حک شده با خط حیدر روی در های بهشت
اولویت هست اینجا با گدای فاطمه ❤️🩹 . .
_ بیبی راه را نشان داد !
( قسمت دوم )
همه با ناباوری به او خیره شدند؛ چه راهی؟!
اون این را گفت و سپس در بچهها فاصله گرفت و کمی آن طرف تر به نماز ایستاد
و دو رکعت نماز خواند؛
آن هم چه نمازی! یک پارچه شور و عشق
رفقای همه میدانستند او نماز توسل به
فاطمهی زهرا (س) را میخواند؛ عجب حالی داشت! مثل شمع میسوخت . .
پس از سلامِ نماز، سر بر مهر گذاشت
و ذکر «یا فاطمة اغیثینی» می گفت
و با حالتی پرسوز، فاطمه (س) را به کمک
میطلبید. استغاثه ی «فاطمه، فاطمه»
او تمامی بیابان را پر کرده بود.
گویا تمامی هستی هم، با او هم نوا بود. ♥️
_ بیبی راه را نشان داد !
( قسمت سوم )
کاش بودی و میدیدی که چگونه مثل ابر
می بارید و چون شمع می سوخت؟!
همه به استغاثه های او گوش می دادند
و اشک می ریختند. من جلوتر از همه بودم. دیدم گونه اش را بر روی خاک گذاشته و آن قدر اشک ریخته که تمامی صورتش غرق گِل شده. آن چنان غرق در مناجات و توسّل بود که حضور هیچ کس را حس نمی کرد. گویی اصلاً در این دنیا نیست. کمی آرام تر شد. آهسته چیزهایی زمزمه می کرد. ناگهان برای لحظاتی ساکت شد. من نگران شدم که شاید از حال رفته؛ امّا هیبتی داشت که نتوانستم قدم جلو بگذارم. همه محو نگاه او بودیم. به دلمان افتاده بود که خبری می شود. قبلاً هم از توسّلات او به فاطمه زهرا (س) و حاجت گرفتنش زیاد شنیده بودیم. همین طور هم شد. ناگهان سر از سجده برداشت و فریاد زد:
بچّه ها! بیایید، بی بی راه را نشان داد!
بیبی راه را نشان داد!
_ بیبی راه را نشان داد !
( قسمت آخر )
بغض هایی که برای چند دقیقه ای در سینه ها متراکم شده بود، یک دفعه ترکید. .
همه زدند زیر گریه. نمی توانم حالت خود
و بچّه ها را در آن لحظه بیان کنم.
آن قدر می دانم که بی درنگ همه به دنبالش حرکت کردیم. من پشت سر او
بودم. به خدا قسم، او آن قدر محکم و با صلابت می دوید که گویی روز روشن است و جادّه هموار.
طولی نکشید که از میان مین ها گذشتیم، بدون اینکه حتّی یک نفر از ما خراشی بردارد. .
بعدها هر بار که از او می پرسیدم: آن شب چه شد و چه دیدی؟ از جواب طفره می رفت؛ امّا می گفت:
"بچّه ها! فاطمه، فاطمه و دیگر اشک
مجالش نمی داد." 🫀
غسلش داد و کفنش کرد . . .
آنگاه نشست و تنها برایش گریست !
بعد آرام در گوشش زمزمہ کرد :
زهرا، أنا علۍ . . .💔
•
ایام فاطمیه با رفقا میرفتیم مسجد
یه حاجی سیدی بود،
حرفهای قشنگی میزد؛ میگفت :
جوونا!
"دفاع از ولایت و حق وابسته به تعداد
که نیست"
یه حضرت زهرا بود، که یه تنه
از امامش دفاع کرد
رفت درِ تک تک خونه ها رو زد تا برای
امامش یار جمع کنه
یه حضرت زهرا بود که یه تنه ایستاد
و از حق دم زد
دم بگیر جوون، حق رو دم بگیر . .
♥️
IMG_20241114_135428_712.jpg
حجم:
497.2K
#بگ_گراند جهت ِ فاطمی کردن
تصاویر زمینهتون 🌱 . .
رادیوزیارت🎧InShot_۲۰۲۴۱۰۱۴_۱۰۴۰۱۲۶۴۸_۱۴۱۰۲۰۲۴.mp3
زمان:
حجم:
2M
هیچزنی را ندیده بودند
ک پدرخویش را مادرباشد(:🖤
بانوای:ملیکا🎙🕯
𝚎𝚒𝚝𝚊𝚊.𝚌𝚘𝚖/𝚉𝚒𝚊𝚛𝚊𝚝𝚝