eitaa logo
•|خیالت‌را‌درآغوشـ...
100 دنبال‌کننده
218 عکس
50 ویدیو
5 فایل
خوشا ایران خیالت را در آغوش‍...🇮🇷🌱 امروز قرارگاه حسین بن علی، ایران است... _حاج‌قاسم @garin1_20
مشاهده در ایتا
دانلود
خوش آمدی به دیارت،سلام همشهری سلام و دست مریزاد افتخارِ وطن رواست اینکه به توصیفت اینچنین گوییم که بی قرار وطن بود و برقرار وطن🇮🇷 .... چگونه با تو خداحافظی کنم سید که تا همیشه از این داغ در دلم جنگ است برو که حضرت معصومه بیشتر از ما برای دیدن لبخندهات دلتنگ است...💔 _سیدحمیدرضابرقعی 📍 تشییع شهید سرلشکر سید عبدالرحیم موسوی http://eitaa.com/aagoosh
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من جای خالی تو را هم دوست دارم... دیر رسیده بودم. آخر جمعیت را می‌دیدم و خبری از ماشین شهید نبود. هر چه پا تند کردم، قد بلندی کردم، ماشین را ندیدم. هوا خیلی گرم بود و از فشار جمعیت کلافه شده بودم. فقط می‌خواستم به شهید برسم. بالاخره ماشین را پارک کرده کنار حرم دیدم. ولی او نبود. پیکرش را برای تدفین برده بودند جایی که حاج رمضان دفن بود. دلم شکست از اینکه باز هم دیر رسیدم. چند دقیقه را کنار ماشین بودم و با او حرف زدم. دلم که آرام گرفت، دیدم حتی جای خالی اش را هم دوست دارم... :) http://eitaa.com/aagoosh
[۷ساله‌ها هم به فکر شهادتند...] دستش را گرفتم و توی خیابان راه می‌رویم. میان همهمه آدم ها و صدای بزن که خوب می‌زنی، به عکس امیر سرلشکر موسوی اشاره می‌کند و می‌گوید: _این همون آقایی هست که گفتی قمی بوده؟ _آره فردا می‌خوان تو حرم حضرت معصومه دفنش کنن. بلند هوراا می‌کشد و دستانش را به هم می‌زند. نمی‌دانم چرا برای کسی که نمی‌شناسدش انقدر خوش‌حال می‌شود. می‌گوید _اگه من شهید بشم میشه منو قم دفن کنید؟ حرفش در لحظه آزرده ام می‌کند. بغض می‌کنم و می‌گویم _نخیر حق نداری شهید بشی _بزرگ بشم، پیر بشم، می‌میرم. خوب اون موقع منو قم دفن کنید. _آبجی دور از جونت. خنده‌ی نمکی اش را تحویلم می‌دهد و می‌گوید _راست می‌گی خودمم می‌ترسم از فکرش... هنوز دارم به حرف دیشبش فکر می‌کنم. جنگ چند روزه قد بچه‌هایمان را بلند کرده و دیگر مثل آدم بزرگ‌ها حرف می‌زنند... http://eitaa.com/aagoosh
- گفتم که دلت؟ گفت لبالب ز امید گفتم سخنت؟ گفت شعار توحید گفتم به چه ره بایدمان رفتن، گفت: آن راه که می‌روند یاران شهید... http://eitaa.com/aagoosh
این شب‌ها... دو هفته است ویروس افتاده به جانم و نمی‌توانستم مثل مردم صدایم را آزاد کنم و بلند بلند شعار دهم. حس بی‌خاصیت بودن می‌کردم وقتی مجبور بودم بزن که خوب می‌زنی را آرام بگویم. دیشب حس کردم بهتر شدم و صدای خش‌دارم را آزاد کردم. فکر نمی‌کردم روزی همین شعار دادن‌ها برایم دلگرم کننده باشد‌. فکر نمی‌کردم علم زدن و نگاه کردن به بازی باد و پرچم حالم را خوب کند. فکر نمی‌کردم کنار مردم بودن تا این اندازه برایم امید بخش باشد. هر شب به چهره‌های مردم نگاه می‌کنم و ذره‌ای ناامیدی در آن‌ها نمی‌بینم. راستش من فکر می‌کنم جز خون آقا هیچ اتفاقی نیست که چنین اثری بر مردم داشته باشد. مردم نه تنها احساس ضعف نمی‌کنند، بلکه شجاع‌تر هم شدند. راننده تاکسی‌ای که تا دیروز حرفش گران شدن گوشت و مرغ بود و نگران معیشتش بود، حالا خودش تحلیل‌گر سیاسی شده و مسافرش را قانع می‌کند که نباید کم بیاوریم و از دشمن بترسیم. یاد حرف حاج قاسم می‌افتم که می‌گفت: «من با تجربه می‌گویم این را میزان فرصتی که در بحران ها وجود دارد در خود فرصت ها نیست! شرطش این است که نترسید و نترسانید...» http://eitaa.com/aagoosh
وارد رواق که شدم دو جا شلوغ بود. یکی کنار مزار آیت‌الله بهجت یکی شهید لاریجانی و پسرش. خانومی سر مزار شهید لاریجانی با بغض می‌گفت دکتر حلالمون کن ما رو ببخش... فرمانده هم سرش شلوغ بود. حاجاقایی سر مزار شهید موسوی ایستاده بود و بلند بلند گریه می‌کرد. انگار که برادرش را از دست داده باشد. فرمانده‌ی ما مردمی بود. و با شهادتش عزیز‌تر هم شد... http://eitaa.com/aagoosh
جلوی موکب حزب‌الله می‌ایستم. دو صفحه‌ قرآن را شروع می‌کنم به خواندن که صدای سید از بلندگوی موکب پخش می‌شود. با صدای دلنشینش سلام آخر زیارت عاشورا را می‌خواند. گریه‌ام می‌گیرد. به بقیه نگاه می‌کنم. آنها هم چشمانشان تر شده. چقدر این روزها بغض فروخورده داریم. نگاهم به عکس سید است و غصه‌ی حزب‌الله و مردم شیعه‌ی لبنان را می‌خورم. چند شب پیش همین جا خانوم لبنانی‌ای را دیدم که مقابل همین عکس ایستاده بود و به پهنای صورت اشک می‌ریخت و با شهید حرف می‌زد. هنوز داغ سید تازه است. هنوز هم مرهمی برای غم از دست دادنش پیدا نکردیم. با بغض آیات را می‌خوانم تا می‌رسم به این آیه و بشرالصابرین... برگه‌ی قرآن را می‌دهم به دختر جوانی که خادم است و بی‌مقدمه می‌گویم قطعا سننتصر... http://eitaa.com/aagoosh