eitaa logo
•|خیالت‌را‌درآغوشـ...
101 دنبال‌کننده
217 عکس
50 ویدیو
5 فایل
خوشا ایران خیالت را در آغوش‍...🇮🇷🌱 امروز قرارگاه حسین بن علی، ایران است... _حاج‌قاسم @garin1_20
مشاهده در ایتا
دانلود
{رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ} رهبر عزیزتر از جانم امروز به امر شما قیام کردیم؛ در حالی که همه ی کفر را مقابل خودمان می‌بینیم و جز خدا پشتیبانی نداریم. آمدیم که نگذاریم صدای کوبش طبل ظالم، ندای مظلوم را خاموش کند. آمدیم تا صدای مظلومیت مردم غزه را به گوش آزادگان جهان برسانیم. مردمی که ۸۸۸ روز است شعار هیهات منا الذله را معنا کرده‌اند. هزاران هزار شهید دادند و از خاکشان دست نکشیده اند. دخترکان‌مان به یاد ۱۶۵ فرشته مدرسه «شجره طیبه» با لباس مدرسه و کوله پشتی هایشان آمدند. آمدند که بگویند از خون به ناحق ریخته‌تان نمی‌گذریم. همان‌گونه که فرمودید: [این اطمینان را به همگان میدهم که ما از انتقام خون شهداء شما صرف نظر نخواهیم کرد... بخصوص نسبت به خون اطفال و کودکانمان حساسیت‌ بیشتری خواهیم داشت.] آمدیم برای خوار کردن دشمن. او فکر می‌کرد با شهادت رهبرمان کار ایران تمام است. اما باید بداند که شهید خامنه ای برایش بسیارخطرناک‌تر از امام خامنه‌ای است. ما سرباز مکتب پدر شهیدتان، خامنه ای شهید بودیم و امروز فدایی شماییم و خیمه ولایت را رها نخواهیم کرد. ما به سوی معرکه پرواز می‌کنیم، حتی اگر در مسیر پیروزی خون تک تک‌مان بر زمین ریخته شود. ما امتداد عاشورای حسینیم. امروز با دلی دردمند فریاد زنیم: حسین حسین شعار ماست شهادت افتخار ماست
مردم پر افتخار و سربلند ایران جان من هزاران بار فدای شما... حاج قاسم من هم همین طور‌ :) من هم دلم ‌می‌خواهد جانم را فدای مردمی کنم که مثل امام شهیدمان شجاع‌اند و چون کوه استوارند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
[حسرت...] امروز که این یادداشت را می‌نویسم ۱۹ اسفند است. دو ماه پیش، روز دیدار مردم قم با رهبر شهیدمان، ۱۹ دی بود. شب قبلش، یعنی چند ساعتی قبل دیدار، چهره عجیبی از شهرمان دیده بودم. از سر شب تا دیر وقت مقابل پنجره مشرف به خیابان ایستاده بودم و جولان دادن یک مشت وطن فروش را می‌دیدم. آنها از ما نبودند. آدم‌های عجیبی بودند. حالم حسابی گرفته بود. من که همیشه دل‌نگران آقا بودم و شرایط آشفته تهران را در فضای مجازی دیده بودم، با خودم فکر کردم احتمالا دیدار را به خاطر مسائل امنیتی لغو کرده‌اند. حوالی ظهر بود که فیلم و تصاویر دیدار منتشر شد. با دیدن صدای محکم و چهره مصمم آقا، هرچه صدای فحش و ناسزا دیشب از خیابان شنیده بودم، همه اش از یادم رفت. در تصاویر اتفاقی دوستم را دیدم. کلی حسرت خوردم که کاش آنجا بودم. زنگ زدم برای احوال پرسی و می‌خواستم بدانم بعد دیدن آقا حالش چطور است. گفتم ناقلا من که تو را دیروز در دانشگاه دیدم چرا نگفتی می‌روی دیدار؟ او هم اولین بارش بود. حال خوبی داشت. می‌گفت خیلی یکهویی قسمتش شده. می‌گفت فاطمه باید آقا را از نزدیک ببینی. باید ببینی اش که چقدر نورانی است... کم مانده بود گریه ام بگیرد. اما بغضم را قورت دادم. با خودم گفتم دیگر به شرکت در این قرعه کشی و آن قرعه کشی اکتفا نمی‌کنم. هر طوری شده سال بعد همراه مردم قم می‌روم به دیدار آقا. ده اسفند که خبر یتیم شدنمان را شنیدم به اولین کسی که پیام دادم همان دوستم بود. از آرزویی گفتم که سال‌ها در دلم بود و حالا حسرتش را می‌خورم چرا به این و آن رو نزدم که مرا هم با خودتان ببرید. دلم می‌خواست یک‌بار هم که شده شاید در شلوغی جمعیت آقا مرا ببیند و زیر لب بگویم جانمان فدایتان آقا جان، خیلی دوستتان دارم :)
