ باز میشد. فرهاد دستش را دراز کرد و دستگیره در را گرفت. با یک نفس عمیق، در را باز کرد و وارد دنیای جدید شد. دنیایی پر از گلهای زیبا و درختان سرسبز، صدایی آشنا او را صدا زد. فرهاد برگشت و مادرش را دید که با لبخندی مهربان به او خیره شده بود. ترس و تنهایی جای خود را به آرامش و شادی داد. فرهاد میدانست که دیگر تنها نیست.
✍نویسنده:محمد طاها کاظمی
#نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا حالا به یه دیو دست دادین؟؟؟!!!🤔
توی این قسمت از کمیک #مجله_زیتون۹ داستان آقا دیو رو میخونیم😳😳
مجله رو خواستی
من هستم:@Zeitoon_Mag
#مجله_زیتون_میخوانم
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
تذکر دادن تنها راه حل برای جلوگیری از اشتباه کودکمان نیست.
البته ممکن است ساده ترین راه برای تنبل ها باشد.🤦♂
اما وقتی زیاد تذکر بدهیم وارد محدودهی «بسه دیگه چقد گیر میدی» میشویم
و از آن به بعد تذکر های درستمان هم شنیده نمیشود.
#زیتون_مگ
#دغدغه_های_والدین
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
صادق طهرانیزاده4_5852587054759680933.mp3
زمان:
حجم:
8.9M
«بهارِ ما»
با صدای: صادق طهرانیزاده
شاعر: منیره هاشمی
تنظیم و میکس: مهدی شکارچی
ضبط: استودیو کارو
نظارت ضبط: حامد داوری
تهیه کننده: علیرضا موحد
کاورآرت: علی سالمی
کاری از گروه فرهنگی سفیرمهر
#زیتون_مگ
#چالش_دابسمش
#عید_نیمهی_شعبان
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
یه چالش جذاب داریم😉😍
گوشی رو بردار
صوت رو پلی کن
باهاش همخوانی کن
و یه دابسمش جذاب برای من بفرست👌
منتظرت هستم ها 😉❤️
امتیازت هم پیش من محفوظه🏆🥇
#چالش_دابسمش
#عید_نیمهی_شعبان
طاها محتشم4_5857304114261661840.mp3
زمان:
حجم:
8M
نام داستان: دختری به نام شنیسل
نویسنده: سمیه شاکریان
گوینده: #طه_محتشم
قسمت دوم
#صندوقچهی_قصه
#زیتون_مگ
#پادکست
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
به نظرت پول هام رو پیش کی امانت بذارم؟⁉️🧐
#حرف_حساب
#دروغ_گویی
#زیتون_مگ
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag