eitaa logo
•|خیالت‌را‌درآغوشـ...
101 دنبال‌کننده
217 عکس
50 ویدیو
5 فایل
خوشا ایران خیالت را در آغوش‍...🇮🇷🌱 امروز قرارگاه حسین بن علی، ایران است... _حاج‌قاسم @garin1_20
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
[حسرت...] امروز که این یادداشت را می‌نویسم ۱۹ اسفند است. دو ماه پیش، روز دیدار مردم قم با رهبر شهیدمان، ۱۹ دی بود. شب قبلش، یعنی چند ساعتی قبل دیدار، چهره عجیبی از شهرمان دیده بودم. از سر شب تا دیر وقت مقابل پنجره مشرف به خیابان ایستاده بودم و جولان دادن یک مشت وطن فروش را می‌دیدم. آنها از ما نبودند. آدم‌های عجیبی بودند. حالم حسابی گرفته بود. من که همیشه دل‌نگران آقا بودم و شرایط آشفته تهران را در فضای مجازی دیده بودم، با خودم فکر کردم احتمالا دیدار را به خاطر مسائل امنیتی لغو کرده‌اند. حوالی ظهر بود که فیلم و تصاویر دیدار منتشر شد. با دیدن صدای محکم و چهره مصمم آقا، هرچه صدای فحش و ناسزا دیشب از خیابان شنیده بودم، همه اش از یادم رفت. در تصاویر اتفاقی دوستم را دیدم. کلی حسرت خوردم که کاش آنجا بودم. زنگ زدم برای احوال پرسی و می‌خواستم بدانم بعد دیدن آقا حالش چطور است. گفتم ناقلا من که تو را دیروز در دانشگاه دیدم چرا نگفتی می‌روی دیدار؟ او هم اولین بارش بود. حال خوبی داشت. می‌گفت خیلی یکهویی قسمتش شده. می‌گفت فاطمه باید آقا را از نزدیک ببینی. باید ببینی اش که چقدر نورانی است... کم مانده بود گریه ام بگیرد. اما بغضم را قورت دادم. با خودم گفتم دیگر به شرکت در این قرعه کشی و آن قرعه کشی اکتفا نمی‌کنم. هر طوری شده سال بعد همراه مردم قم می‌روم به دیدار آقا. ده اسفند که خبر یتیم شدنمان را شنیدم به اولین کسی که پیام دادم همان دوستم بود. از آرزویی گفتم که سال‌ها در دلم بود و حالا حسرتش را می‌خورم چرا به این و آن رو نزدم که مرا هم با خودتان ببرید. دلم می‌خواست یک‌بار هم که شده شاید در شلوغی جمعیت آقا مرا ببیند و زیر لب بگویم جانمان فدایتان آقا جان، خیلی دوستتان دارم :)
چقدر بچه‌ها زود دارند بزرگ می‌شوند. وقتی من هفت ساله بودم اصلا نمی‌دانستم [مرگ بر اسرائیل] با کدام (س) نوشته می‌شود. اصلا رهبر را درست و حسابی نمی‌شناختم که بخواهم جان فدایش باشم. سال‌ها از جنگ به دور بودیم. در امنیت بودیم.بین خودمان و جنگ هیچ نسبتی نمی‌دیدم. اصلا فکر رو در رو شدن با آمریکا و اسرائیل در مخیله‌ام نمی‌گنجید. حالا در خانه‌مان دختر هفت ساله‌ای داریم که هر شب شعارهایش را محکم‌تر و کوبنده‌تر از ما می‌گوید. برای دشمن رجز می‌خواند و شجاعت در وجودش موج می‌زند. و هر روز از دل‌تنگی اش برای رهبر شهیدمان می‌گوید و برای غم در چهره اش بغضم می‌گیرد و دلم می‌خواهد کاری کنم غصه نخورد. به او پیشنهاد نوشتن دادم. بی هیچ کمال گرایی همه چیز را به خودش واگذار کردم. متن را خودش به ذهنش رسید. با اینکه همه‌ی حروف را یاد نگرفته ، خودش هم متن را نوشت. کلی هیجان داشت و حس می‌کرد کار خیلی مهمی به عهده‌اش گذاشته شده و تا کاری از او می‌خواستم انجام بدهد، یادآور می‌شد که سرش شلوغ است. شب اول و دوم را برای نیروهای قهرمان انتظامی نوشت. اولش می‌گفت از پلیس می‌ترسم‌ چون خیلی هیکل درشتی دارند و باید همراهم بیایید. وقتی لبخند و مهربانی آنها را دید دیگر خودش تنها می‌رفت جلو و سلام نظامی هم می‌داد. شب بعدش هم برای هم سن و سال های خودش نوشت. دلم ضعف می‌رفت برای ذوق کردن بچه‌ها وقتی برگه را می‌گرفتند و لبخندزنان تشکر می‌کردند. خوش‌حالم برایش که او هم موشک خودش را شلیک کرده. همین که در میانه‌ی تلخی این روزها بتوانی لبخند بر لب چند نفر بنشانی کار بزرگی است.
