هدایت شده از ˒StarGirl
!!! 🖤﹙𝖡𝖺𝖼𝗄 𝗍𝗈 𝖲𝖼𝗁𝗈𝗈𝗅. ﹚
ㅤ ㅤㅤ𝒢𝗈𝗂𝗇 : @StarGirlo ???ㅤ𝖾𝗀𝗈 𝟦𝗎
⎯⎯᳝ ᳝⎯⎯⎯⎯⎯ ⎯⎯⎯⎯⎯᳝ ᳝⎯⎯
آماده شدن برای سال تحصیلی جدید
هدایت شده از 10min بمونه فور نیست
برای جوش های صورت چیکار کنم؟!
: سبک لباس پوشیدنت خاص باشه بانو
🦢 :: https://eitaa.com/joinchat/1335297555C4b048f9c6e
─━━.━━━━.━━─
برای زیبایی هـــیکــلم چه رژیمی بگیرم؟🖤
رژیم بانو رزی
هدایت شده از فور
505.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه چنل میخوای که از این فیلما بزاره؟؟
این چنل منبع این پستا و بیو های غمگینه
بیا باهم پستاشو نگا کنیم
🚬🚬🚬🚬🚬🚬🚬🚬🚬🚬🚬🚬🚬🚬🚬🚬🚬🚬🚬🚬🚬🚬🚬🚬🚬🚬
بزن رو س*گارا
هدایت شده از فور
یه چنل میخوای که از این بیو ها بزاره؟؟؟
بدو بیا که این چنل پره از این بیو ها
𝐛𝐢𝐨👼🏻𝐛𝐢𝐨👼🏻𝐛𝐢𝐨👼🏻𝐛𝐢𝐨👼🏻𝐛𝐢𝐨👼🏻𝐛𝐢𝐨👼🏻𝐛𝐢𝐨👼🏻𝐛𝐢𝐨👼🏻𝐛𝐢𝐨👼🏻𝐛𝐢𝐨👼🏻𝐛𝐢𝐨👼🏻𝐛𝐢𝐨👼🏻𝐛𝐢𝐨👼🏻𝐛𝐢𝐨👼🏻𝐛𝐢𝐨👼🏻𝐛𝐢𝐨👼🏻𝐛𝐢𝐨👼🏻𝐛𝐢𝐨👼🏻𝐛𝐢𝐨👼🏻𝐛𝐢𝐨👼🏻𝐛𝐢𝐨👼🏻𝐛𝐢𝐨👼🏻𝐛𝐢𝐨👼🏻𝐛𝐢𝐨👼🏻𝐛𝐢𝐨👼🏻
بزن رو کلمه ی بیو
نگو که هنوز ایده ای واسه بیو نداریی😫
هدایت شده از ..𝐅𝐀𝐓𝐢..
306.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارادتمندم؛
بیایید پرایوت اسمتون به همراه معنیش بفرستید نمره بدم.
Me:@iran_helia
We:https://eitaa.com/joinchat/144901762C26a74d02b5
"آخرین وعده ی عشق " p.3
آرام دستم را روی شیشهی سرد پنجره گذاشتم و به قطرههایی خیره شدم که بیصدا راه خود را میان شیشه پیدا میکردند.
هر قطره، شبیه خاطرهای بود که از گوشهی ذهنم میگذشت و پیش از آنکه بتوانم نگهش دارم، در تاریکی شب گم میشد.
چشمهایم را بستم؛ اما مگر میشد از خاطرهای گریخت که در قلب آدم خانه کرده باشد؟
دوباره خودم را میان آن مزرعه دیدم؛ جایی که عطر خاک بارانخورده با نسیم درهم آمیخته بود.
و او...
با همان نگاه آرامی که هنوز پس از این همه مدت، قلبم را بیقرار میکرد.
آن روز نمیدانستم بعضی نگاهها، آغاز قصهای هستند که پایانش را اشک مینویسد.
لبخند محوی روی لبانم نشست، اما دلم سنگینتر از آن بود که شادی را باور کند.
دلم برای روزهایی تنگ شده بود که هنوز نمیدانستم قرار است از دستشان بدهم.
چه تلخ است آدم قدر لحظهای را بداند که دیگر برای بازگرداندنش دیر شده است.
صدای باران همچنان میآمد و من میان گذشته و آینده، در جایی بینام از دلتنگی ایستاده بودم.
کاش آن شب میدانستم بعضی دیدارها، پیش از آنکه آغاز یک عشق باشند، مقدمهی یک وداعاند... .@AvaBaran106255653563470
آمار ۴۱۰ پارت بعدی رو میزارم😮💨
"آخرین وعده ی عشق " p.3
آرام دستم را روی شیشهی سرد پنجره گذاشتم و به قطرههایی خیره شدم که بیصدا راه خود را میان شیشه پیدا میکردند.
هر قطره، شبیه خاطرهای بود که از گوشهی ذهنم میگذشت و پیش از آنکه بتوانم نگهش دارم، در تاریکی شب گم میشد.
چشمهایم را بستم؛ اما مگر میشد از خاطرهای گریخت که در قلب آدم خانه کرده باشد؟
دوباره خودم را میان آن مزرعه دیدم؛ جایی که عطر خاک بارانخورده با نسیم درهم آمیخته بود.
و او...
با همان نگاه آرامی که هنوز پس از این همه مدت، قلبم را بیقرار میکرد.
آن روز نمیدانستم بعضی نگاهها، آغاز قصهای هستند که پایانش را اشک مینویسد.
لبخند محوی روی لبانم نشست، اما دلم سنگینتر از آن بود که شادی را باور کند.
دلم برای روزهایی تنگ شده بود که هنوز نمیدانستم قرار است از دستشان بدهم.
چه تلخ است آدم قدر لحظهای را بداند که دیگر برای بازگرداندنش دیر شده است.
صدای باران همچنان میآمد و من میان گذشته و آینده، در جایی بینام از دلتنگی ایستاده بودم.
کاش آن شب میدانستم بعضی دیدارها، پیش از آنکه آغاز یک عشق باشند، مقدمهی یک وداعاند... .@AvaBaran106255653563470
آمار ۴۱۰ پارت بعدی رو میزارم😮💨
هدایت شده از ..𝐅𝐀𝐓𝐢..
306.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارادتمندم؛
بیایید پرایوت اسمتون به همراه معنیش بفرستید نمره بدم.
Me:@iran_helia
We:https://eitaa.com/joinchat/144901762C26a74d02b5