eitaa logo
•|خیالت‌را‌درآغوشـ...
100 دنبال‌کننده
218 عکس
50 ویدیو
5 فایل
خوشا ایران خیالت را در آغوش‍...🇮🇷🌱 امروز قرارگاه حسین بن علی، ایران است... _حاج‌قاسم @garin1_20
مشاهده در ایتا
دانلود
[خانواده‌ی خوشبخت] بامداد دیروز وقتی همه خواب بودند، در شهر ما ۱۹ نفر شهید شدند. شنیدم ۱۰ نفر آنها، از یک خانواده بودند... فکر کنید صبح از خواب بیدار شوید و بشنوید ۱۰ نفر از خانواده‌تان کم شده. چه حالی می‌شوید؟ این شهدا، تنها عدد نبودند که به آمار شهدا اضافه شوند. هر کدام عزیز بودند، دوست‌داشتنی بودند. سوگ آن جوان دانشجو، آن دخترک شیرین‌زبان، آن مادر مهربان و فعال، آن دختر نوجوانی که عصای دست مادر بود، آن پدر سخت‌کوش‌ و فداکار و... هر کدام‌شان به تنهایی جگرسوز است چه برسد به اینکه یک خانواده سوگ‌وار ۱۰ تن از عزیزانش باشد... خانواده‌ی خوشبخت شما بودید که همسفر هم تا بهشت شدید. ولی ببینید بازماندگان‌تان را حیران گذاشتید تا برای کدام‌تان عزاداری کنند. برای کدام‌تان اشک بریزند. آخر یک نفر چطور می‌تواند برای غم از دست دادن ۱۰ نفر گریه کند؟ برای آرامش و صبر بازماندگان خانواده‌ی شهید مهدی دعا کنیم... http://eitaa.com/aagoosh
[هدیه‌ی زهرآگین؛ از کفریا تا کفری] روایت اول _مامان مامان بیااا اینا قوطی کنسروه؟ تن ماهیه فکر کنم. چرا جلو در خونه افتاده؟ زیادن ها تو کوچه بازم هست. بردارم ببینم چیه؟ _نه نه پسرم وایسا دست نزن بهشون. بزار بابا بره ببینه چیه. بیا داخل درم ببند. پسرک تا آمد به خودش بجنبد و در را ببند صدای چند انفجار در فضای روستا پیچید... «دشمن صهیونی – آمریکایی ۶ فروردین ۱۴۰۵ با پرتاب بسته‌های انفجاری شبیه کنسرو و مقداری بزرگ‌تر از قوطی‌های تن ماهی حاوی مواد منفجره‌، تعدادی از غیر نظامیان را در روستای کفری شیراز و یکی از شهرستان ها شهید و زخمی کرد.» روایت دوم بچه‌ها گرسنه بودند. دو روز بود که در شرایط سخت اتوبوس ها سر کرده بودند تا به مقصد برسند. دستور دادند در مسیر اتوبوس‌ها توقف کنند. ماشینی از راه رسید. چشم‌های بچه‌ها برق زد. پشت ماشین پر از خوراکی های رنگارنگ و خوشمزه بود. یکی از آن مردها که ریش بلندی داشت از بچه‌ها خواست برای گرفتن خوراکی مجانی به ماشین نزدیک شوند. _ مامان داریم از گرسنگی می‌میریم. بریم یه چیزی بگیریم؟ _ با داداش برید. مراقب خودتون باشید. بچه‌ها دست مادر را رها کردند و به سمت ماشین دویدند. دست‌های بی‌رمق‌شان را به سمت ماشین دراز کردند تا چیزی برای خوردن گیرشان بیاید. ناگهان صدای انفجاری وحشتناک با صدای جیغ زن‌ها قاطی شد...