کنارت چای مینوشم به قدر یک غزل خواندن
به قدری که نفس تازه کنم خیلی نمیمانم
_حمیدرضابرقعی
_روزجهانیچای :)
خیالترادرآغوش...
[من این توفیق را داشتم که پیکر پدر را بعد از شهادت زیارت کنم؛ آنچه دیدم کوهی از صلابت بود و شنیدم که مشت دست سالمش را گره کرده بود.]
_مقاممعظمرهبری | ۱۴۰۴/۱۲/۲۱
خیالترادرآغوش...
هدایت شده از روایت قم
حاجاقا هارداسان؟!
دو سال پیش، شهید رئیسی را در حالی که به وجودش برای آرامش قلب رهبر شهیدمان نیاز داشتیم، از دست دادیم.
جای خالیاش حتما برای رهبر بیش از ما حس میشد. آقا وقتی به خانواده شهید رسید گفت: «ما یکی از بهترین عناصرمون در زیر این آسمان رو از دست دادیم»
شاید اگر شهید رئیسی زنده بود آقا هم...
نمیدانم چرا این فکر به سراغم میآید ولی از ۳۰ اردیبهشت بارانیای که او در شعلهها میسوخت و دربهدر در کوههای صعبالعبور ورزقان دنبالاش میگشتند، افتادیم در پیچ سخت تاریخ.
خدا بزرگترین امتحانهایش را و بهترین آدمهایی که میشناختم را در این دو سال از ما گرفت. داغ شهید رئیسی با داغ هر کدام از شهدای بعد او تازه شد و تازه شد.
هنوز به او که فکر میکنم دلم میسوزد برای مردِ خستگیناپذیری که خیلیها آزردهاش کردند.
میروم سراغ سررسید پالتوییام به هوای اینکه شاید از آن روز یادداشتهایی داشته باشم. صفحات را ورق میزنم تا میرسم به روز حادثه. در کمال ناباوری میبینم که آن ساعتهای بیخبری و پر از دلهره، تا فردایش که بعد اعلام خبر وقتی توی حرم زار زار برایش همراه مردم گریه میکردم را ثبت کردهام.
هر خط را که میخوانم سلول به سلول بدنم درد میکشد و پرت میشوم به آن روز آزاردهنده: «زیر نویس ها میگویند تو را هنوز پیدا نکردند. پهپادهای حرارتی اثری از فرد زندهای پیدا نکردند. هر چه تسبیح میگردانم و دعا میکنم خبری از تو نمیشود. من منتظرم. منتظر معجزهای که ما را از دنیای بدون تو نجات دهد. من هنوز هم به معجزهی خدایی که آتش را بر ابراهیم سرد کرد اعتقاد دارم...»
صفحه بعد اما بغضم را میشکند:
«لباسهای مشکیام را میپوشم و بند گوشی را میاندازم دور گردنم. هنوز صداوسیما شهادت را تایید نکرده ولی کانالهای ایتا پر شده از پیام تسلیت.
کلاس روانشناسی یادگیری آنقدرها هم برایم مهم نیست ولی نمیخواهم خانه بمانم. پیاده و کشانکشان میروم سمت دانشگاه. میانهی راه پاهایم سست میشود. خبر مچالهام میکند. خط مشکی گوشهٔ شبکه خبر و صدای عبدالباسط یعنی همهی امیدها برای زنده بودنش تمام شد. یعنی حالا وقت دارم تا دانشگاه گریه کنم.
پناه میبرم به مقبره شهدای گمنام.
انگار که دی ماه سرد ۹۸ است و من نوجوانی هستم که امتحان مطالعات اجتماعی دارم و آمدهام پیش شهدا قبل از امتحان گریههایم را بکنم تا بتوانم راحتتر امتحان بدهم.
خانمها بلند بلند گریه میکنند. بغل دستیام برای خودش -ای صفای قلب زارم هر چه دارم از تو دارم- را پخش میکند و سر میگذارد روی سنگ سرد مزار شهدا...»
حال انسان وقتی با جای خالی عزیزش مواجه میشود و هنوز او را خاک نکرده، با کلمات قابل توصیف نیست. کلمات حقیر و کوچکاند در برابر بزرگی غم از دست دادن کسی که وجودش نعمت بود و نبودش شروع فصلی از دردهای بیپایان.
نماز آقا آخرین پردهی روایت آن چند روز است که نوشتهام و حالا خواندنش برایم خیلی سخت است : «تمام دلخوشیام این است که من گوشهٔ اتاقم، همزمان با آقا نماز میخوانم و اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرا را همراه او تکرار میکنم. خدایا باقی مانده عمر مرا بگیر و به عمر آقا اضافه کن. حتی یک روز هم نمیتوانم به جای خالیاش فکر کنم که من باشم و او نباشد.»
فاطمهکاظمی
http://eitaa.com/aagoosh
پنجشنبه | ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ | قم
📌 #حضرت_آقا
📌 #شهید_جمهور
@revayat_qom
•
[ «انتنصروالله ینصرکم» معنایش چیست؟ معنای «انتنصرواللّه» این است که اگر توان شما در یاری کردن دین خدا یک درصد است، اگر شما آن یک درصد را صد در صد عمل کردید، خدا آن نود و نه درصد دیگر را به شما پیروزی خواهد داد... ]
_حاجقاسم
خیالترادرآغوش...
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•
«یزید میخواست امام حسین علیهالسّلام را مجبور کند به جای اینکه مردم را ارشاد و هدایت فرماید و گمراهی آن حکومت ظالم را برای آنان تشریح نماید، بیاید حکومت آن ظالم را امضا و تأیید هم بکند! امام حسین فرمود «مثلی لا یبایع مثله»؛ حسین چنین امضایی نمیکند. امام حسین علیهالسّلام باید تا ابد به عنوان پرچم حق باقی بماند؛ پرچم حق نمیتواند در صف باطل قرار گیرد و رنگ باطل بپذیرد...»
_رهبرشهید | ۱۳۸۱/۰۱/۰۹
خیالترادرآغوش...