Pain
روزهایی که شادم انگشت شمار هستن و روزهایی که ناراحتم، ستاره شمار.
حق با تو بود حالا میتوانیم غمگین باشیم.
Pain
در سال ۱۴۵٠خواهند نوشت، مردمانی سبک سر داشتیم شخصی میگوید من طفل بودم که مردم اشوب کردند و پدرم را ا
کتبی که از شیخ هجر بجا مانده بود میگفت
صدای من را. میشنوید؟
من در کنجی به انتظارتان مانده ام، در میانه ی راه دیوانه ای با سنگی در ابعاد بزرگ پایم را مورد حجمه قرار داد
لنگ میزنم
موهایم تجمع کرده اند، سرم در شورشی خونین بسر میبرد
موهایم را میکشم
به درخت تنوری تکیه میدهم بلکه زالوی خواب خستگیم را ببلعد
جغدی بالای سرم چشم غره ام میرود، ترسان از انجا دور میشوم
پیرمرد فرتوتی خود را در اب میاندازد ، اب او را به اعماق میکشد
اینجا همه ما دیوانه ایم۲۶۷.
حالم شبیه همان پسری است که از سربازی آمده با سر تراشیده و خسته
می آید خانه و کوله اش را در اتاقش میگذارد مینشیند جلوی مادرش
حالش را میپسرد و شامش را که میخورد از مادرش میپرسد عروسی دو کوچه بالاتر عروسی کیست؟
_عروسی دختر ملوک خانم است.
فردا صب
سه جنازه در قبرستان نزدیکی روستا دفن شد.
پنج سالم بود خواهرم مرا در کمد انداخت
و در را قفل کرد
به او فحش دادم و با خود فکرکردم:
او بیرحم ترین خواهردنیاست
در تاریکی گریه کردم
بیهوش شدم. بهوش آمدم
سربازان خواهرم را کشته بودند