مسافرتهای یهوییِ سهروزه، خونهی دایی، دستپخت خوشمزهی زنداییم، هوای خنکی که شبها انقدر سرد میشه که پتو رو تا بالای سرت میکشی...
شبهایی که نمیفهمی ساعت چطور گذشت و صبح دلت نمیخواد زود تموم بشه.
همین چیزای کوچیکی که شاید برای من زندگی رو یهکم دوستداشتنیتر و قابلتحملتر میکنن*
خیلی رندوم فاز نوشتن زد به سرم 🫠