داشتم به چهره‌ی آدم های درون عکس نگاه می‌کردم و یکی یکی شهدا را می‌شمردم. رهبر شهیدم...، شهید رئیسی، سردار سلامی، امیر سرلشکر موسوی، سردار پاکپور، سردار باقری، سردار حاجی‌زاده ، سردار رشید، اسماعیل هنیئه و شاید خیلی های دیگر که من در تصویر پیدایشان نکردم یا نشناختمشان. یک دفعه چشمم افتاد به فرد سر به زیر سمت راست تصویر، ردیف اول. همان که دوتا پسر بچه جلویش ایستاده اند. سرم را به عکس نزدیک می‌کنم تا مطمئن شوم خودش باشد. او رهبرمان، سید مجتبی خامنه‌ای است. هشت روز است که او رهبر ماست. هشت روز است که این شعار را بعد یک هفته به شعار هایمان برگرداندیم: اباالفضل علمدار خامنه ای نگهدار... حالا که به لطف خدا رهبر ما، یادگار رهبر شهیدمان است با خودم می‌گویم هر وقت برایمان حرف بزند کمی از دل‌تنگی ام کم می‌شود. جانم فدایت رهبرم، کاش بشود زودتر برایمان پیام تصویری بفرستی و به جای پدرت نگاهت کنیم و صدای مهربانت آراممان کند :)
•|خیالت‌را‌درآغوشـ...
داشتم به چهره‌ی آدم های درون عکس نگاه می‌کردم و یکی یکی شهدا را می‌شمردم. رهبر شهیدم...، شهید رئیسی
وقتی صدایش می‌لرزید و نماز را می‌خواند، وقتی اشک می‌ریخت در فراق حاج قاسم، وقتی دعای اللهم الرزقنا شهادة را بر زبان آورد...ته دلم خالی می‌شد و ترسی افتاده بود به جانم که آقا با این همه شوق شهادت ماندنی نیست... پایان زندگی آقا را مرگ تاجرانه غیر از شهادت نمی‌شد تصور کرد. هرچند بارها از خدا عاجزانه خواسته بودم نباشم تا روزی‌های بعد او را نبینم... [دل را ز بی‌خودی سرِ از خود رمیدن است جان را هوای از قفسِ تن پریدن است از بیم مرگ نیست که سَر داده‌ام فغان بانگ جرس ز شوق به منزل رسیدن است دستم نمی‌رسد که دل از سینه بَر کَنم باری علاج شکر گریبان‌ دریدن است شامم سیه‌تر است ز گیسوی سرکِشت خورشید من برآی که وقت دمیدن است سوی تو ای خلاصهٔ گلزار زندگی مرغ نگه در آرزوی پَر کشیدن است بگرفته آب‌ورنگ ز فیض حضور تو هر گل در این چمن که سزاوار دیدن است با اهلِ درد، شرح غم خود نمی‌کنم تقدیر قصهٔ دل من ناشنیدن است آن را که لب به جام هوس گشت آشنا روزی «امین» سزا لبِ حسرت گزیدن است] غزلی از رهبر شهیدمان برای شهادتش :)
امروز در پنجاه‍۵۴چهارمین موج حمله به اسرائیل و پایگاه های آمریکا در منطقه، برای اولین بار از موشک سوخت جامد استفاده شد. رزمندگان شیردل ما سرعت عمل‌شان در حمله آنقدری بالاست که دیشب چند ساعتی که در خیابان بودم وقتی برگشتم خانه دو سه موج را زده بودند و من عقب مانده بودم. حالا هم سرعت‌شان را چند برابر کرده است. چرا؟ چون این موشک سوخت جامد است. یعنی موقع ساخت، سوخت موشک هم درونش کار گذاشته می‌شود و برای شلیک نیاز به سوخت گیری ندارد و ظرف ۱۵ دقیقه آماده شلیک می‌شود. موشک‌هایی که تا الان استفاده کردیم سوخت مایع بود. یعنی علاوه بر نیروی انسانی که برای سوخت‌گیری باید باشند، پروسه سوخت گیری هم حدود ۴۵ تا ۹۰ دقیقه زمان می‌برد. وقتی این تحلیل را از برنامه [به وقت‌ایران ] شنیدم، یاد و افتادم. جایتان چقدر خالی است... حتما که شاهد و ناظر بر ثمره‌ی تلاش‌های شبانه روزی‌تان هستید. نیروهای هوافضای سپاه این روزها خواب ندارند تا انتقام ایران و رهبر شهیدمان را بگیرند. خدا شمارا برای ما حفظ کند که غیرت و مردانگی را برایمان معنی می‌کنید. دلتان قرص باشد. خیابان ها دست ماست و همه جوره حامی‌ شما هستیم.
