امیرالمومنین هنگام دفن حضرتزهرا ۜ
رو به قبر پیامبر کردند و فرمودند:
سلام بر تو ای رسول خدا!
سلامی از طرف من و دخترت که اکنون
در جوارت فرود آمده و شتابان به شما
رسیده است. ای پیامبر خدا!
صبر و بردباری من با از دست دادن دختر
برگزیدهات کم شده و توان خویشتنداری
ندارم... پس امانتی که به من سپرده بودی
برگردانده شد، و به صاحبش رسید.
از این پس اندوه من جاودانه، و شبهایم
شب زندهداری است...
از فاطمه بپرس، و احوال هولناک ما را از
او خبر گیر، که هنوز روزگاری سپری نشده،
و یاد تو فراموش نگشته است.
سلام من به هر دوی شما...🖤
🖇~ نهج البلاغه، خطبه ۲۰۲ | #فاطمیه
ایدههای میدانی برای انس بیشتر
مردم و جامعه با نهجالبلاغه🌱 ؛
• مزین کردن سربرگ نامههای اداری
و امتحانات با جملاتی از نهجالبلاغه.
• تشویق دانشجویان رشتههای علوم
انسانی به تدوین پایاننامه با محوریت
و استناد به نهجالبلاغه.
• برگزاری مسابقات حفظ و تفسیر
نهجالبلاغه در سطح مدرسه و مسجد
و حتی ملی همراه با اعطای جوایز.
• آراستن فضاهای عمومی با تابلوهایی
از جملات قصار امیرالمومنین(؏)
👈🏼 بیشتر بخوانیم^^
ـ📖☁️࿓
کتاب "سرباز روز نهم" اثر نوید نوروزۍ،
روایتگرۍ شاعرانہ از زندگۍ شهید مصطفۍ
صدرزاده است. این کتاب با زبانۍ نافذ و
احساسۍ ، به تصویر کشیدن زندگۍ و جهاد
این شهید بزرگوار در راهِ وطن و ایمان
میپردازد.
ـ ـــــ
نویسنده سعی کرده شهید را آنطور که
میتواند در میدان زندگۍ اجتماعۍ مردم
الگو شود، نشان دهد و نه صرفاً روایتۍ
ماورایی و صرفاً معنوۍ را بیان کند .
• ziaratt
داستان سرباز روز نهم چون شعری حماسے، خواننده را به دنیای پر از شور و اشتیاق مصطفے صدرزاده میبرد. کتاب، صحنههایے از مبارزات، دلیریها و همچنین لحظات خصوصی و انسانی او را با چیرهدستے به تصویر میکشد. هر صفحه از این اثر، همچون پردهای از نقاشے، تصویری زنده و جاندار از ایمان، عشق به وطن و ایثار بے کران این سرباز را ترسیم میکند🌿'.
🎬میخوام بازیگر شم !
عصرۍ آمد و بی مقدمہ گفت: «میخوام بازیگر شم.» نگاهش کردم. فرهنگ سراۍِ شهریار برای تابستان کارگردان معروفۍ را آورد. و کلاس آموزش تئاتر و بازیگری راهـ انداخت. شهریهی زیادۍ میگرفت و شهریه سه ماه را هم یکجا میخواست. توضیحاتش که تمام شد ادامه داد: «حتماً باید به این کلاس برم.»
بازهم نگاهش کردم مصطفای سیزده ساله من حالا درخواستۍ داشت. گفتم: «من حرفۍ ندارم. اما اینۍ که تو دوست دارۍ. بـه مـا نمیخورد.»
جواب داد: «من باید ببینم بازیگرۍ چیه.» با هر سختۍاۍ که بود شهریه سه ماه را جور کردم. هنوز یک هفته به کلاس نرفت. که گفت: «مامان یک چیزۍ میخوام بگم ولۍ روم نمیشه.
پرسیدم: «چۍ شد؟» گفت: «من دوست ندارم دیگه کلاس برم.» گفتم: «چرا؟» گفت: «نه تنها من، بلکه بزرگتر از منو هم حساب نمیکنن و حجاب نمیگیرن. وقتۍ میخوان نقششون رو تمرین کنن، دختر و پسر با هم هستن و محرم و نامحرم ندارن. هرچۍ میگم من نامحرمم و باید رعایت کنین گوش نمیدن.»
با آنکه هنوز تکلیف نبود اما این مسائل برایش اهمیت داشت . . .
⊱⸾•برگرفتهـ از کتابِ سرباز روز نهم