eitaa logo
- ضُـحـیٰ .
5.6هزار دنبال‌کننده
263 عکس
312 ویدیو
0 فایل
- نـوری‌که‌از‌میـان‌تاریکـی‌ها‌می‌تابد‌ ؛؛ تو‌را‌نجـات‌می‌دهدو‌بـه‌ساحـل‌آرامش‌می‌رسـانـد . [نـوری‌بـه‌نـام‌ابـاعبـدالله ] فؤروارد‌‌ کنید ؛ کپی راضی نیستیم .
مشاهده در ایتا
دانلود
این پیام ُفور کنید ؛ عضو ضحی و محبان باشید . ازتون پست فور میکنیم . 💘
گاهی باید دروغ را راست پنداشت، و گاهی راست را دروغ! بی فریب خوردن،زندگی سخت است... - فروغ فرخزاد
هدایت شده از - ‌دلتنگ .
اینقدر دلم تنگه ك فقط میخوام همچیو ول کنم ، برم عراق به گنبد ُضریحش نگاه کنم ُاشك : ) .
هدایت شده از .نَفسِ‌کلامّ.
ما عقل خویش را سر عشق تو باختیم.. - link: @profile_403 .
هدایت شده از خ‍ـی‍ــٰال
قشنگ ترین خستگی دنیا ، خستگی تو راه هدفیه که دنبالشی :)
هدایت شده از - دِلـتــٰار .
⌁ ای سـاربان ! آهستـه رو کـآرام جـانم مـی‌رود ؛ وآن دل که با خود داشتم ، با دل‌سِتانم می‌رود . - سعدی .
هدایت شده از 🧶Green World💚
"به نام خدا " پارت ششم |ده سال گمشده ـ بهار، تو این ده سال کجا بودی؟ صدای مادرش می‌لرزید. بهار گوشی را محکم به گوشش چسباند. اشک‌هایش بی‌اختیار سرازیر شده بودند. ـ مامان... خودمم. من برگشتم! چند لحظه سکوت شد. بعد مادرش با صدایی آشفته گفت: ـ این چه شوخیه؟ کی هستی؟ چرا این کار رو با من می‌کنی؟ بهار با گریه گفت: ـ مامان، خواهش می‌کنم! من بهارم. دخترتم! ـ دختر من ده ساله که گم شده! ده ساله که هر شب با فکرش خوابیدم و هر صبح با امید پیدا شدنش بیدار شدم. تو کی هستی؟ بهار چشم‌هایش را بست. می‌دانست مادرش حق دارد باور نکند. با صدایی لرزان گفت: ـ مامان، یادت میاد وقتی بچه بودم، گلدون آبی کنار پنجره رو شکستم و انداختم گردن داداشم؟ تو هم فهمیدی کار من بوده، ولی چیزی نگفتی که بابا دعوام نکنه؟ آن طرف خط سکوت شد. بهار ادامه داد: ـ یا اون شبی که از تاریکی می‌ترسیدم و تو تا صبح کنارم نشستی؟ مامان، این چیزا رو فقط خودمون می‌دونیم... صدای گریه‌ی مادرش بلند شد. ـ بهار؟! ـ جانم، مامان... ـ دخترم... واقعاً خودتی؟ بهار دیگر نتوانست جلوی گریه‌اش را بگیرد. ـ آره مامان. خودمم. من برگشتم. مادرش میان گریه گفت: ـ کجایی؟ همین الان بهم بگو کجایی! دارم میام دنبالت! بهار نام دانشگاه را گفت و تماس قطع شد. یسنا دستش را گرفت. ـ بالاخره یکی از خانواده‌هامون رو پیدا کردیم. بهار لبخند کم‌رنگی زد، اما ترس عجیبی در دلش بود. ده سال گذشته بود. ده سالی که هیچ‌چیز درباره‌اش نمی‌دانستند. حدود چهل دقیقه بعد، خودرویی جلوی دانشگاه توقف کرد. زنی از ماشین پیاده شد و با عجله به سمت محوطه آمد. بهار از دور دیدش. مادرش بود. اما موهایش دیگر مثل گذشته یکدست تیره نبود. صورتش خسته‌تر شده بود و خطوط ظریفی کنار چشم‌هایش دیده می‌شد. مادر چند قدم مانده به بهار ایستاد. به صورت دخترش خیره شد. همان چشم‌ها. همان لبخند. همان دختری که ده سال تمام دنبالش گشته بود. اما حتی یک روز هم بزرگ‌تر نشده بود. لب‌های مادر لرزید. ـ بهار...؟ بهار آرام گفت: ـ مامان... مادر جلو آمد و او را در آغوش گرفت. هر دو گریه می‌کردند. مادر بارها صورت دخترش را لمس کرد؛ انگار می‌ترسید اگر چشم از او بردارد، دوباره ناپدید شود. بالاخره کمی عقب رفت و با ناباوری پرسید: ـ تو چطوری همون شکلی موندی، دخترم؟ بهار جواب نداشت. فقط مادرش را محکم‌تر بغل کرد. اما هنوز یک سؤال مانده بود. سؤالی که بهار از لحظه‌ی تماس، جرئت پرسیدنش را نداشت. ـ مامان... ـ جانم؟ بهار با صدایی آهسته پرسید: ـ بابا کجاست؟ لبخند مادرش محو شد. نگاهش را پایین انداخت. و بهار، برای اولین بار بعد از برگشتنش، از سکوت مادرش ترسید.
من احتمـال اینکه تُــو دوستم بداری را ، دوسـت داشتـم :)