چقدر بچه‌ها زود دارند بزرگ می‌شوند. وقتی من هفت ساله بودم اصلا نمی‌دانستم [مرگ بر اسرائیل] با کدام (س) نوشته می‌شود. اصلا رهبر را درست و حسابی نمی‌شناختم که بخواهم جان فدایش باشم. سال‌ها از جنگ به دور بودیم. در امنیت بودیم.بین خودمان و جنگ هیچ نسبتی نمی‌دیدم. اصلا فکر رو در رو شدن با آمریکا و اسرائیل در مخیله‌ام نمی‌گنجید. حالا در خانه‌مان دختر هفت ساله‌ای داریم که هر شب شعارهایش را محکم‌تر و کوبنده‌تر از ما می‌گوید. برای دشمن رجز می‌خواند و شجاعت در وجودش موج می‌زند. و هر روز از دل‌تنگی اش برای رهبر شهیدمان می‌گوید و برای غم در چهره اش بغضم می‌گیرد و دلم می‌خواهد کاری کنم غصه نخورد. به او پیشنهاد نوشتن دادم. بی هیچ کمال گرایی همه چیز را به خودش واگذار کردم. متن را خودش به ذهنش رسید. با اینکه همه‌ی حروف را یاد نگرفته ، خودش هم متن را نوشت. کلی هیجان داشت و حس می‌کرد کار خیلی مهمی به عهده‌اش گذاشته شده و تا کاری از او می‌خواستم انجام بدهد، یادآور می‌شد که سرش شلوغ است. شب اول و دوم را برای نیروهای قهرمان انتظامی نوشت. اولش می‌گفت از پلیس می‌ترسم‌ چون خیلی هیکل درشتی دارند و باید همراهم بیایید. وقتی لبخند و مهربانی آنها را دید دیگر خودش تنها می‌رفت جلو و سلام نظامی هم می‌داد. شب بعدش هم برای هم سن و سال های خودش نوشت. دلم ضعف می‌رفت برای ذوق کردن بچه‌ها وقتی برگه را می‌گرفتند و لبخندزنان تشکر می‌کردند. خوش‌حالم برایش که او هم موشک خودش را شلیک کرده. همین که در میانه‌ی تلخی این روزها بتوانی لبخند بر لب چند نفر بنشانی کار بزرگی است.
داشتم به چهره‌ی آدم های درون عکس نگاه می‌کردم و یکی یکی شهدا را می‌شمردم. رهبر شهیدم...، شهید رئیسی، سردار سلامی، امیر سرلشکر موسوی، سردار پاکپور، سردار باقری، سردار حاجی‌زاده ، سردار رشید، اسماعیل هنیئه و شاید خیلی های دیگر که من در تصویر پیدایشان نکردم یا نشناختمشان. یک دفعه چشمم افتاد به فرد سر به زیر سمت راست تصویر، ردیف اول. همان که دوتا پسر بچه جلویش ایستاده اند. سرم را به عکس نزدیک می‌کنم تا مطمئن شوم خودش باشد. او رهبرمان، سید مجتبی خامنه‌ای است. هشت روز است که او رهبر ماست. هشت روز است که این شعار را بعد یک هفته به شعار هایمان برگرداندیم: اباالفضل علمدار خامنه ای نگهدار... حالا که به لطف خدا رهبر ما، یادگار رهبر شهیدمان است با خودم می‌گویم هر وقت برایمان حرف بزند کمی از دل‌تنگی ام کم می‌شود. جانم فدایت رهبرم، کاش بشود زودتر برایمان پیام تصویری بفرستی و به جای پدرت نگاهت کنیم و صدای مهربانت آراممان کند :)
•|خیالت‌را‌درآغوشـ...
داشتم به چهره‌ی آدم های درون عکس نگاه می‌کردم و یکی یکی شهدا را می‌شمردم. رهبر شهیدم...، شهید رئیسی
وقتی صدایش می‌لرزید و نماز را می‌خواند، وقتی اشک می‌ریخت در فراق حاج قاسم، وقتی دعای اللهم الرزقنا شهادة را بر زبان آورد...ته دلم خالی می‌شد و ترسی افتاده بود به جانم که آقا با این همه شوق شهادت ماندنی نیست... پایان زندگی آقا را مرگ تاجرانه غیر از شهادت نمی‌شد تصور کرد. هرچند بارها از خدا عاجزانه خواسته بودم نباشم تا روزی‌های بعد او را نبینم... [دل را ز بی‌خودی سرِ از خود رمیدن است جان را هوای از قفسِ تن پریدن است از بیم مرگ نیست که سَر داده‌ام فغان بانگ جرس ز شوق به منزل رسیدن است دستم نمی‌رسد که دل از سینه بَر کَنم باری علاج شکر گریبان‌ دریدن است شامم سیه‌تر است ز گیسوی سرکِشت خورشید من برآی که وقت دمیدن است سوی تو ای خلاصهٔ گلزار زندگی مرغ نگه در آرزوی پَر کشیدن است بگرفته آب‌ورنگ ز فیض حضور تو هر گل در این چمن که سزاوار دیدن است با اهلِ درد، شرح غم خود نمی‌کنم تقدیر قصهٔ دل من ناشنیدن است آن را که لب به جام هوس گشت آشنا روزی «امین» سزا لبِ حسرت گزیدن است] غزلی از رهبر شهیدمان برای شهادتش :)