آیتالله بهجت(ره) میفرمود :
تمام شیعیان به منزلهٔ اولادِ
حضرت فاطمه (س) هستند ؛
ولی خدا میداند، که چه کارهایی میکنیم
که شاید سبب شود آن حضرت
از ما و کار ما ناراضی شود . .
🖤 | ᴢɪᴀʀᴀᴛᴛ
_ بیبی راه را نشان داد !
( قسمت اول )
.
یکی از رفقای بسیجی در جبهه برایم
تعریف میکرد :
در یک عملیات مهم، شبانه علیه
دشمنِ متجاوز بعثی، هنگام پیشروی
به میدانی از مین برخوردیم.
این برخورد برای ما بسیاری غیر منتظره
و سنگین بود؛ چون شناسایی نشده بود
و اگر به موقع سر قرار نمیرسیدیم
گروهی دیگه از بچهها به وسیله دشمن
قیچی میشدن. شرایط بسیار سخت
و جانکاه بود، بالاخره بنا شد که بچهها
داوطلبانه روی مینها بروند!
فرماندهی ما که ارادت بسیار خاص و
ایمان و عشقی سرشار به حضرت
فاطمهی زهرا (س) داشت گفت :
- بچهها! چند دقیقهای صبر کنید
شاید راه دیگه ای هم باشه. .
حک شده با خط حیدر روی در های بهشت
اولویت هست اینجا با گدای فاطمه ❤️🩹 . .
_ بیبی راه را نشان داد !
( قسمت دوم )
همه با ناباوری به او خیره شدند؛ چه راهی؟!
اون این را گفت و سپس در بچهها فاصله گرفت و کمی آن طرف تر به نماز ایستاد
و دو رکعت نماز خواند؛
آن هم چه نمازی! یک پارچه شور و عشق
رفقای همه میدانستند او نماز توسل به
فاطمهی زهرا (س) را میخواند؛ عجب حالی داشت! مثل شمع میسوخت . .
پس از سلامِ نماز، سر بر مهر گذاشت
و ذکر «یا فاطمة اغیثینی» می گفت
و با حالتی پرسوز، فاطمه (س) را به کمک
میطلبید. استغاثه ی «فاطمه، فاطمه»
او تمامی بیابان را پر کرده بود.
گویا تمامی هستی هم، با او هم نوا بود. ♥️
_ بیبی راه را نشان داد !
( قسمت سوم )
کاش بودی و میدیدی که چگونه مثل ابر
می بارید و چون شمع می سوخت؟!
همه به استغاثه های او گوش می دادند
و اشک می ریختند. من جلوتر از همه بودم. دیدم گونه اش را بر روی خاک گذاشته و آن قدر اشک ریخته که تمامی صورتش غرق گِل شده. آن چنان غرق در مناجات و توسّل بود که حضور هیچ کس را حس نمی کرد. گویی اصلاً در این دنیا نیست. کمی آرام تر شد. آهسته چیزهایی زمزمه می کرد. ناگهان برای لحظاتی ساکت شد. من نگران شدم که شاید از حال رفته؛ امّا هیبتی داشت که نتوانستم قدم جلو بگذارم. همه محو نگاه او بودیم. به دلمان افتاده بود که خبری می شود. قبلاً هم از توسّلات او به فاطمه زهرا (س) و حاجت گرفتنش زیاد شنیده بودیم. همین طور هم شد. ناگهان سر از سجده برداشت و فریاد زد:
بچّه ها! بیایید، بی بی راه را نشان داد!
بیبی راه را نشان داد!
_ بیبی راه را نشان داد !
( قسمت آخر )
بغض هایی که برای چند دقیقه ای در سینه ها متراکم شده بود، یک دفعه ترکید. .
همه زدند زیر گریه. نمی توانم حالت خود
و بچّه ها را در آن لحظه بیان کنم.
آن قدر می دانم که بی درنگ همه به دنبالش حرکت کردیم. من پشت سر او
بودم. به خدا قسم، او آن قدر محکم و با صلابت می دوید که گویی روز روشن است و جادّه هموار.
طولی نکشید که از میان مین ها گذشتیم، بدون اینکه حتّی یک نفر از ما خراشی بردارد. .
بعدها هر بار که از او می پرسیدم: آن شب چه شد و چه دیدی؟ از جواب طفره می رفت؛ امّا می گفت:
"بچّه ها! فاطمه، فاطمه و دیگر اشک
مجالش نمی داد." 🫀
غسلش داد و کفنش کرد . . .
آنگاه نشست و تنها برایش گریست !
بعد آرام در گوشش زمزمہ کرد :
زهرا، أنا علۍ . . .💔
•
ایام فاطمیه با رفقا میرفتیم مسجد
یه حاجی سیدی بود،
حرفهای قشنگی میزد؛ میگفت :
جوونا!
"دفاع از ولایت و حق وابسته به تعداد
که نیست"
یه حضرت زهرا بود، که یه تنه
از امامش دفاع کرد
رفت درِ تک تک خونه ها رو زد تا برای
امامش یار جمع کنه
یه حضرت زهرا بود که یه تنه ایستاد
و از حق دم زد
دم بگیر جوون، حق رو دم بگیر . .
♥️