چشم چشم را نمی‌دید. فضا پر از دود شده بود. دست‌های بچه‌ها بر زمین افتاده بود و مادر دیگر بچه‌هایش را نمی‌شناخت... «این اتفاق در ۲۶ فروردین ۱۳۹۶ رخ داد. قرار بود حدود پنج هزار نفر از مردم ساکن فوعه و کفریا سوریه شامل زنان، کودکان و پیرمردها و پیرزن‌ها از محاصره آزاد شوند... بچه‌ها بعد از دو سال اسارت به دست داعش لحظه شماری می‌کردند که آزاد شوند و از رنج اسارت رهایی یابند. اما در اثر انفجار خودروی انتحاری ۱۵۰ تا از بچه‌ها شهید شدند...» ماجرای بمب های رها شده در روستای کفری شیراز را که خواندم، یاد حادثه‌ی بسیار تلخی افتادم که برای مردم سوریه اتفاق افتاده بود. اگر روزی با داعش _که ساخته‌ی دست آمریکا بود_ بیرون از مرز هایمان جنگیدیم، می‌خواستیم سایه‌ی جنگ را از کشورمان دور کنیم. حالا رو در رو مقابل همه‌ی بی‌رحمان عالم ایستاده‌ایم. آنها که دستشان به خون کودکان آلوده است و کودک‌کشی جزو افتخاراتشان شده... http://eitaa.com/aagoosh
* {...وَ عَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّهِ وَ الرَّخَاءِ...} و در سختي و آساني تنها بر تو اعتماد است... _دعای‌فرج http://eitaa.com/aagoosh
- گَردشِ خونْ دَر رَگ‌هایِ زِندگی شیرینْ استْ، اما ریختَنِ آنْ پایِ مَحْبوبْ شیرین‌ْتَر استْ... _شهیدآوینی http://eitaa.com/aagoosh
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[دنیای دوست ‌نداشتنی] بیشتر از ۴۴۴۴ دقیقه است که من شده‌ام آن گلدان ترک خورده‌ی گوشه‌ی طاقچه‌‌. گوشه‌ی طاقچه خانه‌ای که روی همه چیزش خاک گرفته و انگار گرد مرگ در آن پاشیده‌اند. گل برگ‌هایم پژمرده و خشک شده. دیگر نور وجودت بر من نمی‌تابد. دیگر هوای بودنت نیست که در آن نفس بکشم. خسته‌ام. از دنیا رنجیده‌ام. اصلا با بهار لج کردم و از آمدنش خوش‌حال نیستم. دلم نمی‌خواهد شکوفه‌ها باز شوند. گاهی آن‌قدر دلم می‌گیرد که باران را هم دوست ندارم. حتی هم‌صحبتی با ماه هم دردهایم را تسکین نمی‌دهد. همه‌اش تقصیر خودت است که انقدر دوست داشتنی هستی و ما را مبتلا به خودت کردی. مثل ماهی‌ی که مبتلا به آب است، ما را وابسته به خودت کردی... هر چه می‌گذرد داغت، داغ‌تر می‌شود. هر چه می‌گذرد زیر بار غمت بیشتر خم می‌شوم. به قول حضرت حافظ «مرد این بار گران نیست دل مسکینم...» چقدر دنیای بعد تو دوست‌نداشتنی‌ست. مردانگی کن و برگرد. برگرد و تنهایمان نگذار. برگرد و از امید برایمان بگو. برگرد... http://eitaa.com/aagoosh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[مردی از دیارِ دلیرانِ تنگستان] تو را از توییت‌های نقطه زنت شناخته بودم‌. کلماتت هم برای رو کم کنی دشمن معرکه بود، هم به ما جانی دوباره می‌داد. در اینترنت نامت را سرچ می‌کنم تا چند جمله ای از تو بیشتر بدانم. چند سایت را نگاه می‌کنم تا از صحت داده‌ها مطمئن شوم. نوشته اند متولد ۱۳۴۱ هستی. یعنی مثل مولایت علی حوالی ۶۳ سالگی شهید شدی. حاج قاسم هم ۶۳ سال‌اش بود که شهید شد... از نسل دلیران تنگستان بودی و ته لهجه‌ی بوشهری‌ات در همان چند کلیپ کوتاهی که صدایت را شنیده بودم، برایم خیلی دل‌نشین بود. مثل حاج قاسم که ته‌ لهجه‌ی کرمانی‌اش خیلی دوست داشتنی بود. اصلا ایرانی اصیل همین شکلی است. ریشه و زادگاهش را فراموش نمی‌کند. آن را در وجودش حفظ می‌کند. راستش من نمی‌دانستم از سال ۱۳۹۷ به عنوان ششمین فرمانده نیروی دریایی سپاه با حکم آقا منصوب شده بودی. نمی‌دانستم نیروی دریایی در دوران فرماندهی‌ات حسابی قدرت گرفته و رشد پیدا کرده است. هر چقدر هم آن ملعون دروغ بگوید که نیروی دریایی ایران را نابود کرده، ما دلمان قرص است که خلیج همیشه فارس با حضور سربازان و یارانت هرگز منطقه‌ی امنی برای دشمن نیست و نخواهد بود. به قول خودت « تا وقتی ایرانی با غیرت هست جزایر به دست اسرائیل نمی‌افتد... ما روی پای خودمان ایستادیم و توکلمان به خداست...» آنچه از تو همیشه در خاطرم می‌ماند یا فاطمه الزهرا(س) گفتنت در لحظه‌ی تاریخی دستور برای بسته شدن تنگه هرمز به روی آمریکا است... http://eitaa.com/aagoosh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
•|خیالت‌را‌درآغوشـ...
[دوست جدیدم] بخش‌اول قاب عکس آقا را محکم بغل گرفته‌ام. پشت ماشین تابوت شهدا همراه مردم به سمت خانه‌‌ی شهدا می‌رویم. هر چه به ماشین نزدیک‌تر می‌شوم جمعیت فشرده‌تر می‌شود و باید قدم‌هایم را کوچک‌تر و تند‌تر بردارم. تلاش می‌کنم تا کنار ماشین قرار بگیرم و دستم را برسانم به تابوت شهدا. اما به یک متری ماشین که می‌رسم جمعیت دوباره مرا از ماشین دور می‌کند. همان طور که مشتم را به سینه می‌کوبم و به روضه‌ی مداح گوش می‌دهم، برای خودم دوست پیدا می‌کنم. نگاهم می‌افتد به اسم مبینا مهدی. چفیه را از دور گردنم در می‌آورم و در دستم می‌گیرم تا بتوانم در اولین فرصت به تابوت مبینا تبرکش کنم. تابوت مبینا، همان تابوتی‌ست که دور عکسش گل گلی است و روی تابوت بابا حسن‌ گذاتشتنش. اشک در چشمانم جمع می‌شود و یاد قصه‌ی دختران بابایی‌اند می‌افتم. شنیدم بابای مبینا از روز اول جنگ مأموریت بوده و همان شب انفجار آمده بوده برای دیدن خانواده‌اش... _مبینا یکم یواش تر برو. از نفس افتادم بس که پا تند کردم تا به ماشین برسم. بزار دستت رو بگیرم با هم بریم آخه من محل‌تون رو بلد نیستم. مگه نمی‌خواستی خونه تون رو نشونم بدی؟ وایسا تا با هم بریم. بالاخره می‌رسم به ماشین. _مبینا یه شبه انقدر قد کشیدی که دستم به تابوتت نمی‌رسه؟ به آقایی که کنار ماشین هست می‌گویم: لطفا این چفیه رو بزنید به تابوت بالایی. به زحمت خودش را بالا می‌کشد و می‌رود روی ماشین. چفیه را به تابوت بابای مبینا تبرک می‌کند. با خودم می‌گویم حتما صدایم را درست نشنیده. تا می‌آیم بگویم نه می‌خواستم به تابوت دوستم متبرک بشه...، مرد قد بلندی می‌کند و چفیه را می‌زند به تابوت مبینا. لبخندی پیروزمندانه می‌آید روی لبم و همراه قاب عکس آقا چفیه را هم در آغوش می‌گیریم و همراه مبینا به سمت خانه‌شان می‌رویم... یکشنبه|۹فروردین|تشییع شهدای پردیسان http://eitaa.com/aagoosh