ساعت حوالی ۳ صبح بود. باران نم نم می‌بارید. دور یکی از میدان‌های محوری شهرمان ایستاده بودیم. آدم‌هایی با ظاهرهای متفاوت که تا دیروز خوش نداشتیم همدیگر را ببینیم، کنار هم بودیم و میدان‌داری می‌کردیم. پرچم ها در آسمان پیچ و تاب می‌خوردند. عکس‌های آقا در دستمان بود و محکم شعار می‌دادیم. ماشین‌ها از جلویمان رد می‌شدند و به لبخندی، همدیگر را مهمان می‌کردیم. هر باندی که از کنارمان رد می‌شد و صدایش بر صداهای دیگر غلبه داشت، با آن همراهی می‌کردیم. باران کم کم شدت گرفت. چتر نداشتیم و پرچم هایمان خیس خیس شده بود. عکس آقا را زیر چادرم گرفتم تا آسیب نبیند. به جایش مشتم گره کرده ام را _که علامت پیروزی ما ایرانی هاست_ بالا گرفتم. مردمی که من می‌دیدم در چهره‌هاشان خبری از ناامیدی نبود. تا چند دقیقه قبلش صورتم از اشک خیس بود و غم نبود آقا داشت بیچاره ام می‌کرد. ولی حالا خدا را شکر می‌کنم که بین مردم بودن حماسه را در وجودم زنده کرده و کمی قدرت گرفتم.
[واقعاً ما بهترین مردم را داریم عزیزترین مردم را داریم شریف ترین مردم را داریم و آدم حظ می کند جان خودش را فدای این مردم بکند افتخار می کند.] _شهیدقاسم‌سلیمانی جمله‌های حاج قاسم خودش همه‌ی حرف مرا زد‌ :) میوه فروشی محله‌ی ما سعی کرده قیمت هایش را پایین بیاورد تا با مردم همدلی کند. در اصل او موشک خودش را پیدا کرده و دارد به قلب دشمن شلیک می‌کند. موشک تو چیست؟ فرصت را از دست نده. بگرد و پیدایش کن. روزهای جنگ تمام می‌شود و در عوض این مهربانی‌هاست که در حافظه ها ماندگار می‌شود...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
[مدرسه] هفته پیش که جنگنده های آمریکایی وارد حریم هوایی شهرمان شدند محلی را هدف قرار دادند که کنارش مجتمع آموزشی و بیمارستان و مسجد بود. در گزارش‌ها نوشته شده بود به علت تهدید دشمن، محل مورد هدف قبل حمله تخلیه شده. این تصاویر مدرسه راهنمایی ای است که ۶ سال پیش در آن درس می‌خواندم. دلم می‌گیرد. آن لحظه که صدای بمب ها را می‌شنیدم فقط به فکر مردم بودم و اصلا گمان نمی‌کردم مدرسه آسیبی ببیند. تصاویر را می‌دیدم و خاطراتم از فضای مدرسه زنده می‌شد. کمد قهوه‌ای رنگ کنار دفتر مدیر، که تویش پر از جوایزی بود که اگر دختر خوبی بودی و فعال بودی می‌توانستی آخر سال چیزکی از درونش برداری. درهای کرمی رنگ که قیژ قیژ صدا می‌داد، و البته اغلب اوقات باز بود و می‌توانستی با یک سرک کشیدن ساده تا آخر اتاق معاونین را ببینی. دیوارهای تا نیمه سنگی، سقف های کاذب، پنجره‌ی شیشه ای کلاس‌ها و.... راستش آن روزها که من اینجا درس می‌خواندم نهایت حرفی که از جنگ با اسرائیل می‌زدیم همان تکرار کردن جمله آقا در سال ۹۴ بود: رژیم صهیونسیتی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید... من نمی‌فهمیدم جنگیدن با آمریکا و اسرائیل یعنی چه. درکی از زدن مدرسه و شهید کردن ۱۶۵ دانش آموز را نداشتم. درکی از حمله به مناطق مسکونی آن هم وقتی شب است و ساکنانش خوابند نداشتم. درکی از حمله به مراکز درمانی نداشتم. اصلا درکی از حمله به ایران نداشتم و سایه جنگ را دور می‌دیدم. این خرابی ها را می‌شود درست کرد و جبران خسارت کرد. اما گرفتن جان عزیزانمان را چه؟ چگونه قرار است جبران شود؟...