طاها محتشم4_5913415199104178484.mp3
زمان:
حجم:
7.8M
نام داستان: دختری به نام شنیسل
نویسنده: سمیه شاکریان
گوینده: طه محتشم
قسمت چهارم
#صندوقچهی_قصه
#زیتون_مگ
#پادکست
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
دلنوشتهی به امام زمان «علیهالسلام»
✍نویسندهی زیتونی: ثنا کمالی دهقان
#زیتونی_ها
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
تلفن داره زنگ می زنه : الو کیه ؟ محمد تویی ؟ چی شده که اینقدر خوشحالی ؟ مدارس تعطیل شده ؟ صدات می لرزه داری گریه می کنی ؟ چی ؟؟؟
محمد هنوز داره با ذوق در مورد خبر امروز حرف می زنه که تلفن از دستم می افته زمین
محمد پسر عمومه من و محمد هر دو یه آرزوی مشترک داریم که انگاری امروز داره براورده میشه . با عجله می دوم سمت تلویزیون با سرعت شبکه رو عوض می کنم خدایا چی می بینم اخبار گو چی می گه : بسم الله الرحمن الرحیم اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم منتظران عزیز انتطار به سر رسید ...
با سرعت سمت در می دوم پله هارا دو تا دوتا رد می کنم تا به کوچه میرسم همه جا سر سبز است همه جا بوی خوش گل نرگس پیچیده از خوشحالی گریه می کنم محمد را می بینم که پیراهن بلد عربی امام مهربانم را گرفته و میان گریه می خندد خواهرش مریم چادری گل گلی سر کرده و لبخند می زنه می دوم تا امام رو بقل کنم و بگم که چقدر دوستشون دارم
✍ نویسندهی زیتونی: منتظر
#زیتونی_ها
#چالش_نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
اوایل ظهور امام زمان بود که ما بچه ها دورشو جمع شده بودیم
داشتند برامون صحبت میکردند😍
فرمودند یک روز یکی از گلها از خاک بیرون آمد غنچه هایش باز شد چه گل خوش بویی گلبرگ هاش سفید با یه کاسه زردرنگ وسطش
بچه ها اگه گفتید اسم اون گل چیه؟
هر کدوم از بچه ها یه چیزی گفتند که امام خودشون با لبخند گفتند گل نرگس و اشک تو چشماشون جمع شد.
فرمودند به یاد مادرم نرجس خاتون افتادم
گل نرگس توی زمستون سر از خاک در میاره .
فاطمه گفت: آقای من گل نرگس مگه چقدر عمر میکنه؟
آقا فرمودندسوال خوبی کردی دخترم بهتون میگم و ادامه دادند
گل نرگس خدا رو شکر میکرد بابت آفرینشش و این که مواضبش هست
بچه ها گل نرگس عمرش زیاده چون هر سال از همون جا دوباره گلش بیرون میاد
حسن گفت چقدر جالب مثل عمر شما که عمرتون بلند هست ان شالله همیشه سایتون بالا سرمون باشه
آقا لبخندی زدند و با ما بازی کردند
✍ نویسندهی زیتونی: حسن ترکانلو
#زیتونی_ها
#چالش_نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
تازهبهشهر مدینهآمدهبود. وکسیرانمیشناخت. پدراشبهاوگفتهبودند که رسول خدا (ص)دراین شهر زندگی می کند.منتظر بود زود تر اذان ظهر را بدهد تا به مسجد برود تا با پيامبر آشنا شود. نزدیک اذان بود!سریع وضو گرفت تابه مسجد برود. در راه کودکانی را دید که دور مردی جمع شدهاند. از یکی پرسید اینجا چهخبر است؟ گفت:مگر نمی دانی این مرد رسول خدا محمد(ص)است با خوشحالی جلو رفتاو،کودکان و حضرت محمد صلیب الله علیه و آله باهم به مسجد رفتند و نمازشان را خواندند.
✍نویسندهی زیتونی: زینب ایرانپور
#زیتونی_ها
#چالش_نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
روزی روزگاری بود
در یک شهر زیبا کسی بود به نام محدثه او دختری منتظر بود .
منتظر کسی که سالها در انتظارش بود ، روزه از مادرش پرسید : مادرجان ، وقتی که حضرت مهدی بیاید جهان چگونه میشود.
مادرش گفت: جان دلم وقتی که ایشان بیاید دنیا پر از صلح و خوبی میشود همه جا پر از مهربانی و محبتی میشود.
محدثه کوچولو گفت : مادر جان اگر او بیاید چگونه باید بفهمیم که او میاید .
مادرش گفت : او روز جمعه میاید ولی نمیدانیم کدام صبح جمعه ، او دور خانه ی خدا میایستد و با اجازه ی خدا میگوید:
انا المهدی
✍ نویسندهی زیتونی: زهرا سادات حسینی
#زیتونی_ها
#چالش_نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
بسم الله الرحمن الرحیم
در یک روز پیامبر در خیابان قدم میزد که دید چند دختر و پسر در گوشی از خیابان تنها و پریشان نشسته اند، پیامبر وقتی انهارا دید به سمت انها رفت و با مهربانی گفت:(دختران و پسران مسلمان شما اینجا چه کار میکنید؟)
یکی از بچه ها گفت ما یتیم هستیم و کسی را نداریم گروهی از ستمگران خانه های مارا گرفتند و ما آواره در کوچه و خیابان ها هستیم.
پیامبر که داستان را شنید ناراحتی در چهره شان موج زد و با ناراحتی گفتند:دختران و پسران مسلمان شما نباید نا امید شوید خداوند همیشه یار و یاور ماست.
بچه ها از این حرف قوت گرفتند و امید وار شدند.
پیامبر چند ساعت با انها بازی کرد و خانه بچه هارا پس گرفت.
حالا بچه ها خوشحال و شادمان هستند.
✍ نویسندهی زیتونی: فاطمه حسینی
#زیتونی_ها
#چالش_نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
بوی خوبی همه جا را پر کرده بود دوستام منتظر بودن ببین این بوی خوب از کجاست فهمیدیم که بالاخره انتظار ها تموم شده و امام خوبمون ظهور کرده همه بچه ها خوشحال بودند که امام زمان (عج) رو میبینند و باهاشون صحبت میکنن کوچه ها گلباران شده بود و من هم از خوشحالی بال در آورده بودم بچه ها دور آقا رو گرفته بودند و یکی یکی در آغوش امام میرفتند
به امید همچین روزی.......🌹
✍ نویسندهی زیتونی: امیر عباس مولازاده
#زیتونی_ها
#چالش_نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag